سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
ساعت دماسنج
درباره وبلاگ
مطالب پیشین
آرشیو مطالب
ابر برچسب ها
لوگوی دوستان
دانشنامه مهدویت
مهدویت امام زمان (عج)
آمار و اطلاعات

بازدید امروز :50
بازدید دیروز :267
کل بازدید :230366
تعداد کل یاد داشت ها : 1862
آخرین بازدید : 94/1/11    ساعت : 6:20 ص
امکانات دیگر
[نوشته ی رمز دار]  




      
[نوشته ی رمز دار]  




      

هو الرحمن

 

مالک خدا و 

یک گوشه اش فاطمه الزهرا

یک گوشه اش رسول ِ مهربانی ها

یک گوشه اش آقا امیر المونین علی بن ابیطالب ( علیهما السلام )

یک گوشه اش حسن مجتبی

یک گوشه اش حسین شهید

یک گوشه اش سجاد زین العابدین

یک گوشه اش  محمد باقر

یک گوشه اش جعفر صادق

یک گوشه اش موسی کاظم

یک گوشه اش محمد تقی

یک گوشه اش هادی 

یک گوشه اش حسن عسگری

یک گوشه اش آقای غایب از نظر 

یک گوشه اش شش ماهه

یک گوشه اش سه ساله

یک گوشه اش زینب صبور

یک گوشه اش ام بنین

یک گوشه اش ابوالفضل العباس

یک گوشه اش همت

یک گوشه اش باکری

یک گوشه اش گمنام

یک گوشه اش ...

 

 

این دل

شش گوشه که هیچ

هزار گوشه ایست برای خودش 

اشکال این است

ما وسط ِ مرکزش 

حول ِ محور ِ خودمان می چرخیم ... !

 

ـــــــــــــــــــ

+ علیهم السلام

+ به هر گوشه روی از آنجا به مالک می رسی ... ! این میان چه می کنی ؟! برو ...

+ دلت که شکست خریدار دارد ...

گوشه گوشه هایش پخش می شوند

در وجود

+ دلنوشت 

 




      

هو الرحمن

 

دل مشغولی  که زیاد شد

خط ِ دل اشغال می شود

حالا اگر او هم زنگ بزند

می ماند پشت ِ خط ... !

 

 

 

ـــ


+ غافل از اینکه این خط ، منحصرا برای اوست !

+ در گرفتاری ها عوضش ، خط ِ او همه اش اشغال می زند !!! 

 + دلنوشت




      

هو الرحمن الرحیم

چندروز پیش بود که جلو تلویزیون نشسته بودم و مشغول تماشای برنامه ای ........
 ناگهان طبق معمول شوکی وارد شده و وارد فضای جادوی تبلیغات شدیم !!

از آن جا که بسی مشعوف شده بودم از تبلیغات :") (شما برعکس بخوانید)
دقیق تر و عمیق تر از قبل نگاهی تحلیلی انداختم به تبلیغات در حال گذر از جلو چشمهایم !

چشمهاتان روز بد نبیند !

هر تبلیغ به مثابه تیری بود که در می رفت و کاخ تصورات ذهنی ما از تلویزیون جمهوری اسلامی ایران را درب و داغان (داغون) می کرد !
البته تیر که چه عرض کنم؟موشکی بود برای خودش!
هی و هی برنج و چای بخرند نکند 5 نفر آن هم از یک خانواده !تاکید می کنم یک خانواده 5 خودرو فلان ملیونی ببرند !

یک جوری تعریف می کنند انگار که برنج و چای همه زندگی مردم شده یا شاید هم یک روغن با برند خاص تضمین کننده سلامتی تمام عمر شماست ! 

همه در خانه های آن چنانی هستند با فقط یک بچه یا اصلا بدون بچه 
سر میزهای شام یا ناهار کدام غذا که دیده نمی شود !

زن ها هم که اصلا ابزار تبلیغی نشده اند در کشور من که مدافع حفظ حرمت زن و تکریم بانوان است 
من جداَ نمی دانم سوسک کش و حشره کش چه نیازی به حضور یک زن کنارش دارد؟

آهنگ های مخصوص تن ماهی و برنج های گوناگون هم که هیچ!

بچه ات را که رها کنی جلو تلوزیون چنان استعداد رقصش شکوفا می شود که نگو !
من مانده ام کجای احکام غنا نوشته فرق است بین موسیقی که در وصف تن ماهی است و  آن که در وصف یک آدمی ست؟؟؟؟ :|


دروغ هم که هیچ اصلا حرفش رانزنید مگر داریم ؟
همه از کِرِم های مخصوص و کفش های مخصوص و کارد و بشقاب و کاسه و کوزه استفاده کرده اند و راضی اند و لبخند می زنند  اصلا هم مهم نیست که همین محصولاتی که همه را غرق رضایت کرده ، زده کمر فامیل بیچاره ما را له کرده است !!!!!!!

