سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
آسان وب سایت
زبیر پیوسته خود را از ما به حساب مى‏داشت تا آنکه فرزند نافرخنده‏اش عبد اللّه پا به جوانى گذاشت . [نهج البلاغه]

مثل ِ یک رویا ...

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 93/9/27 3:47 عصر

 

بسم الله الرحمن الرحیم


آرایشش رو تند تند پاک کرد و شالش رو کمی جلو کشید ، دید ئه ! از عقب کم اومد ! اون گنبدی رو که بالای سرش بنا کرده بود رو برداشت و شالو پیچید و آستینای مانتو رو داد پایین و جلوی مانتو رو بست تا اون پیرهن ِ جذب زیرش مشخص نباشه و الله اکبر ...

قامت بسته بود ، با اون عجله خودشو این همه تغییر داد تا به رکعت ِ اول برسه ؛

دختر خانوم ِ قصه ی ما حتی حواسش نبود کیفش کجاست ، وسایلش .. ؟! اون گوشی ِ گروون قیمت اون ... ، ولی بقیه همه ی حواسشون سمت ِ این بود ؛ برایشون خیلی عجیب بود ... خیلی ... اونقدر محو شده بودن که اگر مکبر نمی گفت ، همچنان توی رکعت اول مونده بودن .

نماز ِ اول که تموم شد ، هم اتاقیش تو خوابگاه که وسطای نماز اومده بود و قامت بسته بود و الان کنارش نشسته بود و داشت عاشقانه میراث ِ مادر (سلام الله علیها) رو بین  بند بند ِ انگشتاش پخش می کرد کمی باهاش گرم گرفت و بعد بلند شد ، از توی کیف دستیش چادر ِ تا شده ی سیاهی رو در آورد و شروع کرد به باز کردنش ، بقیه داشتن قامت میبستن برای نماز دوم ولی اون با آرامش به کارش ادامه میداد ، انگار ... .

رکعت دوم شد و  دختر حس کرد چیزی روی سرش اومده و دستی از پشت داره روی شونش با محبت کشیده میشه  و چیزی توی گوشش زمزمه : قبول باشه ... 1

همون خانم اومد جلو و دستش رو آورد سمت ِ صورتش  ، لبه های چیزی  رو صاف کرد و آرووم رفت ...

شالش نبود ولی دختر اونقدر فکرش درگیر ِ اون خانم شده بود که ...

دستاشو که برای قنوت آورد بالا دید توشون پر ِ گله ... گلای خوشرنگ سرخ ..

انگاری داشت از روی عادت یه سری حرکات رو انجام میداد ، اصلا اون توجه ِ قبلی رو به صحبت با خدا نداشت

السلام علیکم و رحمه الله و برکاته

سمت ِ در رفت ، توی آینه ...

نه ...

می ترسید

می ترسید از اینکه به خودش نگاه کنه

از اینکه ...

ولی نگاهش به آینه افتاد ، آرووم سرشو چرخوند و یه نگاهی به خودش کرد از پایین تا بالا  ...

یواشی چادر رو در آورد و مشغول شد به تا کردنش ، همونجوری تو فکر و خیال غرق شده بود که ...

مثل روزای قبل که میومد مسجد ِ دانشگاه و موقع ِ رفتن مسجد می شد آرایشگاه نبود ...

نه آرایش ِ پاک کردشو درست کرد و نه آستین بالا زده و دکمه های بسته و نه ...

 

فقط موقع ِ رفتن متوجه ِ در ِ باز ِ کیفش شد و کاغذ کادویی که سرش از اون زده بود بیرون

یادش نمیومد از کسی چیزی گرفته باشه ...

روی اون ، چیزی نوشته بود 

با یه خط ِ خوش ... : 

 

عزیزم ، جشن تشریفت یا بهتره بگم تولدت مبارک . 

 

 تولدش نبود ولی با همون فکر مشغول آهسته گوشه ی کاغذ رو باز کرد

به رنگ ِ عشق

به رنگ ِ خدا .. 

