قیمت سرور خرید سرور قیمت سرور اچ پی قیمت رم سرور قیمت هارد سرور قیمت لپ تاپ قیمت لب تاب قیمت نوت بوک قیمت لپ تاپ ایسوس قیمت لپ تاپ لنوو قیمت لپ تاپ اچ پی قیمت لپ تاپ ایسر قیمت سوئیچ سیسکو قیمت مودم دی لینک قیمت مودم تی پی لینک لپ تاپ قیمت مادربرد قیمت یو پی اس فروش یو پی اس قیمت پرینتر قیمت دوربین مداربسته قیمت پرینترهای اچ پی دوربین مداربسته قیمت گوشی موبایل قیمت پاوربانک قیمت گوشی سامسونگ قیمت هارد اکسترنال قیمت هارد اس اس دی قیمت فلش مموری قیمت باتری لپ تاپ
سفارش تبلیغ
صبا
هرکس دانش را بطلبد برای اینکه با دانشمندان همراه شود یا با نادانان بستیزد یا مردم را متوجه خود کند، خداوند او را داخل آتش گرداند . [پیامبر خدا صلی الله علیه و آله]

بی رحمانه

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 96/2/28 6:26 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

زندگی همیشه یه صحنه ی زور آزمایی بوده ... 

بین تو و زندگی ...

تویی که همیشه مغلوب و کتک خورده ای و هر سال یک شماره به شمارش تماشاچیایی اضافه میشه که منتظرن دیگه بلند نشی ...

زندگی همیشه یه صحنه ی زور آزمایی بوده که بی اختیار خودت رو به یکباره وسطش دیدی و آدمای دور و برت رو تماشاچی ...

حتی اگه دهنشون نام تو رو فریاد بزنه اما تهش ، دستشون میاد و ضربه ی زندگی رو محکم تر روی تنت کبود میکنه ... 

زندگی همیشه یه صحنه ی زور آزمایی بوده ...

بی رحمانه ...

بدون انصراف ...

صحنه ای که همه ایستادند تا زمین خوردنت رو به تماشا بشینن ...

صحنه ای که دهنت مزه ی خون گرفت و بهش خو کرد ... 

صحنه ای که دیگه بدنت رو حس نکردی 

دیگه خودت رو حس نکردی

صحنه ای که شرط بسته ، سر  تمام آرزو هات  ...

ـــ

#س_شیرین_فرد




کلمات کلیدی :

میخوام هنوزم همونقدر دوستت داشته باشم

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 96/2/28 6:20 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم ...

 

برای آدما درکش سخته ،

خیلی سخته ...

اینکه تو یهو وسط قه قهه هات ، اشک روی گونه هات میچکه یا اینکه چند ثانیه بعد از یه بگو بخند طولانی میری یه گوشه و میری تو لک خودت ...

درکش سخته و از اون جهت که نمی فهمننش اسمشو میزارن جنون ... !

یه ذره که سوادشون بالاتر بره ! اسمش میشه دو قطبی ؛

یه اختلال ..

افسردگی - شیدایی ...

میدونی ؟! اونقدری یکنواختی این زندگی خاکستری رنگ رو تو گوش همدیگه خوندیم که باورمون شده ، احساسات روی هیچ کدوم از مدار های زندگی روباتی امروز نمی تونه بشینه و ما فقط آهن پاره هایی هستیم که نیاز داریم به روغن هر روز زانو هامون تا راحت حرکت کنن !

زندگی خاکستری رنگه ، میتونه سیاه بشه ، میتونه سفید ... نه سفید سفید ٍ و نه سیاه سیاه ... 

کسی که بخواد آدم بودنشو فریاد بزنه و داد بزنه که من هنوز قلبم رو در نیاوردم تا جاش مدار بکارم ، میشه یه آدم با اختلال ... 

همیشه همین بوده ... سالم ها رو بیمار ها ، بیمار دیدند ...

می دونی ؟!

