سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
.


* گـــل نرگس *

بسم الله الرحمن الرحیم

 

همین چند روز ِ اخیر بود که با پنج شش نفری از دوستان دوره ی ابتدایی و راهنمایی و دبیرستان و هفت هشت دبیر ِ دوره ی راهنمایی و دبیرستانم که شماره هایشان را داشتم شروع کردم

گروهی به نام دوستانه زدیم مختص ِ دوستانه های خودمان و مادرانه ها و پدرانه های دبیرانمان

کم کم گذشت

چند روزی گذشت و شماره ی سی و هشت نفر از بچه ها را از زیر سنگ هم که شده بود هفت هشت تایی پیدا کردیم و ادشان کردیم ؛ حالا گروه ِ ما درست شده بود شبیه ِ کلاس چهل نفره مان ... 

با عاشقانه هایی از جنس ِ همان چند سال ِ پیش

بی ریا

با صداقت

صمیمی

و ساده

دل تنگ ِ آن روز ها بودیم و دل تنگیمان را اینجا آرام دادیم به لالایی های کودکانه مان ... 

باز هم شده بودیم همان دختر های بازیگوش کلاس درس ، باز هم شده بودیم همان ... 

چقدر خوب و چقدر احساس خوبی داشتم به این جمع شدن ، به این در کنار هم بودن ، به این با هم بودن ، به این گروه ...

قرار بگذاریم و همدیگر را ببینم ؛ ببینیم روزگار چه کرده و گرد ِ پیری چه بر سر ِ صورت های همیشه لبخندزنانمان آورده ... 

چقدر حس ِ خوبی داشتم 

و از طرفی چقدر دلم آشوب بود

برای دختر هایی که وقتی با هم بودیم چادرشان عزیزترین کسشان بود و حالا عکس های بی حجابشان لب ِ دریا غوغا کرده بود ...

چقدر دلم گرفت

چقدر دلم می خواست آرام آرام بزنم زیر ِ گریه و مثل همان روز های کودکی پناه ببرم به آغوش پر مهر مادرم

از اینکه چرا ؟

چرا اینطور شد ؟

چه شد که حالا بی پروا عکس ِ پروفایل ِ برخی از دوستانم می شود لباس ِ تنگ و کوتاه ِ بدن نمایی که ... 

چقدر دلم می خواست محکم در آغوششان بکشم و با همان لحن ِ مادرانه ی دبیر ِ دفاعی که آرامش بی بهانه میان کلامشان می دوید بگویم عزیزم ، خواهرم ، دوست ِ خوبم

تو با ارزش تر از آنی که چوب حراج بزنی بر خودت ،  حیا ، عزتت ، غیرت ِ اطرافیانت ... 

سخت در آغوششان بگیرم که بداند سوزش ِ دلم است که دویده میان ِ سخنم و این حرف ها شعار نیست 

که بداند این حرف ها از ته ِ این دل ِ سوخته ای در می آید که اگر نفس ِ گرمی است به گرمی آتش همان دل ِ سوخته است

همان دل ِ آتش زده شده 

همان دل ِ کباب شده

که وصف ِ حال این دل به کلمات نگنجد که ...

چقدر دوست داشتم مادرانه ، بی بهانه و آرام بگویم ؛ دوستت دارم و این دوست داشتن ِ مرا با خود فروشیت به باد ِ هوا مده

به او احترام بگذار ... اگر تو هم مرا دوست میداری بدان ، حرفی که از سینه ی عشق بر آید ...

که به خدا قسم این هیچ فرقی با تن فروشی ندارد 

که تو با ارزش تر از آنی

که به والله با ارزش تری

که خدا تو را آفرید ، به خود آفرین گفت

نگذار پشیمان شود

بگذار به فرشته ها نشانت دهد 

و بگوید دیدید ؟! 

دیدید ارزش ِ آن سجده را داشت ؟!

دیدید آیه آیه ی این دختر سجده ی واجب بود ... 

بگذار شیطان دو دستی بر سرش بکوبد که وای ِ من ..