 

از لای ِ در هم نگاه ِ  همون هم اتاقی داشت همراهیش می کرد ... تا دختر اومد سمت در ، سریع چهار لنگه کفش  باقی مونده رو جفت کرد و رفت ...

بعد ها دختر ِ قصه ی ما خیلی دنبال اون خانم گشت ، قبلا هر روز تو مسجد دانشکده بود ، اگرم نبود هر روز وقتی بر میگشت به خوابگاه میدیدش ولی  از اون به بعد دیگه هیچ وقت قسمت نشد تا ببینتش و حرفایی که این همه سال روی دلش سنگینی کرده بود رو بهش بگه ...

فقط همیشه با خودش فکر می کرد : 

انگاری فرشته ای بود

که فقط برای من اومده بود رو زمین ...

ماموریتش که تموم شد ، پر کشید ...

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ دلنوشت

 

 




کلمات کلیدی :

پرواز

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 93/9/24 9:15 عصر

*به نام او که خواست

                          و شد....(کن...فیکون)

این پست با کمال افتخار تقدیم میشود به بانوی آب و آیینه...حضرت فاطمه الزهرا سلام الله علیها 

سلام رفقا...

اگه بخوام ماجرای چادری شدنم رو بگم...

باید برگردم به قبل...

و اگه بخوام قبل رو بگم باید بچگیم رو براتون تعریف کنم...

خب...

راستش من تو بچگی از دیوار راست بالا میرفتم( حالا نه که الان نمیرم...)

این دیوار راست رو که میگم شوخی نمیکنما...

خونه ما قدیمی و بزرگ بود...ته اطاق پذیرایی یه کمد بزرگ بود که نصفش شیشه ایی و مات بود و یه جورایی لحاف تشک و اینا میچیدیم توش...آخه ما سابقه مهمون که شب خونمون بخوابه زیاد داشتیم...

به اصرار من که نمی کشیدم رو زمین بازی کنم کمد رو با چوب قسمت به دو طبقه بالا و پایین کردند..

و طبقه بالاش شد اطاق کوچک من   که تنها راه ورودیش پنجره های بالایی کمد که از بیرون باز میشد و البته لحاف تشک ها...

که چون مادر بنده حساس به تمیزی بودند و هستند بنده حق نداشتم از رو تشک ها برم بالا و به طبقه بالا برسم...

بگذریم!

خلاصه اینکه ما از همان ابتدا دیوار راست  بالا رفتن رو خوب یاد گرفتیم 

و نیازی در ما پدید آمد به نام:         پــــــــرواز!    

یه رابطه منطقیه دیگه...

اگه از جایی بالا بری باید از اونجا بپری پایین و من عمرا راه پایین اومدن رو انتخاب نمیکردم...

خب حالا که چی که اینا رو گفتم؟

من از مهد کودک چادر سرم کردم...تقریبا از 5 سالگی...

و آرزوی پرواز برایم از 7 سالگی شروع شد...

و چادر برام مث دو تا بال بود...

میرفتم بالای کمد و از اونجا با چادر میپریدم پایین...(البته دور از چشم مامانم)

یا میرفتم بالای درخت انجیر و مو توی حیاط و با چادرم خونه جنگلی میساختم...

چادر برام یه هم بازی بود...

بال پروازم بود....

حتی گاهی شبا رو اندازم بود...

من اولین چادرم رو خوب یادم هست...

یک وجب پارچه براق مشکی دور توری که با دستای مادرم دوخته شده بود...

و حتی صدای چرخ خیاطی رو وقت دوختنش...

این اوضاع ادامه داشت تا سن راهنمایی...

بابام وقتی منو میبرد پارک...میگفت چادرتو بده به من و راحت بازی کن...

اما من بی چادر راحت نبودم...

آخه هم بازیم بود...

بابام میگفت میخوری زمین...

ولی من با چادر...میدویدم...میپریدم....اوج میگرفتم...

به سن دبیرستان که رسیدم فهمیدم

چادر سر کردن آدابی داره...

نباید مث زورو رهاش کنی...این بی احترامیه به رفیقته...