از نظر من اینکه وسط همون بگو بخند طولانیت با کسی که مدت هاست کنارشی و دوستش داری ، یاد حرفهاش وسط اون روز تلخ زمستونی میوفتی و همون چهره ی شاد الانش میاد تو سرت که اون روز گوشه ی مانتوت رو کشید روبروی آینه و چی بهت گفت ... ، برای یه لحظه ازش متنفر میشی ... میری تو خودت .. که اگه نری تو خودت ، خیلی بی تفاوتی ... ، یه واکنش کاملا طبیعیه ... واکنشی که علم هم اثباتش کرده ، عمل و عکس العمل ... یه اعنکاس دفاعی سریع که باعث میشه عقب بکشی خودت رو درست وسط همون روز زمستونی ... 

حتی قانونی به اسمش هست ، سومین قانون نیوتن ... سومین و آخرین قانونش ... !

بزا یه ذره راحت تر بهت بگم ...

در رو باز می کنه و میاد تو و تو میپری بری گونش رو ببوسی و در آغوشش بگیری تا خستگی تمام اون روز کاری از تنش دربیاد ، همه چی خیلی خوبه اما وقتی که اون دستشو به نشونه ی محبت و تشکر رو صورتت می کشه ؛

بی اختیار صورتت رو عقب می کشی ...

این دستا هنوز گرماشون همونقدره که اون روز گونت رو سرخ کردند ...

خودت رو عقب می کشی ، صورتت می سوزه از گرماشون و میره عقب ... می ترسه ... یه ترس عمیق ، یه خاطره ی تلخ ...

این اسمش افسردگی شیدایی نیست ، این اسمش می خوام فراموش کنم و نمی تونمه ! 

ـــ

#س_شیرین_فرد

صلواتی عنایت می کنید ؟ 




کلمات کلیدی :

میل شدید و عجیب

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 96/2/23 10:19 عصر

هو الرحمن

 

اصلا می دانی چیست ؟!

تمام زن ها

ذاتا خیاط آفریده شده اند ...

اصلا از همان روز که خدا روحش را به جان زن دوخت ؛ فطرتشان قرین شد با یک جور زنانگی خاص ... 

 

آن ها خوب بلدند تا شادی هاشان را وصله پینه کنند ،

غم هاشان را بشکافند ،

اشک ها را درز بگیرند و الگو بکشند بر پارچه ی زندگی ...

آن ها خوب می دانند تا چطور متر را دست بگیرند که لبخندشان قواره ی تن روز شود و چطور اشک هاشان برازنده ی تن سیاه شب تنهایی شود ...

آن ها ...

 

حالا هم

یک جور میل عجیبی افتاده به جانم ..

شدید ...

عمیق ...

یک میل عجیب ساده ی پیچیده ...

یک میل دلتنگ ٍ کوک زدن ...

بر پارچه ای سفید ...

نه به سفیدی زندگی ...

اما سفید ... 

بی واهمه ی آنکه سر بلند کنی و پارچه ی سفیدت را ، سرخ خون زخم خوردن ها ببینی ... 

یک میل عجیب به گل دوزی ...

یک میل عجیب به گل های صورتی رنگ نخ های ابریشم ....

یک میل عجیب به سوزن زدن ...

به آنکه دست هایت را تکان دهی و مدام سوزن فرو کنی ، سوزن فرو کنی و دو سر لحظه های جدایی را به هم بدوزی ...

دو سر دلتنگی ها را بگیری و بشکافی ...

صدایم می لرزد ...

دست های می لرزد ...

زانو هایم می لرزد ... 

زندگی همیشه پر بوده از این میل های شدید و عجیب دست نیافتنی ... !

ـــــ

#س_شیرین_فرد




کلمات کلیدی :

افتاده به جانم

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 96/2/23 10:4 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

افتاده به جانم ... 

افتاده به جانم درست مثل بغض سنگینی که مدت هاست بر دوشم سنگینی می کند و به هر سو کوله پشتی ام شده ...

کوله پشتی ام استاندارد نیست ... وزنش زیاد است ... بقدر تمام این سال ها در جانش ریخته و ریخته و ریخته و حالا ، آنقدری سنگین شده که نمی شود بلندش کرد ... 

باید کشید ... باید کشید ...

باید  او را کشید ...

باید از او کشید ...

باید درست مثل وزنه ای آویخته به پا روی زمین رد همراهی اش را نظاره کرد ،

باید میل وصلش به زمین را درست در لب پرتگاه زمین ، به تنهایی با جانی نحیف ، روی دست های آویزان به تنها شاخه ی امید ، رو به بالا کشید ... 

افتاده به جانم ...