تو سزاوار ِ پرستیدنی ... 

نمی گویم چادر و پوشیه بزن و عکس ِ پروفایلت بشود عکس ِ مزار شهید ِ گمنام و آیه ی قرآن و ... 

نه ، نه ...

می خواهی خودت بروی کاربری ات باشی حرفی نیست

اما خود ِ با ارزشت را بگذار

بدون چادر هم می شود ارزش را حفظ کرد

هرچند که چادر به تو ارزش بیشتری می دهد و نشان می دهد که خیلی مهم تر و بالاتری

با قلبت قبول کن

من خودم را به قیمت یک نگاه نمی فروشم ... 

قیمت ِ من خود ِ خداست

من کسی هستم که می توانم مردی را از فرش به عرش اعلا برم

من می توانم معراجی باشم  به ...

من نردبانی هستم تا آسمان

بهشت زیر ِ پای من زانو زده

من قرار است کسانی را به آسمان برسانم 

فروشی نیستم ... 

تو از نسل زهرایی

تو از تبار ِ زینبی

تو از نسل ِ معصومه آباد هایی

از نسل ِ ...

نگذار تو را دیدند دستشان را بگزند و سری تکان دهند و نگاهی کنند که ...

آن نگاه تا آخر ِ عمر می شود عامل ِ بی خوابی هایت

بگذار وقتی جایی گیر کردی

بیایند وسط و بگویند

حل شد ... ! 

ـــــ
+ بعضی حرف ها ...

+ دلنوشت ( استفاده بدون ذکر نام گل نرگس شرعا و قانونا مجاز نمی باشد ! ) 

+ برسد به دست ِ همانی که برایش خون دل خوردم و نوشتم ...  

+ تو به خودی ِ خود زیبایی ، زیبا تر از هر نقش هستی ... میخواهی زیباتر باشی باش ولی برای آنی که برایش هستی ... ! 

 


نوشته شده در دوشنبه 94/5/5ساعت 12:35 صبح به قلمِ * گـــل نرگس * مهربانی ها ( ) |

هو الرحمن الرحیم

 

گاهی آدم خسته میشه

همه ی وجودش میشه یه خستگی

یه درد ... 

قلبش از این همه کوبیدن به این سینه

ریه هاش از این همه نفس کشیدن

چشم هاش از این همه اشک ریختن

خودش از این همه جنگیدن

دلش ...

گاهی آدم نیاز داره به اینکه چند روزی از خودش دور باشه

یه جورایی مرخصی

یه جورایی یه زنگ تفریح

داشتم به اغما فکر می کردم ،‌ حالتی میان ِ مرگ و زندگی 

حالتی که در اون نه گوش چیزی میشنوه و نه چشم چیزی میبینه ، حتی حواس انسان هم از کار می افتند ...

چیزی حس نمیکنه ، درد ، غم ...

چه حال ِ خوبی ...

یک مرخصی که ولو به یک چشم بهم زدن بگذره ذره ای از اون خستگی رو کم میکنه ... 

داشتم به این فکر می کردم که چه خوب می شد 

اگر یک ماشین 

میومد و درست من رو میبرد به این مرخصی

و

بعدش هم

تمام ذهنم پاک می شد و دوباره از نو میچیدمش ...

بگذریم

هوا چه خوبه !

ـــ
+ خط خطی ...

+ حالمان خوب است اما تو باور نکن ! 

 


نوشته شده در یکشنبه 94/5/4ساعت 11:18 عصر به قلمِ * گـــل نرگس * مهربانی ها ( ) |

هو الرئووف

 

تمام مدت به او فکر می کنم و در ذهنم مهره می چینم که اگر دیدمش ...

همه اش حرف هایی را که در این سینه می کوبند و می شوند ضربان ِ زندگیم کنار هم ردیف می کنم و بار ها در تنهایی بلند بلند با او صحبت می کنم ...

تمرین می کنم که اگر این بار دیدمش همه را به او می گویم

و هربار 

پس از پرسیدن ِ حالم سکوت می کنم ...