فکر کنم تا همینجا بس است !!!!! :

 فکر کنم عنقریب شما هم فشارتان بالا پایین شده و ناگهان مثل من دو دست خود را به طور ناخوداگاه بر فرق سرتان زده و آهی از درون برآرید که ......

 

ـــــــــــ
+ صلواتی برای نویسنده عنایت می کنید ؟

وام گرفته از نوشدارو  




      

به نام خدایی که در این نزدیکی است

به نام خدای آن هایی که

دلشان

از آن روزی که در سوخت ،

عطر ِ عود گرفت ...

یاس در آتش 

مگر می شود ... ؟!

 

 

مقارن شدن ِ روز ِ عروج تو را با بی فاطمه شدن ِ‌علی ...

فقط یک تصادف نیست !

 

علی جان ! 

 

خون بهای تو

شد بی حجابی ِ بیشتر این دخترکان !

نمیبینی دارند چه دیه ی سنگینی می دهند

با حجابانی که محکم در خیابان ها قدم بر میدارند ؟!

 

اشک های تو 

بر سر گونه های ما 

شکوفه زد ...

گونه سرخ شد ..

ندیدی چه بارانی بارید ؟!

 

 

علی ها

همیشه ی خدا مظلوم بوده اند ...

مظلوم مانده اند

اصلا می دانی چیست ؟!

مظلومیت برای ِ علی است !

هم نام پدر که باشی ...

نشنیده ای می گویند پسر کو ندارد نشان از پدر ... ؟! 

مظلومیت ِ علی 

بوده و هست و خواهد بود ...

پس نگران چه هستی ؟!

 

 

به امید  ِ لبخند آقا که رفته بودی

خدا خنده کرد ...

صدای خنده هایش طنین انداخت

لاله ای رویید 

در سینه ات 

رنگ ِ خون گرفت

خونی که برق ِ آن از چشمان ِ تو عبور می کرد ...

...

 

 

چند روزی سوژه ی دسته اول اخبار ِ داغ ِ بعضی و پس از آن  ... 

می دانی ... ؟!

تاریخ همیشه رد ِ خاک بروی وقایع گذاشته !

تو جزو تاریخ نباید باشی ، ما هیچ کدام نباید ناممان در تاریخ بماند که تاریخ را باید حفظ کرد و آنقدر سر ِ جلسه به خود فشار آورد تا فقط نامی را به خاطر آورد ! نامی که ... 

تاریخ بی رحم است 

بی رحم ِ بی رحم ... 

اصلا 

تاریخ چیست ؟!

وقتی فکر می کند چیزهایی را در دل دارد که واقعا نداردشان !

بگو ببینم !

این دل تاریخ کجاست ؟! مگر دل هم دارد تاریخی که ... 

اصلا عشق را به وادی ِ علم چکار ؟! 

 

 

 

قلم دست گرفته بودیم تا بنویسم و بچرخانمیش حول محور ِ موضوعی که سالهاست درد است ولیکن مگر این قلم دست ماست ؟!

که شعاعش را ما تعیین کنیم ! 

خودش دارد می چرخد و می گردد و می گوید و می گوید و می گوید ... 

 

 

چند مدتی صفحه ی اول و بزرگترین تیتر ها به نامت بود

غافل از اینکه

نرفتی تا نامت بماند !

رسالتی به دوش ِ تک تک ما گذاشتی .. 

همه مان نامت را بزرگ کردیم و زدیمش به در و دیوار !

اما

تو نام می خواستی چکار ؟! 

چیزی که بخاطرش رفته بودی را رها کردیم و چسبیدیم به ... !?!

فراموش شدن ِ آرام ِ تو عجیب نیست 

که ما نام ِ تو را به خاطر سپرده بودیم

و نام ها هم اسیر ِ گرد ِ فراموشی 

که خود ِ تو 

که رسالتت

که آنچه برایش رفتی 

که آنچه برایش می روی

که خلاصه بگویم

علی !

باید در ذهن نه ، در دل می ماند که نماند !

 

 

علی جان !

علی ها همیشه ی تاریخ مظلوم بوده اند 

امسال ، اولین سالگرد ِ هفت سینی چیدن بدون توست ... 

کم کم دارد کمرنگ می شود 

و من

اینجا

میان این واژه ها

نمی دانم چه کنم !!