یک میل عجیب تمام شدگی ...

عمیق ...

شدید ...

درست مثل خواب شیرین ٍیک صبح دلتنگ بهاری ... 

ــــ

#س_شیرین_فرد




کلمات کلیدی :

خیلی گرم

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 96/2/14 6:19 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

نه معدن خوانده ام ،

و نه از معدن چیزی می دانم ... 

تنها دانسته ام از معدن منتهی می شود به چند کلمه ی تایپی کتاب زمین شناسی سال سوم دبیرستانم ....

که معدن گرم است ...

معدن خیلی گرم است ...

من فقط می دانم که معدن گرم است ...

آنقدر گرم که کانی های سخت و سنگی ، در آنجا دگرگون می شوند ... رنگ عوض می کنند ، خمیر می شوند و بعد ؛ مر مر می آیند بیرون ...

آنقدر گرم که دل سنگ را هم آب می کنند ... 

خیلی گرم ...

آنقدر گرم که حتی تو در گرمای آغوشش گم می شوی ...

معدن گرم است ...

خیلی گرم ...

ـــ

#س_شیرین_فرد

#ایرانم_تسلیت ...




کلمات کلیدی :

ترس عمیق

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 96/2/14 5:56 عصر

هوالرحمن الرحیم

 

 

- بیست و نه ِ شیش ؟!!!

متعجب بود ، صدایش از تعجب بلند شده بود و تقریبا تمام آزمایشگاه چشم دوخته بودند به لبان من ... 

- بله ؛ آزاد حساب کنید ...

- تخصصیه ، خیلی تفاوتش میشه ها ... !

- مهم نیست ...

- به نظرتون دیر نیومدید ؟!

چشم دوخته بود به " اورژانسی " بالای برگه ... 

و من چشم دوخته بودم به خاطراتی که همه شان در دهان دکتر می گفتند ، باید سریعتر جواباشو برام بیاری ! 

از آزمایشگاه ترسی نداشتم ، از آزمایش دادن هم ... نه درد برایم مهم بود و نه هیچ چیز هیچ چیز هیچ چیز دیگر ... فقط یک چیز برایم دردش ترسناک بود و آن درد تنهایی بود ... از بیست و نه شش هزار و سیصد و نود و پنج تا سیزده دو ی هزار و سیصد و نود و شش هم فقط درد تنهایی مرا از درب آزمایشگاه عقب کشانده بود ... اینکه خودم باید می رفتم و خودم بودم و خودم بودم و خودم بودم و بس ... ! اصلا می دانی چیست ؟! آدم که تنها بشود ، دیگر برایش مهم نیست ارمغان این آزمایش ندادن هایش چیست ؟! اینکه نمی فهمد دردش چیست و هی درد می کشد و درد می کشد و درد می کشد ... آدم که تنها باشد ، دیگر خودش هم دست خودش را عقب می زند و آرام در آغوش خودش می میرد ... 

آقایی همراهم آمد ، سر تا پایش لباس مخصوص آبی رنگ بود ، حتی دستکش هایش ... کفش های چرم مشکی واکس زده اش را خوب بخاطر دارم ... آمد تا فیشم را بگیرد ، ندادم ... جا خورد .. !

- لطفا خانوم بیاد بگیره ازم ...

روی صندلی آزمایشگاه نشستم ... سوزن سرنگ را در دستم فرو کرد ... بیرونش که کشید ، سرم را آرام تکیه دادم به دیوار ... حس کردم دنیایی در برابر چشم هایم فرو می ریزد ... 

- خوبی ؟!

- سرم ...

- بلند نفس بکش ، چشماتو ببند ... 

آمد تا بلندم کند و ببرد تا درازم کند روی تخت ... دائم می گفت ؛ صدای نفس کشیدنتو بشنوم ... ! آمد بلندم کند ... گویی دستی مرا بر زمین کوبید ... 

سرم ، دست از گیج رفتن نمی کشید ... همان آقای سر تا پا آبی را صدا زد ... 

تا دم در خودم را کشانده بودم ... دیگر نتوانستم ... 

- بذارید یه شکلات بهش بدم ...

- این کارش با شکلات حل نمی شه ... !