حالا فردا تقدیر بر آن نوشته شده که ببنمش 

دعا کن که بتوانم ...

شاید این بار بتوانم

آرام آرام برایش اشک ، مروارید کنم و بگویم از این همه حرفی که به در ِ این سینه می کوبند تا بیرون بیایند ...

بشکنم قفل ِ حنجره را و فریاد بزنم واژه هایی را که مدتهاست اینجا مرا آزار می دهند

شاید فردا بتوانم

شاید فردا بتوانم دیگر معادله نچینم که اگر گفتی این می شود و آن می شود ، پس نگو ...

شاید فردا جواب ِ معادله ام این باشد که سبک می شوی ... 

این امانت ِ هزار کیلویی را تحویل می دهی و می توانی آرام گوشه ای قهوه ات را بخوری

دیگر نیاز نیست سر ِ فکر ِ او فریاد بکشی تا برود و بتوانی یک خواب راحت داشته باشی

دیگر نیاز نیست در تنهای بلند بلند با او حرف بزنی و وقت دیدنش لال شوی

دیگر ...

 

حالا که دارد می شود 

همه چیز دارد جور می شود

من اینجا دارم پا پس می کشم

مکن ای صبح طلوع ... !

ــ
+ یا اگر طلوع کردی ، چشمان من برای همیشه در خواب بمانند که مرا تاب ِ رویارویی با این تقدیر نانوشته نیست ...

+ دلنوشت  


نوشته شده در یکشنبه 94/5/4ساعت 12:26 صبح به قلمِ * گـــل نرگس * مهربانی ها ( ) |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

تو رفتی

و

اقیانوس اقیانوس 

آب

به پشت ِ سرت ریختند چشمانم 

پس چرا چشم ِ من به جمال ِ تو روشن نمی شود ؟!

نه زود برگشتی

و نه آب روشنایی بود ... 

ــــــــــ

+ دلنوشت

+ به یاد ِ تمام شهدای گمنام و مفقودالاثر ...  


نوشته شده در شنبه 94/5/3ساعت 4:40 عصر به قلمِ * گـــل نرگس * مهربانی ها ( ) |

هو الرحمن

 

وقتی میخوای ازش عکس بگیری

نگو لبخند بزن

بگو  "دوستت دارم "

و 

ببین لبخندش چقدر زیبا تر میشه ...

ـــ
+ کمی متفاوت بود اما رفتید تو حس و حال عاشقی هم موردی نداره چون این جهان عاشقی است بی پایان :) ! 


نوشته شده در شنبه 94/5/3ساعت 3:59 عصر به قلمِ * گـــل نرگس * مهربانی ها ( ) |

 

هو الرحمن

 

کسی نیست

اینجا خالی است

خلوت است  ...

خالی و خلوت از هر نوع ِ بشر ...

خالی است اما پر ز تنهایی

خالی اما پر ز حرف

این دهان خالی ز هر گونه واژه اما دلش پر ز دفتر ، دفتر خط خطی ...

شاید عاشقانه ...

اینجا باران کمی تند تر می بارد

اینجا خاک کمی بیشتر گل را در آغوش می گیرد

اینجا ریشه ی درختان ، محکم دست ِ خاک را گرفتند تا مبادا بادی بوزد و جدایی شود آن تقدیر نانوشته ی ناخوانده ...

اینجا کبوتر ها پرواز می کنند اما پرستو آشیان کرده میان ِ خزان ِ برگ ها

اینجا لک لک ها آرام خوابیده اند تا مبادا تلاطم آب ، نا آرام شود

اینجا حتی موج هایش از منطق خاصی پیروی می کنند ...

اینجا شب ها ماه به زمین نزدیک تر است ...

اینجا ماهی قرمز های حوض ِ لاجوردی به لالایی آب گوش سپرده و  آرام میان ِ دستان ِ آب می لغزند ... آب می خواهد بگیردشان اما آنان بوسه ای با احترام بر دستان ِ لطبف آب زده از میانشان سر می خورند ...