ـــ


+ دارم تبدیل میشم به یه ماشین ِ چرت نویسی !!! 

میون این کلمات دارم خفه میشم

همش تقلا می کنم حرفمو بزنم

ولی تهش هم 

یه خفگی میگیره گلومو !

امیدوارم منظور رسیده باشه

شهید علی خلیلی برای چه رفتند ؟! 

شهدای دیگه چی ؟!

کم کم داریم همشونو فراموش می کنیم . فقط گاهی میشن تیتر یک خبرای داغمون

+ دلنوشت 5 . 1 . 1394

التماس دعا

یاعلی ......

 

 




      

هو الرحمن

 


آسمان شب شد

و پرده ی سیاهش را انداخت روی ِ زمین
تا خدا نبیند 
با زهرایش ( سلام الله علیها )
چه می کنند ... !

 
ــ

 
+ دلنوشت

 

 

شکست ؛ دَر

بوی دلشکستگی گرفت

تنهایی علی ...

ـــــــــــــ

 حلال کردیم کپی دست خط ها را به محبّت اهل بیت؛ با ذکر صلواتی بر محمّد و آل محمّد

+ این عبارت از اتنهای کپی ها حذف نشه .

+ خاکی نشین

 

+ طراح : جناب علی حافظی 

 

 

به قول ِ بروبچه های احرار :

تعجب ندارد از این که حالِ دلم گرفته است!
مگر می‌شود تو داغدار باشی
و من،
آرام و قرار داشته باشم؟ ‌
امروز سلام نمی‌دهیم!
خداحافظی می‌کنیم
خداحافظ مادر... ‌ 
الان که صاحب عزای تمام غم هایی! دوباره فاطمیه آمده؛ نمی‌آیی؟!

 

میبینی

همه مان

دردمان یکی است ...

تو نبودی و 

مادر ... 

 

تسلیت ... 




      

 

بسم رب الـشهداء

 

السلام علی المهدی الذی ... 


سلام علیکم

 

ما هممون دنبال این هستیم که کاریو که داریم انجام میدیم بهترین باشه اما خیلیامون جای اینکه اون کار اصلیه رو برای بهترین بودن بکنیم چسبیدیم دو دستی به فرع ! مثلا برای همین سنگر ِ مجازی ای که داخلش هستیم . بهترین طراحی رو می خوایم کار کنیم  ولی جای اون اصلیه دنبال ِ تنظیم رنگ و سبک و جلوه و افکت هاشیم ، بهترین نوشته رو می خوایم  بنویسیم  ولی جای اون اصلیه دنبال کنار هم چیدن آرایه هاشیم ، بهترین عکس رو می خوایم بگیریم ولی جای اون اصلیه دنبال زاویه و نور و  سرعت شاتر شیم ، بهترین کلیپ رو می خوایم تدوین کنیم ولی جای اون اصلیه دنبال ِ ... خلاصه بگم اینکه خیلی کم پیش میاد بریم سر  اصل ِ اصل ِ مطلب ! نمی گم این ها مهم نیستند ها ، چرا مهمند و اثر دارند ولی نه به اندازه ی اصل ِ کاریه .

بهترین طراحی با بهترین سبک و بهترین کیفیت و بهترین نوشته با بهترین آرایه و بهترین ویراستاری و بهترین عکس  با بهترین شرایط و تنظیمات و بهترین .... همه ی این بهترین ها تا وقتی که از ته ِ دل کار نشن ، نگاهی رو جذب نمی کنن .. چرا ؛ شاید نگاهی بره ولی دل نمیره ! اون اصلی اصلیه نمیره ! دله که باید بهش بشینه ... ! علم اشتباه می کنه ؛  این دل ِ که به مغز هم فرمان میده ،به کل ِ بدن ! به کل ِ وجود ... و خودشم فرمان بردار  ِ اون فرمانده اصلی اصلیس ! اصلا دل بسیم چی ِ همون فرماندس ! هرچی فرمانه به دل مکاتبه میشه و از دل خواسته میشه ! چون ... 

و  دل ِ که زبان ِ دل رو میفهمه ! شما با یه عرب بشینید اسپانیایی صحبت کنید ! چیزی متوجه میشه ؟! نه ! فقط به صورتتون خیره میشه که این چی داره میگه دقیقا   شاید کنجکاو بشه ولی هیچ وقت از حرف های شما چیزی رو متوجه نمیشه پس با دل ها با زبان خودشون صحبت کنیم . کارامون رو با دل بکنیم ، آقا دلی ِ دلی ! نمی گم نمی کنیم ها ، نه اصلا ... اصلا کار شیعه از دلش نباشه جای سواله ! ولی بیشتر سعی کنیم . این رمز ِ اصلیه ... ما اصل رو ول کردیم چسبیدیم به فرع  .