جانم داشت تحلیل می رفت ... لب هایم می سوخت ... دست هایم بی حس شده بود ... یخ کرده بودم ... دستش را دراز کرد و آرام ، گرمایی ، محکم مرا در آغوش کشید و تا بالای تخت کشاند ... 

پاهایم را بالاتر از سرم گذاشت ...

دیگر هیچ چیز یادم نمی آید جز یک ترس عمیق ... یک ترس عمیق دردناک به جا مانده در جان تحلیل رفته ام ... همان ترسی که مدت ها بود مرا از درب آزمایشگاه عقب می کشید ... همان ترسی که درست در آغوش آن مرد غریبه ، رسوخ کرد تا عمق جانم ... ترس تنهایی ...

ــــ

#س_شیرین_فرد




کلمات کلیدی :

خوش آمدی ، گلی جان .. !

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 96/2/1 11:24 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم 

 

 

توت فرنگی ، در میان انواع گونه های مختلف گیاهی ، یکجور دیگر در دلم دلبری می کرد ... همان روی سرخ و سایبان پهن برگ برای عجیب دلنشین بود ... . توت فرنگی را دوست داشتم ، مخصوصا از همان وقتی که در زیست گیاهی فهمیدم که توت فرنگی هرجا قامت خم کند و پشتش به خاک بگیرد ، درست از همانجا ریشه می دواند ، گل می دهد ، سبز می شود و می روید و می روید و می روید ... عجیب احساس نزدیکی می کردم با او ... او هم پشتش به خاک می کشید ، او هم زخم می خورد ، زمین می خورد ، قامتش می شکست درست مثل من ... اما او هرکجا که زانوانش تاب ایستادن نداشتند ، دوباره ریشه می داد ، بیشتر می شد ... زیاد می شد ... گل می داد ... می رویید ... سبز می شد ... از نسل خود پر می کرد دل خاک را ...  راستش یکجور هایی به دختری زخم خورده می ماند که مردانه ایستاده بود در مقابل طوفان ها و ریشه محکم می کرد و با چشم های خسته اش و مردانگی ِ در اوج زنانگی اش ، دلبری می کرد از زمین و زمان   ...

شیفته اش شده بودم ، دوست داشتم همیشه یک گلدان توت فرنگی گوشه ی اتاقم باشد ، یقین داشتم این گلدان ، مثل شمعدانی ها در برابر اشک هایم جا نمی زند ، پژمرده نمی شود .. مثل بنفشه ها رو زرد نمی کند ، مثل حسن یوسف قهر نمی کند و مثل شب بو رو بر نمی گرداند ، مثل ِ ... 

یقین داشتم هرکجا دردهایم روی شانه اش سنگینی کند ، درست همانجا خودش را پرت می کند در آغوش خاکی ِ زمین خورده ی زخم خورده ام و درست از همانجا شروع می کند به ریشه دواندن ... می پیچد دور قامت خونینم ... ، خون دل می خورد و رو سرخ می کند  ...  سبز می کند ، جان واژه های خون آلود را ... همیشه دوست داشتم دختری باشد کنارم ، تا حرف های همدیگر را با جان بتوانیم بفهمیم ...

خوش آمدی ، گلی جان .. ! 

ـــــ

+‌ امروز ، بابا قشنگ ترین هدیه رو بهم داد ... یه دوست خوب و شاید خود ِ زندگی ...

+‌ برای آدم های تنها همیشه معناها تفاوت می کردند ... 

#س_شیرین_فرد




کلمات کلیدی :

عجیب شدم :|

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 96/2/1 12:0 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

طبق روال غالب پنج شنبه ها , اتوبوس دم در منتظر بود تا بریم باشگاه ...

شاید کل طول مسیرمون تا اونجا پنج دقیقه هم نمی شد ... 

کتابم دستم بود تا از وقتم بهترین استفاده رو بکنم و تو همین پنج دقیقه هم یه چیزایی بخونم  ...

وقتی به باشگاه رسیدیم ساعت دور و بر هشت و نیم بود , چراغ های سالن تازه تازه داشتند روشن می شدن , بنا بود تا مثل همیشه لباس هامونو عوض کنیم و بیایم گرم کنیم

رفتم تا لباسم رو عوض کنم ...