اینجا دست سرد نسیم لالایی موزون خواب شب بو ها شده

اینجا شمعدانی چشمش به در خیره مانده و سیلی ِ سرد ِ برگ می خواهد او را از این رویای شیرین بیرون بیاورد

اینجا آسمان به زمین نزدیک تر است

اینجا ستاره ها چشمشان پر نور تر است

اینجا دل ِ سنگی ِ سنگ هم به دل ِ آب گره خورده

اینجا تضاد عجیبی به پاست

که چه می کند این عشق

اینجا شب هایش روشن است

روز هایش پر ستاره

آسمان مه و خورشید به خود ندیده

و

به دنبال ِ بازتاب نگاه توست میان ِ این دریا

دریا دریا بی تابی ...

بی  قراری

اینجا آفتاب گردان ها سر به زیر انداختند

مبادا تو بیایی و گل ز گُلبن و شاخه بریده شود

ای یوسف ِ من ... !

 

اینجا ...

حوالی ِ من همه چیز محیاست برای یک عاشقانه ی آرام ...

اینجا همه منتظرند

تا تو بیایی ...

 ____________

 دلنوشت + 

 

اللهم عجل لولیک الفرج 

 


نوشته شده در سه شنبه 94/4/30ساعت 12:56 صبح به قلمِ * گـــل نرگس * مهربانی ها ( ) |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

می گویند انسان موجودی است انعطاف پذیر ؛ حتی پس از مدتی به سخت ترین شرایط عادت می کند .

خدایا ...

سی روزی که گذشت 

و

این انسانی که زود با همه چیز دوست می شود و اُخت می ماند ...

به این گرسنگی ها و تشنگی های شیرین ، به این انتظار  ، به این ...

الهی 

می گویند انسان به همه چیز عادت می کند جز درد ؛ به سرما ی استخوان سوز ، به گرمای طاقت فرسا ، ... به همه چیز عادت می کند جز درد ... تنها چیزی که قابل تحمل نیست ، قابل ِ درک نیست ، قابل فهمیدن و دوست شدن و ماندن نیست درد است ... به بزرگی خودت قسم درد دارد ... وداع درد دارد ... و این درد بیشتر ،‌ که نمی دانیم آیا سال دیگر باز هم به این میهمانی دعوتیم یا .... ؟!

 

ـــ
+ دلنوشت 

+ عیدتون مبارک  

یاعلی .....


نوشته شده در جمعه 94/4/26ساعت 8:32 عصر به قلمِ * گـــل نرگس * مهربانی ها ( ) |

بسم الله الرحمن الرحیم 

 

ما دختر ها خوب بلدیم رنگ ِ سیاه ِ روزگار ِ خود و دیگران را رنگ بزنیم ...

جوری که فراموش کنند اصلا رنگی به نام ِ سیاهی وجود داشته است ... 

ما دنیای رنگی رنگی را دوست داریم و دنبال بهانه ایم ، برای رنگ در هم آمیختن .

مو هایمان را رنگ می کنیم ،

دانه دانه پود ِ قالی را رد می کنیم و معجزه ی رنگ می آفرینیم ، دستانمان را که نگاه می کنیم ؛ عشق می کنیم با دیدن نخ های رنگی در آغوششان . باورمان نمی شود که این همان دستان ِ پینه بسته ی بریده ای است که بوی گوشت گرفته ... ؟!

می نشینیم در آشپزخانه و ساعت ها سرگرم جادوی رنگ های ژله ی چند لایه مان هستیم ... مرغ را در دیس با رنگ ِ نارنجی هویج و سبز ِ جعفری ، قرمز ِ گوجه و ... آرایش می کنیم ؛ آرام آرام سبز و سفید و قرمز را در هم مخلوط می کنیم و معجزه می آفرینیم با کاهو و پیاز و گوجه و خیار ... 