دقت کردین چرا گاهی یک عکس با یه گوشی با یه کیفیت خیلی بد خیلی دوست داشتنی تر از خیلی عکس های خیلی دوربین ها با کیفیت های بالاتره ؟ حتی از یک سوژه ی ثابت ؟

رمزش همینه

فقط دو حرفه

دل !

ــــــــ

+ پ.ن 1 : نیت و دل اون اصل کارین ولی این به این معنا نیست که ما دست از فرع برداریم ها ! هنر اینه که فرع رو در جهت جلوه گری بیشتر اصل به کار ببریم . کارای فرعی رو هم خیلی خوب یاد بگیریم ، خب حالا که نیت ِ داره خالص میشه بزار با همین دل که میرم جلو  برای عکاسی ، نورشم جوری تنظیم کنم که بهتر بیوفته ، برای نوشتن قواعد رو یاد بگیرم ، برای ... در واقع فرع رو بکنیم به گل ِ سر که بزنیم به موهای اصل که زیباتر جلوه کنه . اون خانم ِ ، اصلی اصلیس و همسرش هم جز اون چیزی نمی خواد و به خودی ِ خود خیلیم دوسش داره اما وقتی خانم ِ یه آرایشی میکنه برای آقاشون یا یه مویی شونه میکنه ..... ؟

+ پ.ن 2 : برای رسیدن به این فرعی که در راستای اصله هم خیلی باید تلاش کرد . با دل که بیایم خودش میاد ؛ حوصله و ... مثلا برای طراحی و یا تدوین کلیپ و پادکست سعی کنیم برید دنبال دیدن و شنیدن کار های مختلف ، براشون وقت گذاشتن ... اونقدر روشون دقیق بشیم که بتونیم اشکالات و حتی نحوه ی کار شدنشون رو پیدا کنیم ولی حواسمون باشه این طرح ها در ناخودآگاه ما یک خط فکری ایجاد میکنن که ناخواسته کار هامون هم شبیهشون میشه . اون خط فکری رو یاد بگیریم و بفهمیمش ولی سعیمون بر این باشه تا از اون خط فکری فاصله بگیریم و با دیدن تمام این طرح ها و سبک ها در جهت ایجاد و خلق یک سبک نو و عالی قدم برداریم . برای نوشتن مطالعه رو خیلی باید برد بالا و همینطور اونقدری باید نوشته بشه و بشه و بشه و مچاله یشه و خط خطی بشه تا یه متن ِ خوب و پخته و قابل قبول روی دل ِ کاغذ شکل بگیره یا ...

+ پ.ن 3 : این با دل بودنه خودش انگاری یه امداد ِ غیبیه ! انگاری یکی دستشو میزاره رو دستت . شاید خود ِ آقا (عج) . و تو بی اختیار کلماتی رو ردیف می کنی که بعدا میخونیشون باورت نمیشه کار ِ تو بوده ! - البته کار ِ خود ِ خودتم نیست :) توفیق  ِ بودن یک وسیله بودی برای تجلی حضور یکی دیگس ! - رنگ هایی رو کنار هم قرار میدی که ... 

+ پ. ن 4 : بدون وضو سعی کنیم نشینیم سر ِ کاری ، قبلشون دو رکعت نماز بخونیم ، هدیه کنیم ... اگه میشه رو به قبله ... اینا رو شعاری نبینید . همشون اثر دارن . وقتمون ، نفسامون ، کلماتمون ، دلمون برکت می کنه ! 

+ اینو هم فراموش نکینم اگر یه وقتایی نمی تونیم فعالیتی بکنیم برای اینه که دل هم اقبال و ادبار داره ! یه وقتایی روشو میکنه یه وقتایی پشتشو :) صبر کنیم و برای آشتی دادنش تلاش کنیم :) 

 

 

+ یه نکته ی دیگه هم که هست و مدتی است در موردش میخوایم مطلبی بنویسیم ولی فعلا اشاره ی کوتاهی بهش می کنیم اینه که از انتشار کار هاتون نترسید !‌ منتشر کنید ، برای دیگران بخونید ، بهشون نشون بدید ، بزارید نقد بشید و کم کم خوبی ها رو تقویت و ضعف ها رو از بین ببرید . خیلی پیش اومده کار خودشون رو زدن و منتظر شدن همه نظر بدن و نگفتن این کار منه ! باز این قضیه خوبه ؛ خیلی ها هم که اصلا منتشرش نمی کنن ! میزارن یه جایی که فقط خودشون میدونن و خودشون ! خیلی ها هم که ... واقعا ترس ِ چی هست !؟ شهامتش رو داشته باشیم ... بریم جلو ... سخته ولی شدنیه 

یاعلی بگو بسم الله ...