نباید وقتی سرته بلند بلند بخندی...این بی احترامی به رفیقته

نباید حتی از تو خیابون یلخی رد بشی...آخه این بی احترامی به رفیقته...

خب منم رفیقمو دوس داشتم...

وقتی وارد دانشگاه شدم خیلی دلم شکست...

خیلی ها با رفیقشون بد رفتاری میکردن...

کم کم رفاقتشون رو زیر پا میذاشتن...

و....

بگذریم..

سال اول دانشگاه اسمم عمره دانشجویی در اومد...

رفتم مکه و مدینه...بگذریم از اینکه چه ها از دخترای ایرانی دیدم...

اما... وقتی مدیر کاروانمون آقای احمدی بهم گفت که افتخار کرده که ما(من و چادرم) تو کاروانشونیم...

فهمیدم که رفیقم خیلی با معرفته...

انقدر خوب عیب هامو پوشوند که بقیه بهم افتخار کردند...

من و چادرم هم رو خیلی دوس داریم...

رفاقتمون هم مال یه شب و دو شب نیست...

از بچگی با هم بزرگ شدیم...

راستش

من نمیفهمم اینا که میگن حجاب محدودیته چی میگن؟

ایراد از منه؟ یا از اونا؟

من نمیفهمم اینا که از همون بچگی هم میگفتن سختت نیست با چادر؟؟ چی میگن؟؟

آخه من و چادر این حرفا رو نداریم با هم...

الچادر حُبی...

یعنی عشق منه...

یعنی مال منه...

یعنی سهم منه...

همین!

                                               علی علی...

 

 بعد التحریر: این پست رو برای مادرم خوندم و گفتند:  یادمه که از در خونه تا مهد کودک رو با چادر ادای کفتر در میاوردی...و و سطای راه انقدر فعالیت میکردی که خسته میشدی و چادرتو در میاوردی گوله میکردی و روبه من میگفتی: بیا مــــــــــال خـــــــــودت!!!!!!

 

بعدا نوشت:

 

خب حالا یه چیزی

خب که چی؟؟

یعنی پست قبلی خیلی جالب و بامزه....اما حالا که چی؟

یعنی با یه حس پرواز و دو تا فقره خاطره من چادری شدم؟؟

خیلی مسخره است که!

این اصلا تا یه سنی جواب میده...

همیشه که من کبوترانه فکر نمیکنم!!!!!

باید بگم که:

شبهه بسیار وارده...

اگه از خواننده های پای ثابت مجله ما باشید(اییییششش)

متوجه میشید که بنده یک شانس بزرگ در زندگانی ام داشته ام...

داشتن مادری که ذهنی خلاق و پاک و مومن دارد..( یکی دیگر از خاطرات کودکی من:من و عروسک باربی)

و بیشتر حالات روحیم رو مدیون مادرم هستم...

من یک شبه چادری نشدم...و حتی خاطره بازی هم دخیل در چادری بودنم نبوده...

درسته تا یه سنی پروانه ای بودم

اما یه سنی هم رسید که جستجوگر شدم...

و سوال ذهنیم بود که چــــــــــــــــــــــرا؟؟

آقا جون چرا باید 5 متر پارچه بپیچم دور خودم؟؟؟

خب مادر من از روز اول نگفت که چادر مثل صدف میمونه و این حرفا...

تا یک سنی منو انذار داد تازه نه مستقیم...( یعنی تو خونمون کتاب گناهان کبیره شهید دستغیب رو میز بود...و مامانم نگفت بیا بگیر این کتابو بخون....می دونست که من روانی کتاب هستم خودم برمیداشتم با داداشام این کتابو میخوندیم و یه جورایی می ترسیدیم که ما رو هم ببرن جهنم!!! بچه بودیم دیگه...نمیفهمیدیم که چی به چیه!(حالا نه که الان خعلی میفهمیم...)

بعد از این مرحله منو گذر داد...

وعده های خدا رو بهم گفت: خدا تو خیلی دوست داره...خدا میبرتت بهشت...

خدا مهربونه...و فلان....اینجا استپ...