ناخن هامان را رنگ می کنیم و چقدر کیف می دهد وقتی که کار می کنیم ، وقتی که از این دست ها استفاده می کنیم چه عشقی در برق نگاهمان جاری است وقتی به انگشت ها هنگام تایپ خیره می شویم ، وقتی داریم آشپزی می کنیم به این دست ها نگاه می کنیم ، وقتی روی صفحه ی گوشیمان انگشت ها حرکت می کنند ، وقتی ...

رنگ ِ لباس هامان را با وسواس خاصی انتخاب کرده جورشان می کنیم ، این ها فقط لباس های ما نیستند ؛ چشمان و روح دیگران هم به همان اندازه در این لباس شریکند ... رنگ می دهیم به زندگی شان ... وقتی در خانه باز می شود و ما در آغوش کشیده ایم رنگ ِ شاد ِ شیرینی را ... 

جزوه های دانشگاهمان را نگاه کنی فراموش می کنی این ها همان درس ِ جدی ِ دیفرانسیل است که این چنین با لطافتی خاص در میان ِ رنگ ِ جوهر های چکیده بر کاغذ خودش را گم کرده ...

ما دختر ها دنیا را بوم ِ نقاشی ای می دانیم که موظفیم آن را نقش بزنیم ، دنیا را دار ِ قالی میبینیم که هر گره از هر رنگ می شود یک بخش از زندگی و هرچه گره ها بیشتر کار ظریف تر و هر چه محکم تر ، کار زیبا تر خواهد بود ، ما دختر ها دنیا را مجموعه ای از خوبی ها و بدی ها می دانیم و خودمان را مسئول میبینم در قبال ِ خوبی ها و بدی های دیگران ... 

ما دختر ها ... 

 

ـــــــــ
+ خط خطی ! ( از اینکه این متن حاصل پریشان بافته های یک ذهن ِ زیادی فعال است شک نکنید اما استفاده بدون ذکر منبع هم نکنید ! )

 

 


نوشته شده در جمعه 94/4/26ساعت 8:3 عصر به قلمِ * گـــل نرگس * مهربانی ها ( ) |

 

هو الرحمن
 



ظهری با آفتاب ِ سوزان و کوچه های خاکی ... کوچه های خاکی و خلوت ِ تهران
کوچه هایی که انگار تب دارند ، یا منم که تب دارم ؟! تب عشق است یا تب ِ  ... 
و این مرکب ِ بهشتی است که قدم در میان می گذارد تا زبان ِ روزه ی مرا به شکر وا دارد ، حتی اگر یک پیکان ِ تاکسی ِ فرسوده باشد ... 
لیکن انگار این مرکب ِ بهشتی راه به جهنمی یافته که همنوا شدن ِ با این نامحرمی که صدا بر سرش کشیده ، امری عادی است ... حالا می فهمم که تب ِ عشق مرا در هم کشیده تا تمام وجودم را جمع کنم و علی رقم ِ میل نفس به گوش کردن به این نوای دلربا ، با تذکری محترمانه به آرامی از کنارش بگذرم .
انگار این پل ِ صراطی است که راه بر من گشوده تا از میان ِ آتش جهنمش راهم را انتخاب کرده حال بهشتی شده یا جهنمی و این برزخی که با بی تفاوتی ِ راننده مرا دارد در هم می کوبد ... 

 -  آقا نگه دارید پیاده می شم !

و تب ِ کوچه ها را به تاب ِ عشق خویش به دل خریدم ...

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ دلنوشت ( استفاده با ذکر منبع ) 

 

 


نوشته شده در جمعه 94/4/26ساعت 4:15 عصر به قلمِ * گـــل نرگس * مهربانی ها ( ) |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

یک وقت هایی می شود که دیگر باید آستین هایت را بالا بزنی و دست از مردانه جنگیدن بکشی ... 

ما زن ها خوب بلدیم اشک هایمان را پشت لبخند هایی به امید ِ گرمی ِ دل ِ دیگران نگاه داریم ...

یک وقت هایی باید آرام آرام گوشه بروی و گریه کنی ...