 

 

 

 

+ اگر نیاز به معرفی وب یا کتاب یا ...  برای دیدن طراحی و عکاسی و سبک های مختلف و ... هست بیان کنید . هر کسی جایی رو سراغ داشت بیاد جلو و بعد آدرس همگی در یک پست جداگانه قرار داده بشه یا خصوصی خدمتتون ارائه داده بشه . ما هر کمکی از دستمون بر بیاد ، برای همدیگه دریغ نمی کنیم ... 

مگه نه ؟ :) 

 


 شروع کنید ما هم در حد توان در کنارتون هستیم . 

 

 

1 . 1 . 1394

اولین پست ِ فرودین ماه ِ هزار و سیصد و نود و چهار ، دقت کردین یه ساله اینجا پستی زده نشده : )) 

 خیلی دوست داشتم اولین پستم به نام ِ شهدا و ائمه باشه

ولی قسمت بر این بود تا اولیش بشه یه قدمی که بقیه ی پست ها ی بقیه ی آدما هم به نام ِ این عزیزان بخوره ...

راستی 

سالمون نو شد ! مبارک

امسال قراره بریم عیادت ِ مادر (س) ... 

 

 

ثانیه هاتون فاطمی

التماس دعا

یاعلی.....




      
قرار بود پست ِ قبلی ، آخرین پست من باشه در سال 1393 ... ولی دقت کرده بودین ؟ اون پست برای عموم مخاطبین بود هرچند که خواننده های این دفتر همه خاصن ولی این وب یه سری مخاطب خیلی خیلی خیلی خاص هم داره ... واس ِ اونا باید خاص کار کرد ! خیلی خاص ؛ پس برسد به دست ِ همانی که باید ... ! { نوشته رمز دار }  




      

یا مقلب القلوب و الابصار

 

 

قریب به بیست باری شد که این پیج را باز کردم تا در آخرین ثانیه های این سال ِ نود و سه که کوله بار  ِ غم و شادی ما را لحظه لحظه اش پر کرده ، چیزی مکتوب کنم ! گفتم شاید با پارسی بلاگ رو درواسی ای چیزی هست دیدم نه ! پای ِ مکتوب شدن در بیان و افسران و میهن بلاگ و بلاگفا رسید حتی ، جا زد ! نمی دانم کیست و برای چه جا می زند فقط می دانم کسی است که تمام این وقایع به او مربوط می شد ... تمام این ننوشتن ها ، تمام ِ این نوشتن ها و همین حرفاهایی که تا پای نوشتن می آیند و نوشته نمی شوند ، تا جاری شدن می آیند و همانجا در گلو رسوب می کنند ، اصلا در ذهن فقط نقش می بندند و همانجا می نشینند حتی ! این بار من گرفتم و شیرش کردم انداختم جلو ! که بنویس ... اگر ننویسی خفه می کنند این واژه ها مرا ، بنویس ! گفتیم دل را بزنیم به دریا و قلم را بدهیم دست همین دل دریایی ، این بار بی واسطه تا برای آخرین پست این سال هر آنچه دلم می خواست به عنوان ِ آخرین پست و حتی آخرین ورق ِ سال نود و سه در دفتر ِ روز نوشت هایم ، آنچه دلم میخواست ... با تاکید بخوانید : دلم !  ، هر آنچه او می خواست بنویسم هرچند که سخت است ترجمه ی زبان ِ دل و بعد هم قرین ِ با این احساس غریبشان کردن هرچند که حرف ِ شیعه از دلش نباشد شیعگی نیست . از چند روز پیش تا به الآن پای نوشتن که رسید جا زدم ! هر بار واژه ها تا سر ِ انگشتان می آیند و به پای مکتوب شدن که می رسند همانجا آرام خشکشان می زند ، دل از تپش باز می ایستد ؛ نمی دانم چرا اینقدر سخت است گفتن .. حالا که دارد تمام می شود به حسن ِ ختامش چیزی نوشتن ، در طی طولش که حسن ندیدیم لااقل پایانش را به خیر بریم به زور ! هرچند که در این آخرین ثانیه هایش هم اتفاقات دارند به من گوشزد می کنند که خیال ِ باطل ! نخواهد شد ! خودش حسن داشت که تهش را با حسن ... ؟! ناشکری نمی خواهم بکنم و شرم می کنم از آن خدایی که حتی  واژه ها را قبل از آنکه به فکر من بیایند ، می خواند ؛ خیلی هم شکرش می کنم که من بدون او هیچم ! هرچه هست از اوست پس ما که باشیم ؟! فقط این بار صدایش می کنم ، آن هم بلند ، گرچه نجوا های زیر لب مرا هم می شنود ولی این بار فریاد می زنم ای شنونده ی شکایات ... یا سامع ...