تو پرانتز داشته باشید که:

در همین اثنا بنده از اونجایی که خیلی کتابخور بودم و غذای مورد نیازم از مجله های کیهان بچه ها...بچه ها گل آقا...پوپک...سلام بچه ها...سروش کودکان و کتاب های داستان راستان...قصه های خوب برای بچه های خوب و ...تامین میشد بنابراین زمینه پذیرش مطالب دینی تا حدی در من ایجاد میشد...البته تا حدی...

خب ما یه کتابخونه داشتیم تو همون اطاق پذیرایی که من از اونم بالا میرفتم!!!!(خب چکار کنم اخلاقم بوده)

و طبقه بالاش کتابای ممنوعه بود...بیچاره مامانم فک میکرد من هیچ وقت اونا رو نمیبینم...

چه کتابایی؟ شریعتی...سروش...بزرگ علوی...و بقیه آدمای اون دوره....

این وسط من اتفاقی برام نیافتاد...چون هنوز نمیفهمیدم چرا اینا پشت کتابای کتابخونه جا ساز شدن...

فقط اسماشون رو حفظ شدم...مارکس...توده...آزادی...جمهوری....شهید...و لغات دیگه...

بعد که مادرم از رو سوال پرسیدنای من فهمید در یک عملیات انتحاری اونا رو داد به جایی....

و برای من یک خروار کتاب جدید خرید...

من اون موقع به رمان طولانی خوندن افتاده بودم....اواخر دبستان و سن راهنمایی...همون سنی که جستجوگری در من فوران کرد.....

کتابایی که زیاد الان خاطرتم نیس...اما ریحانه بهشتی بود و یه کتابی که درباره سرنوشت دخترایی که فرار میکردن یا دوست میشدن با پسرها هم بود که بعد از تعریف ماجرای خود دختره 3 4 صفحه فقط نصیحت داشت که من اونا رو رد میکردم و نمیخوندم.... و کتابای دیگه که الان زیاد یادم نیس....

حالا اینا رو گفتم که چی؟؟

یعنی اینکه مامان من خوراک فکری و زمینه پذیرش حجاب رو برای من فراهم کرد...یه سنی هم بهم دستور داد ها...

اما از اونجاییکه ما رابطمون خیلی گل و بلبل بود من سرکشی نمیکردم خیلی(یعنی یه وقتایی هم سرکشی میکردم)

و این مساله زمانی سخت تر میشه که بدونید:

در مهمانی های خانوادگیمون من تنها دختری بودم که چادر سرم بود(البته از سوم دبستان به طور همیشگی)...همه هم فشار می آوردن...هم به من هم به مامانم...که وای....این چه کاریه؟؟

 بذار بچه آزاد باشه...

بذار لباساشو به همه نشون بده...

در اینجا منم خیلی حرصم میگرفت از این حرفا...حتی اگه احساس بدی هم داشتم از چادری بودنم تو اون جمع ها....میرفتم جلوی همونی که اینطوری میگفت میگفتم من خودم دلم میخواد...

و طرف گوشاش سرخ میشد....

این کارو میکردم که مامانم کم نیاره....و بخنده... مستقیما واسه حجاب نبود...

بعد کم کم ایدئولوژیم شد...چون از طرف خانواده همه مخالفت میکردند....منم هی دلم میخواست خلاف جهت شنا کنم...کم کم وارد دبیرستان علوم و معارف کوثر شدم...

و لازم به ذکره که اصلا نمیخواستم برم و کلی مقاومت از خودم نشون دادم...چون تحت تاثیر تبلیغات بودم که اینا خشکه مذهبن و اینا...

اما با مامانم سر یه چیزی شرط بندی کردم و رفتم...و تحت آموزش های غیر مستقیم خانم سید نیا قرار گرفتم که مبناش آزادی بود...

آزادی در همه چی...ما رو محدود میکردن اما انقدر ظریف که ما اونم آزادی میدیدیم....

هر حرکتی دلمون میخواست در فضای دبیرستان میکردیم و ناظم ما خانم بختیاری همیشه با احترام و اسم کوچیک ما رو صدا میکرد...هنوز یادم هست...