یک وقت هایی وقتی مثل ِ همیشه دست به روی سر شمعدانی کشیدی ، بنشینی همان میان ؛ برایش بگویی و بگویی و بگویی 

یک وقت هایی باید وقتی یک دل سیر اشک ریختی و آرام شدی ، وقتی تمام حرف هایت را با شمعدانی زدی و ماهی بوسه بر بازتاب ِگونه ات در آب زد ، یک وقت هایی که ...

حالا باید آرام بنشینی یک گوشه ؛ لاکی به رنگ ِ مورد علاقه ات بر داری و فقط به خودت فکر کنی و خودت ... 

یک وقت هایی باید برای خودت شعر ِ عاشقانه بخوانی و برای ِ دلت بنویسی ... بشوی مخاطب ِ خاص ِ نامه های در عشق غوطه ور ... 

یک وقت هایی انتظارت فقط باید برای خودت باشد و خودت ... 

آینه ها افسردگی گرفته اند ، بس چهره ی خسته و اشک ریزان ِ تو را در شب تنهایی به تماشا نشستند ... 

یک وقت هایی باید از همه زیباتر را به آن ها نشان دهی

بروی گوشه ی پنجره ی رو به خیابان ، بازش کنی و آرام همان لب بنشینی یاس بر سر ِ مردم ِ شهر باران کنی ، به عابران پیاده غزل تعارف کنی ، ریه هایت را پر کنی از بودن ، از نفس کشیدن 

یک وقت هایی باید بروی بهترین لباس هایت را بپوشی و با همان ناخن های زنگ شده دستی به سرت ببری و آرام آرام مو های خودت را شانه بزنی ... 

ببافی و برای خودت درستشان کنی ...

یک وقت هایی کفش های پاشنه بلندت را برداری و یواشکی بپوشی و در خانه ملکه ای شوی ، برای خودت 

یک وقت هایی که بهترین لباس را پوشیدی و خوب به خودت رسیدی و برای ِ دل ِ خودت عاشقانه سرودی و خواندی و مدت ها جلوی آینه ...

یک وقت هایی باید به علایق خودت فکر کنی ... یک ساعت هایی در روز را اختصاص بدهی به آن هنری که تو دوستش داری و بروی و یاد بگیری و حالا پای ِ بوم ِ نقاشی ، دار ِ قالی یا حتی کتب زبان ِ فرانسه ات آرام خودت را سرشار ِ از وجود کنی ...

یک وقت هایی باید فریاد بکشی سرشان و به تمام ِ فکر های خوانده و ناخوانده ای که آمده اند سر وقتت بگویی " بس است " و به هیچ چیز فکر نکنی ...

یک وقت هایی آدم نیاز دارد ری استارت بشود ...

دوباره راه اندازی شود ...

یک وقت هایی آدمی که همیشه سنگ ِ صبور دیگران بوده ، نیاز دارد برای یکی بگوید و اشک بریزد و ...

یک وقت هایی باید به خودت نزدیک شوی ... خیلی نزدیک ... 

یک وقت هایی ...

آه که چقدر برای خودم دلتنگم ... 

 

ــــــــــــــــــــــــــ

+ چادری ها گرچه چادرشان سیاه اما دنیایی سبز دارند ! ( خواهر گلم به خودت برس ، فکر نکن چون زیر چادری چاق بشی مهم نیست ، موهات ژولیده باشه مهم نیست ، به خودت برس ... چون تو حالا نه زیر میکروسکوپ بلکه زیر ِ ذره بینی ... ! ) 

+ از این یک وقت هایی جلو تر برید خطر خود شیفتگی داره :| گفته باشماااا :/ 

+ دلنوشت ( استفاده بدون منبع ؟! نه ، ممنون ! ) 

عکاس : حقیر ( تابستان ِ 1394 ) 


نوشته شده در چهارشنبه 94/4/24ساعت 10:56 عصر به قلمِ * گـــل نرگس * مهربانی ها ( ) |

   1   2   3   4   5   >>   >
Design By : Pars Skin


  • موسیقی