گفتیم از قواعد و دستور زبان و شیوه ی نگارش بگذریم و مضارع و ماضی و مستقبل را ول کنیم و فقط به سبک دل بنویسیم و فعل ها زمان دلی داشته باشند ! شاید با نگاه مرور کنید این نانوشته ها را و تهش هم بگویید این هم مثل بقیه ولی این دل دل گفتن و این دل دل کردن برای من بسیار مقدس است ، بسیار معنی دارد ، هر حرف که هیچ ، هر دانه اتم ِ این نانوشته ها برای من کلی حرف دارد .

دل است دیگر ! به زمین و زمان چنگ می اندازد و از سیر تا پیاز از هر کدام ذره ای برای خودش می بافد ! حتی این اواخر این فکر مثل خوره افتاده بود به جانم که یکی از روزنوشت های شخصیم در دفتری که خودم هم حق خواندن نوشته هایش را پس از مکتوب شدن ندارم حتی ، چه رسد به بقیه ، را منتشر کنم ! یک پست بزنم و تهش هم بنویسم این ها را گل نرگس ننوشته بود ، از چشم ِ او نبینید ! اصلا شتر دیدید ندیدید ! گمان کنم حالا بیست باری هم شد که از ابتدا تا اتنهای این نوشته را مروری کردم تا قلم را که دادم دست دل  و مکتوب کرد یک نظارتی هم رویش باشد آخر کسی که خودش را متصل به آقا (عج) می داند زیر ِ ذره بین که چه عرض کنم ! زیر ِ میکروسکوپ است تازه از آن اتمی هایش !! و تمام رفتار ها و حرکات و نوشته ها و نا نوشته هایش حتی ، باید خیلی حواسشان جمع باشد ! دوست و دشمن می خواند و ... ؟! فرمانده هم آن بالا ایستاده تا ببیند تو چه می نویسی و چه مکتوب می کنی ؟! اصلا نوشته ها عطر ِ او را ندهند نوشته نیستند ! اصلا چطور جرات می کنند بیایند این وسط و جولان دهند ؟! نوشته ای که حتی درش  از او هم چیزی ننویسی یعنیحتی اگر اصلا حرفی از او در میان نباشد ، مثلا فقط از خانه تکانیت بنویسی ، ته ِ ته ِ ته ِ واژه هایش جایی عطر گل محمدی می گیرد ... و من باز هم اینجا نشسته ام و با این واژه های گلوگیر کلنجار می روم که بیاید جلو به خاله سلام کنید ! به عمو سلام کردی ؟! فقط نمی دانم چرا اینقدر خجالتی هستند ! شاید هم ترسو !... 

می گویند سال  ِ نود و چهار ، سال ِ عروس است ؛ با این حساب نود و سه را در نامزدی به سر برده ، نامزدیش که می گویند شیرین ترین دوران است که این بود وای به حال عروسیش ! خدا سال عروسیش را به خیر کند ! البته از حق هم نگذیم چیز هایی بود که این آقای نود و سه را قابل تحمل تر کرد ! اندک شکری بود که هر بار به این جام زهر ریخته می شد ... تلخی هایی که در پوسته شان شاید تلخ باشند ولی ته ته تهش را نگاه کنیم شیرین تر از عسل می زند حتی ! دارو هم تلخ است ، درد دارد ، ناله دارد ، گریه دارد ! ولی چه شیرینی دارد تهش شفایی که واسطه اش همین تلخی ها بوده و تو با تمام وجودت می دانی ، لمس می کنی ، حس می کنی شفایت را ، هدیه ات را با همین واسطه گری ِ هرچند آزار دهنده که از دست ِ خود ِ خودش گرفتی ! خودش که درد می دهد درمان را با یک چیز ِ فراتر و بهتر کادو پیچ می کند و می دهد دست ِ ملائک تا برایت تا زمین دست به دستش کنند که قشنگ متبرک به عطر ِ بهشت شد تو هدیه را بگیری ... ! خدا می دانی یعنی چه ؟! تو بندگی هم نکنی او خدایی اش را می کند به وسعت ِ خدا بودنش ... بی نهایت ... نا محدود ...  و چقدر واژه که اینجا تا پای ِ آمدن آمدند و بعد با یک بک اسپیس نیست شدند ! 