و ما غیر مستقیم داشتیم تربیت دینی میشدیم...از اونجایی که دبیرستان ما یک عمارت بزرگ و سر سبز بود...و منم تازه هری پاتر رو تموم کرده بودم و تحت تاثیر فضاش و فیلماش بودم فکر میکردم اینجا همون هاگواتزه (مدرسه هری پاتر) خب نتیجه چی شد؟

بعد از سال اول خودم نمیخواستم از اونجا بیام بیرون...آخه خیلی بهم خوش میگذشت...

بعد کم کم کتابای شهید مطهری و چیزای دیگه زیر زیرکی به ما تدریس میشد و کلاس اخلاق که جز درسامون بود با شخص شخیص خانم سید نیا باعث شد حجاب جز ایدئولوژیم بشه...و اصلا دغدغه پیدا کنم...و بعد هم دانشگاه رفتن و کم کم ولایت مداری و امام زمان و باقی قضایا که خیلی طولانی شد همشو با هم گفتم...

حالام که اینجا هستم و در خدمت شما...

 

برام دعا کنید که مث تبلیغ صاایران بشم...هر روز بهتر از دیروز...


همین!

 

علی علی...

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

مهمان خدا ارسال در وبلاگشون

+ نرگس نوشت : نوشته های وب اکثرا از خط خطی های گل نرگسند ولی اینبار ، این مطلب اونقدر ارزش داشت تا از داخل متن ِ یه کتاب پیدا بشه و  برای متن اصلی جست و جو بشه و بازنشر بشه 

برای سلامتی و موفقیت نویسنده صلواتی عنایت می کنید ؟

 

+ مخاطب خاص : تیکه پروازش خیلی منو جذب کرد ... 




کلمات کلیدی :

دانشجوی هنر

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 93/9/22 11:30 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

تمام ِ معادلات ِ یک دانشجوی هنر را بهم زدی 

زمانی که

سرخی ِ خونت روی ِ پیراهن ِ خاکی ِ زمین چکید 

و

وقتی کامل مخلوط شد 

آبی ِ آسمانی داد !

ـــــــــ

+ رنگ ها را هم در اختیار گرفتی ، قوانینشان را شکستی ... گوشت به فرمان ِ خدا بود ، خدا همه چیز را گوش به فرمانت کرد ... !

راست گفته اند ! من ِ دانشجوی ِ هنر چه می خواهم اینجا زمانی که تو هنرمندی !

+ چه خوب گفته اند  : شهادت ، هنر ِ مردان ِ خداست ... 

+ دلنوشت




کلمات کلیدی :

آیه آیه آرامش ...

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 93/9/21 11:40 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

کتابخونه رو چند باری با نگاه زیر و رو کردن

این کتابو در میاری ، یه چند صفحه ای میخونی و نه !

اون یکی رو یه ورقی میزنی و بازم ... 

نه !

اسم ِ یه کتاب ِ دیگه جذبت میکنه فکر میکنی حتما متنش نگهت میداره ولی بازم نه ...

کتاب ِ افتاده رو صاف میکنی و بعد چشمت میخوره به اسم ِ یه نویسنده که میگی حتما این یکی ... 

نشد ... !

 

نمی دونی چیکار کنی 

قدم زدن زیر ِ آسمون ِ یه شب ِ پاییزی هم آروومت نمی کنه مادامی که ... 

 

 

آشفتگی یعنی همین

که نشه

هیچ چیز

آرامش ِ دل ِ بی قرارت نشه ... 1

 

 

تمام ِ این کتابخونه رو زیر و رو کردن و کنترل ِ چشمت برای اینکه به بالاترین طبقه نیوفته ... 

چون میدونی این آشفتگی با همون یه نگاه ...

میگن با یه نگاه عاشق شد ...

نگاهه که بیوفته میری دنبالش !

قوانین ِ طبیعت رو کامل تغییر میدی ... 

کنترل ِ بدنت میوفته دست ِ دل و مغز هم میشه فرمان بردار ِ اون ... 

و تو پرهیز میکنی از اون نگاه که عاشقی ...