دیگه فقط یادمه که مسئولمون داشت صدام می کرد : 

ساجده , ساجده ! بلند شو ساعت دوئه می خوایم بریم :| 

 

____

+ بعدشم بابام اومد دنبالمو یادمه بیدار شدم ناهار خوردم , بیدار شدم بستنی خوردم , بیدار شدم نماز خوندم , بیدار شدم رانی خوردم , بیدار شدم رفتم خونه :| یعنی شما تا ساعت هشت منو اینجوری فرض کنین :| 

+ صبح هم خواب موندم با وجود اینکه شب فک کنم دوازده نشده بود که خوابیدم :| 

+ این حجم از خواب توجیهی نداره :| عاخه زمستونم تموم شده :| 

+ جالبه با اون همه سر و صدای بچه ها هنوزم خواب بودم تو باشگاه :| 

#س_شیرین_فرد




کلمات کلیدی :

جنون تنهایی و دلتنگی

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 96/1/30 9:4 عصر

هوالرحمن الرحیم

 

 

ده ، نه ، هشت ، هفت ، شش ، پنج ، چهار ، سه ، دو و فوت ...

می شمردم ،

خودم می شمردم ...

به یک که رسید ، آرزو کردم در مقابل شمع هایی که درست به تعداد تمام دلتنگی های بی شمارم ، اشک می ریختند و فوت ... 

اشک هایم آرام آرام جاری شدند ...

کیک را می بریدم ..

چشم هایم تار بود ... اما نگاهشان روی دوشم سنگینی می کرد ... 

مردم به تنهایی ام خیره شده بودند ...

به گمانشان دیوانه ای آمده بود و خودش برای خودش شعر می خواند و می شمرد و آرزو می کرد و فوت می کرد و کیک می خورد ... 

تقویم مقابلم بود ،

درست امروز ، باز شده بود ...

نه تولدی ، نه عیدی ، نه جشنی و نه ..

خودکار قرمز را برداشتم ...

کنار دوشنبه ، آرام نوشتم : جنون تنهایی دل تنگی ... 

 

___

#س_شیرین_فرد

 




کلمات کلیدی :

اپی فیز

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 96/1/24 12:58 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

اصلا می دانی چیست ؟!

اپی فیز ، اتاقک دلتنگی هاست ...

درست شنیدی ، جای همان گوشه کنار های هیپوفیز ، اتاق کوچکی است که چنان معماری منحر به فردی دارد و چنان جا دار است که می تواند غم سال های سال را در زیر همان قامت عدس مانندش ، پنهان کند ... نقشه ی خانه هم قابل تامل است ... این همه عرصه ی کم و عیان ... عیان را ز چشم هایت بپرس ... !

نقشه ای با معماری لحظه لحظه ی دل گرفتگی ها چنان نقشه می کشد که آشپزخانه ای به وسعت یک دل داشته باشد و هی غم خرد کند و غم سرخ کند و غم طبخ کند و تو چشم هایت بسوزد از این همه زخم مانده به انگشتان کار کرده ات ... 

می دانی چیست ؟! هنوز هم که هنوز است ، دانشمندان نمی توانند درست بفهمند که کار اپی فیز دقیقا چیست ! و در مقابل اپی فیز تنها دو کلمه می نویسند : ترشح ملاتونین !

حالا خود این ملاتونین چیست هم شده است معما ... ! معمایی که جوابی مبهم تر از خودش دارد ؛ تنظیم ریتم شبانه ... !

خب از اسمش هم پیداست که شب ها آرام آرام کوله بارش را بر می دارد و می آید بیرون ... شیفت شب است و شب کار اما حالا این ریتم شبانه چیست را هم خودشان نمی دانند  و در مقابلش سه نقطه می گذارند و شاید هم یک مشت اراجیف علمی ردیف کنند که خود قانع نشده ات را قانع شده نشان دهی و کنار بکشی ... 

اما ..

من با همه ی این سواد نداشته ام ؛ یک چیز را خوب می دانم ...

شب که می شود هجوم تمام حرف های ناگفته ، گواه می شوند بر همین تنظیم ریتم شبانه بر قاعده ی دل تنگی ! 

 

 

+ با همه ی سواد نداشته ام فقط این را می دانم که چه شب هایی داشته ام  ... و واضح است ، متهم ردیف اول ! 

 

#س_شیرین_فرد

 




کلمات کلیدی :

   1   2   3   4   5   >>   >

ابزار وبمستر