اصلا نمی دانم کجا بودیم و فقط می دانم کلی کلمه که چند روزیست جلوی جفت چشم که هیچ ! جلوی چهار چشم رژه می روند ، این پشت به صف شدند تا حتی شده فقط قسمتی ازشان بر جان این دفتر ِ برگ ِ برگ ِ زندگی ، نقش ببندد ! و در این گیر و دار هم دل و مغز ِ ما وقت برای دعوا پیدا کردند که بین دل و مغز ِ من همچنان درگیری است ؛ راستی ! آیا باید نگران ِ خودم شوم ؟! امروز آخرین روز از آخرین ماه ِ سال ِ نود و سه است و من هنوز هفت سینم را نچیده ام و برعکس نه تنها هیچ هول و ولا و شوق و ذوقی برای چیدن و ردیف کردن و شمردن ِ تک به تک سین ها و اینکه چی کم است و ظروف اش نیست ، حتی درست نمی فهمم چرا باید هفت سین چید ؟! اصلا چه معنی دارد هر سالی که نو می شود و تو را کهنه تر می کند را جشن گرفت ؟! اصلا که چه ؟! این همه آدم ، نه فقط مسمان ، نه فقط ایرانی ، نه فقط ... در یک روز ِ خاص راس یک ساعت و ثانیه و صدم ثانیه ای در هر سال قرار بگذارند با هم دست به سینه بنشینند سر ِ یک سفره که پر است از نشانه و نماد هایی که تاکید ِ شدید است همه با سین باشند و تهش ... تهش چه ؟! یعنی من مرده ام ؟! منی که تا همین چند وقت ِ پیشی که شاید خیلی ازش گذشته باشد ولی برای من همین دیروز است ، کسی حق نزدیک شدن به هفت سینم را نداشت ؟! فقط خودم باید می نشستم و ساعت ها وقت می گذاشتم تا شیرینی ها را دانه دانه با عشق غیر قابل وصفی بچینم و آن وسطا هم یواشکی یک ناخنکی بزنم و بعد بنشینم به درست کردن ِ ظرف های رنگی رنگی برای بچه ها ؟! بعد هم می نشستم به رنگ کردن تخم مرغ و سبزه سبز کردن و رفتن خرید ِ عیدی هایی که تا خود ِ وقت ِ عید نزد ِ صندوق ِ امانات من محفوظ بود و کسی نمی دانست چه خریده ام حتی ! و تمام این ها را حدود یک ماه قبل از فرا رسیدن ِ عید تمام می کردم و بعد از آن هر روز از کنارشان رد می شدم و شوق ِ غیر قابل ِ وصفی در درونم هر بار شعله ور می شد و هر بار هم برقی ازش در چشمانم می درخشید ! حتی وقتی هم که خواستم خودم را به زور بیندازم به آن شور و حال و از پشت ، خودم خودم را هل دادم بروم خرید کنم و دیگران هم هلم دادند به بهانه ی نبود وقت و غیره پول دادند که برو فلان چیز را بخر هم نشد ! نشد ... اصلا انگار بنا نیست تا بشود ... !

اصلا هر سال که می گذرد ، یک چیز در درون ِ من میمیرد ... خودم میمیرم ذره ذره با هر سال ! هر سال مرده تر می شوم ... ! آیا باید نگران ِ‌خودم شوم ؟!

و تمام این ها ردیف شدند تا ته ِ تهش همه با هم یک صدا فریاد بزنند عید ِ شما مبارک ! و من هنوز درگیر ِ یافتن متنی که به تمام کانتکت هایم پیامک کنم و می ترسم ! از نوشتن ! ... 

سالتون فاطمی ، لحظه لحظه هاتون مهدوی

سالی پر از خیر و برکت ..

ثانیه ثانیه هاش در کنار شهدا و با نگاه معصومین ( علیهم السلام ) 

با آرزوی بهترین ها  ...

ـــــــــــــــــــــ

+ عقب ترش را نگاه کن ... شوق ِ پیک های نوروزی ... شوق ِ عیدی ... برزگنر که شدیم شوق ِ عیدی دادن ها ... شوق ِ ... چقدر دلتنگم ... 

+ هرچند معتقدم سال ِ نویی که درش رزق یک سال و یک سالت نوشته می شود شب ِ قدر است ولی لابه لای همین مکتوب شده های امضا شده ی یک ساله نوشته شده بخواه ! دعا کن ... و بهار چه بهانه ی خوبی است تا برای هم بخواهیم .. دعا کنیم ... 