عشقش واقعیه ... 

میترسی از دل ِ گیرت ... 2

 

دلت پیروز میشه و بازم نگاهت میوفته به همون چفیه ی پهن شده و پلاک و انگشتر ِ عقیق و کنارش یه قرآن ... 

صبر کن ، صفحه رو نبند ...

یه مروری به فکرت بکن ،

بازم زود قضاوت کردی ... ! 

مگه وقتی که یه رمان رو میخونی وسطش که عاشق به معشوق رسید میبندیش میگی آخیش تموم شد ؟!

خودتم میدونی همیشه ته ِ یه رمان به رسیدن ِ عاشق به معشوقش ختم نمیشه 3

پس میخونیش ... بعد چطوری این حرفا رو تا ته ِ ته گوش نکرده ، آخرشو میدونی ؟! 

صبر کن ... 

 

این قصه با قصه های دیگه ای که اینجوری شروع شدن یه کمکی فرق داره ... 

نمیخواد بازم بهت یادآوری کنه که یه عده آدم رفتن تا ما بمونیم

نمیخواد تذکر بده که حجابت !

نمیخواد ...

گرچه وظیفشه بگه

ولی این بار نه ... 

این بار حرفش چیز ِ دیگس

حرفش همون کتابیه که اون بالا نشسته و داره آرووم نگاهت میکنه و میخنده به اینکه

نگاهش نمیکنی تا نری سمتش ... 

تا نخونیش .... 

همون نویسنده ایه که میگه آهای فلانی ! درمونت اینه بخونش نه ، اصلا نخون

کلماتشو نگاه کن ...

خودش مسکنیه ها ... 

درمون ِ هر دردی ... 

خلاصه بگم بادلت کنار بیا که این بار کار ، کار ِ دله ...

این بار کارشم از مغرت درس تره !

پس برو جلو

با همین دل ...

برو و برش دار 

حتی اگه نخوندیش 

نگاهش کن 

شده برای چند ثانیه ... 

 

خودتم میدونی بهانس 

خودتم میدونی داری دلتو مجاب میکنی که ؛ آهای کـَفتـَرَ رو ! که سه سوت فرار کنی 

ولی نه 

صبر کن ! 

حتی همون دلم راضی نمیشه که تونستی فرار کنی 

چون نمیتونی !

دیر یا زود بهت میرسه

ولی چه بهتره که زودتر تو بهش برسی تا صدای ِ اون بهت 

وقتی که توی همون چند متر ِ تاریک و سرد بفهمی خیلی دیره ... 4

 

 

یادمه یه زمانی ؛ گل نرگس توفیق ِ برگزاری ِ ختم ِ قرآن داشت و همه ی ما هم حتی شده به اندازه ی دو آیه ، شاید خیلی کوتاه درش شرکت می کردیم ... 

فیداشو شاید گل نرگس میزد ولی صاحب ِ فید تک تک ِ شما بودید که در غیاب ِ بنده ادارشون می کردید ... 

که ... 

خیلی وقته فراموش کردیم و داریم دلمونو فراری میدیم نه ؟!

یادمه فقط تو ماه ِ مبارک حدود یا بیشتر از دو دور ختم کردیم ... 

شب ِ اربعینه ... 

برای کاروان ِ کربلا این بار ...

ببینیم تا آخر ِ صفر چقدر تونستیم دردامونو درمون کنیم با این نسخه ی قطعی ... 


طبق ِ رسم ِ همیشگیمون 

فقط این بار خوانندگان ِ وب هم میتونن شرکت کنن و سوره ها و آیات قرائت شده  رو در انتهای این پست میزنیم 

بده دست ِ دلت 

یا علی بگو بسم الله ... 

 


اجرتون با شهدا


 

 

ـــــــــــــــ

 

1 / بدتر کنه که بهتر نکنه ! 

2 / میخوای آشفتگیه تموم شه ها

ولی نمیدونی چرا

نمیشه !

بابا داره بهت میگه چیکار کن !

حالا هی مسکن بزن بهش 

درمون قطعی همینه ... !