 

+ گل نرگس 29 . 12 . 1393 ساعت 45 : 14 

تصاویر : بهار 1393

 

یاعلی مدد ... 




      
   1   2      >



پیامهای عمومی ارسال شده


+ *بسم الله الرحمن الرحیم* سلام علیکم بله برون برادر ما بود و بنا بر خواندن عقد موقت تا دائم شدنش بود که مشکلی پیش نیاد اگر دستشون به دست هم خورد یا ... خطبه که اومد جاری بشه پدر عروس اصرار کردند بر اینکه ایشون بخونن محرمیت رو ، شروع کردن به خوندن و یک آن دقت که کردیم دیدیم لبخند خیلی ملیحی روی لب حضار جا خوش کرده ! داشتن خودشون رو به عقد برادر بنده در میاوردن :دی


+ *بسم الله الرحمن الرحیم* نامت را خدا از قصد گم کرد میان ِ خوبی ها ... میان ِ خوب ها ... بعید نبود اگر امروز تو گمنام نبودی طلبکار هم می شدیم ! . . . . . برای نام رفته بود ... ! ــ +‌دلنوشت




+ *بسم الله الرحمن الرحیم* مانده ام مشهد روم یا شهر مولا بهتر است در جوابم آمده بیتی که الحق محشر است هم رضا باشد علی ، هم مرتضی باشد علی پس نجف طوس است و طوس ایوان طلای حیدر است




+ *هو الرحمن* از صحن امام رضا وارد می شوم توقفی و سلامی کوتاه! بعد صحن امام هادی پرده ی مخمل سبز را کنار می زنم چند گام جلوتر سمت چپ ضریح! بوسم نمی چسبد به ضریحش! صف بوسه طولانی ست! طواف می کنم تا شاید جمعیت چو نیل شکاف بخورد! صدا بلند می شود "هدیه به قمربنی هاشم صلوات!" و من دست و پایم را جمع و جور می کنم نکند عباس آمده زیارت معصومه سلام الله علیها




+ *هو الرحمن* بطری وقتی پر است و می‌خواهی خالی اش کنی، خمش می‌کنی. هر چه خم شود خالی تر می‌شود، اگر کاملا رو به زمین گرفته شود؛ سریع تر خالی می‌شود. دل آدم هم همین طور است، گاهی وقت‌ها پر می‌شود از غم، از غصه، آن هم به خاطر حرف‌های دیگران؛ طعنه‌های دیگران،... قرآن می‌گوید: هر گاه دلت پر شد از غم و غصه ها ؛ خم شو و به خاک بیفت. " وَکُن مِّنَ السَّاجِدِین." سجده کن؛ این موجب می‌شود تو خالی شوی سبک شوی




+ *هو الرحمن* نفخه صور صدای سیلی است و بس!!! ــ + کمیل کمالی + عکاس : حقیر




+ *هو الرحمن* فلسفه ی وجودی ِ چتر این بود خودش را بندازد وسط میان ِ من و تو حائل شود ! ــ + وَ نَزَّلنا مِنَ السّماءِ ماءً مُبارَکاً(سوره ق/آیه9) + به قول ِ نقطه ی عطف : به گمانم از وقتی چتر اختراع شده است لمس برکت در زندگی سخت تر شده است...




+ *بسم الله الرحمن الرحیم* سلام علیکم راستی ! غذای محلی ِ شهر ِ شما چیه ؟ :)




+ *هو الرحمن* فداکارتر از هر دهقان وجودش را به آتش می کشد ناهی از منکر ... لیک قطار غفلت به کوه انحطاط می رسد...!! ـــ + حلال کردیم کپی دست خط ها را به محبّت اهل بیت؛ با ذکر صلواتی بر محمّد و آل محمّد ( قطع کننده ی زنجیره نباشید ) + خاکی نشین


+ *هو الرحمن* - بهشت که نعمتاش همه تکراریه ، آدم خسته نمی شه ؟! - برید تحقیق کنید جلسه آینده بگید . هفته ی بعد که جلسه ی آینده رسیده بود بازم این سوال رو مطرح کردن و یه بحث شدیدی بین همه در گرفت . بحثی که دختری جوان انداخته بود ، نگاه کرد و حرفی نزد . فقط سکوت کرد . دیگه گفتن شما که جوابشو میدونید بگید دیگه جواب خیلی قشنگی داد : - * کاری نداره که ! اگر بهشت خستشون میکنه میتونن برن جهنم * :)