3 / واس ِ همینه که خیلیامون میریم قبل از صفحه اول ، صفحه آخر ِ کتابو میخونیم ببینیم چی شد ! فکر می کنیم مریضی قلبی چیزی داریم که فراز و نشیب های داستان ( که اون نویسنده ی بیچاره رو از خواب شبش انداخته ) خدای نکرده خدای نکرده باعث سکته ای چیزی میشه ! بعد که خیالمون راحت شد تهش میمیره میریم میخونیم و وسطاش ول می کنیم که این که بالاخره میمیره !!!  بزرگترین اشتباه ! خدا هم ته ِ زندگی ِ همه ی ما رو میدونه حتی این فراز و نشیب ها رو ولی میشینه و با حوصله نگاه میکنه تا ...  بگذریم ...

4 / وقتی که اومدی تو این دنیا میدونی که ته ِ تهش مرگه ... ! 

میدونی همه بهش میرسن و تو هم یکی از اون همه ای ... 

اینم با مرگه ...

حداقل واس ِ من و شما که کم ِ کمش تو این فرما دینمونو میزنیم اسلام ... ! 

وقتی بمیریم ، شاید اونی که مداحی میکنه و میگه وای مادر و قامتم خم شده پدر یکی نباشه ولی برای هممون بدون استثناء یه صدا پخش میشه 

قرآن

+ دلنوشت

 

+ تا انتهای صفحه ی 48  مصحف شریف + سوره ی مبارکه صافات + سوره شریفه ی کوثر  + سوره مبارکه ملک + جزء 20 و 29 و 26 و 25  تلاوت شد ، اجرتون با شهدا




کلمات کلیدی :

آدمایی که از دور **فقط** نگاه می کنن !

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 93/9/21 10:12 عصر

[نوشته ی رمز دار]  




کلمات کلیدی :

خفــگی ... !

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 93/9/20 3:7 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

دستش را آرام به سمت ِ گلو برد ، کمی گره روسری را شُل کرد ...

دستش این بار می لرزید ...

تا روی سینه ،

قلب را فشرد ... 

کمی یقه اش را باز کرد ... 

حال دیگر ، صدای ِ نفس نفس زدنش در فضا پیچیده بود ...

بریده بریده چیزی می گفت 

و

افتاد ... 

 

 

 

فقط کمی ،

هوای ِ تو را کرده بود ... !

 

ـــــــ


+ دلنوشت  




کلمات کلیدی :

دیوانه !

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 93/9/16 12:56 عصر

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

همین دیروز خودم با گوشهای خودم شنیدم که همسایه ها باز می گفتند دیوانه !

مثلا می آیند پیش ِ من که تنها نباشم !!!

هیچ هم فکر نمی کنند تو در خانه ای !

نمی گذارند راحت باشی ...

اه 

ببخش ...

همه اش مجبوری در اتاق بمانی تا بروند ...

تا من تنها نباشم ...

مگر من تنها هستم ؟!

از دست ِ همسایه ی سمت راستیمان هم خیلی شاکی هستم .. .نگاه ِ قاب شده ات را یواشکی برداشت برد که باز من نبینم و درد و دل نکنم ! 

 

صدای های های ِ گریه اش بلند شد ...

 

می دانم تاب ِ گریه هایم را نداری ولی راستش را بخواهی ، از وقتی مادر هم آمده پیش ِ تو دیگر تاب نمی آورم ... بیتابیم تو را آزار می دهد ... میدانم ... ببخش ...

 

 قطره اشکی چکید

روی تنها عکس ِ یادگاری اش ... 

 

 

باز هم صدای در

و باز هم عذرا خانم که آمده بود تا تنها نمانم ... !

 

- میبینی ؟! دیوانه شده ! خیره می شود به شیر آب و یواشکی می خندد ! سرخ و سفید می شود و با خودش حرف می زند !!! 

خودم این ها را شنیدم ...

 

می دانی ؟! ...

نکند تو هم فکر می کنی عقلم را از دست داده ام ؟ دلگیر می شوم اگر اینطور فکر کنی ... یادت نمی آید مگر ؟! همان شیر آب بود که کنارش می ایستادم تا کتری پر شود و برای ِ یک دو نفره ی ساده چای دم کنم ... یادت هست ؟! چقدر غـر میزدم به جانت که الان تمام ِ زندگیم را خاکی می کنی ؟! چقدر احمق بودم ...

خاکی که از تو باشد ، تربت است ... 

می شود بیایی 

تا کمی تیمم کنم ؟! 

 

 

 

کمی آن طرف تر آرام نگاهش می کرد  ...

صاحب ِ عکس ِ یادگاری ... !

 

ـــــــــــ

+ دلنوشت

+ صلواتی عنایت می کنید ؟

 

 

 

 




کلمات کلیدی :

هیچی دیگه ! همین !!!

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 93/9/16 11:50 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

سلام علیکم

 

دقیق یادم نیست ؛ یه جایی آتیش گرفته بود یا یه جایی آتیش سوزونده بودیم

فقط یادمه چند تا دختر تنها شده بودیم :|

احتمالا دومی بوده پس :|

تماس گرفتیم با آتش نشانی دیگه با التماس و قسم راضی شدن بیان :|

آقا جون ِ مادرت بیا ! آقا تو رو خدا !!!!

حالا تشریف آوردن جای ِ خاموش کردنش ایستادن به توضیح دادن :|

توضیحی که هممون بنفش شده بودیم که نخندیم آبرو ریزی نشه !

خیلیم جدی ژست گرفته بودن که :

- این کپسول ِ آب و گازه ! نگاه کنید روشم نوشته و  ِیـتِــر یعنی آب !!! ( water ?! waiter ?! )

چندین بار تکرار کرد که ویتر ( خیلی محترمانش میشه پیشخدمت ! ) یعنی آب !!!

هی هم دور و بریاشون صداشون میکردن مَندِس :| ( همون مهندس خودمون ! )

یه یه ربعی حدودا توضیح دادن بعد شروع کردن به خاموش کردن ( بالاخره  ! )

ما با فاصله ی حدودا ده دوازده متری از آتش ایستاده بودیم و این ها هم پشت آتش روبروی ما :|

خب برادر من نمیتونید خاموش کنید نکنید دیگه !!!

کپسول رو گرفتن

و

خلاصه

ما که با چادر سیاه ایستاده بودیم نگاه کردیم دیدیم ئه ! چرا چادر نماز سرمونه :|

تمام زندگی سفید شد رفت :|

یکی نبود بگه بابا اون طفلک خاموش شد ! بس کنید !!!

هیچی دیگه :|

همین !!!

 




کلمات کلیدی :

در ِ سوخته ...

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 93/9/9 11:28 صبح

 بسم الله الرحمن الرحیم 

 

 


شاید قصه ی در ِ سوخته و پهلوی شکسته و مادر را نشنیده اند


آن شب را ... 


آنان که میگویند سیاهی ِ تو برایم پوکی استخوان (!) می آورد


شاید نه !


حتما ... !


پهلوی مادر زمانی شکست 


که چادر از سرش کشیدند ... !

 
ـــ


+ دلنوشت 

+‌ تصویر : جناب خون شهدا 
یاعلی .....




کلمات کلیدی :

چند خط روضه ...

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 93/9/9 11:17 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

نیزه اجازه گرفت

 

مولاجان!

جای شما روی سر ماست...

_ارباب لبیک گفت

 

 

ــــــــ

عمه جان

 

خیمه را آتش زدند

این درست...

اما خیمه که در ندارد

میخ ندارد...

 

 

ـــــــ

گیریم که آب می دادند

 

به علی اصغر،

مگر او آب می خورد

وقتی رقیه تشنه است...

 

 

ـــــــ

 

شش ماهه

 

هوس انار بهشتی کرده بود

وگرنه

تمام خانواده مستجاب الدعوه بودند

 

ـــــــ

 

از خنده های شش ماهه

 

فهمیدم

حرمله را حلال کرد و رفت!

 

_____________________

+  چهارده صلوات  عنایت میکنید ؟!

 




کلمات کلیدی :