سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
جمکرانی شویم
ایمانِ کسی برای خدا خالص نمی شود، تا آن که خداوند، نزدش از خودش، پدرش، مادرش ، فرزندانش، خانواده اش و هر آنچه از مردم دارد، محبوب تر باشد . [امام صادق علیه السلام]

حال ِ من را خوب می کند !

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 94/1/29 5:35 عصر

هو الرحمن الرحیم

کنار آدم هایی که با خاطرات چادر مشکی و ریحانه و چادر مشکی و این حرفا رسیدند اینجا یک نفر هست که با سرچ "می خواهم از شر چادر راحت بشوم" ! رسیده اینجا ! 
 
فکرش را بکنید یک روز نشسته اید رو به روی صفحه ی مانیتور و از گوگل سرچی را می خواهید و آن وقت دستتان را بگیرد و بیاورد بگذارد درست وسط وبلاگی که مخالف سرچ شماست ! گوگل یک موتور جستجو ی بدون فکر ! بدون حس ! نمیداند که آدمی که می خواهد از شر ! چادر خلاص بشود را چه به وبلاگ خاطرات و چادر مشکی ! 
 
شاید هم کار گوگل درست باشد ! رساندن یک نفر اینجا که عاشقانه های من را بخواند ، عاشقانه های حجابم را 
گاهی آدم ها در اخرین لحظه نیاز به تلنگر دارند 
شاید وبلاگ من اخرین تلنگرش بشود 
اگر هم نشد اگر هم چشم هایش را بست و صفحه ی من را بست 
همین که یادش بماند گاهی چیزی که تنفر تو را برانگیخته عشق آدم های دیگری ست ! کافیست 
همین که بداند جایی همین حوالی کسی برای حجابش مینویسد برای حجابی که حال تو را بد میکند کافیست
حال من را خوب میکند حجابی که نفس های تو را بند اورده و میخواهی از شرش رها بشوی
به فکر حجاب هم که نباشی همیشه یادت باشد گاهی حال خراب کن های زندگی تو می توانند  جان بدهند به زندگی دیگران
می خواهد حجاب باشد یا هر حال خراب کن دیگری !
یادت باشد ....
 
............................................................................................................................
چیزهای کوچک :
من با خدا معامله کرده ام ! 

اینجا کمتر پیش می آید که نوشته ای از نویسنده ای جز گل نرگس منتشر شود مگر که آن نوشته ... 
این هم از آن نوشته ی خاصی بود که وامش گرفتیم از وب خاطرات چادر مشکی . ریحانه بانو 
رسم خوبی است که انتهای نوشته هایشان چیز های کوچکی را می نویسند که در کمال کوچکی در همان سینه ی کوچکشان ، دلی بزرگ دارند ... 
وامش گرفتیم تا در پی نوشتی مکتوب کنیم هر آنچه را که این دل می خواهد بگوید و دل دل می کند تا گفتنشان !
اینجا می خواهیم از چیز های بزرگی بنویسیم که انتظارمان را می کشند ... 
اینجا ... 
وقت زیادی برای وبگردی و خواندن نوشته های دیگران - مگر همان نوشته های خیلی خاص - ندارم که در قبال این عمر تک تکمان مسئولیم ... !
داشتم با نگاه زیر و رو می کردم خاطرات چادر مشکی را که دو خط ابتدایی این نوشته توجهم را جلب کرد ؛

کنار آدم هایی که با خاطرات چادر مشکی و ریحانه و چادر مشکی و این حرفا رسیدند اینجا یک نفر هست که با سرچ "می خواهم از شر چادر راحت بشوم" ! رسیده اینجا ! 
کنار آدم هایی که با خاطرات چادر مشکی و ریحانه و چادر مشکی و این حرفا رسیدند اینجا یک نفر هست که با سرچ "می خواهم از شر چادر راحت بشوم" ! رسیده اینجا ! 
کنار آدم هایی که با خاطرات چادر مشکی و ریحانه و چادر مشکی و این حرفا رسیدند اینجا یک نفر هست که با سرچ "می خواهم از شر چادر راحت بشوم" ! رسیده اینجا ! 
بار ها و بار ها همین چند کلمه را مرور کردم .
چند نفر با این انگیزه به وب ِ من آمدند ... چند نفر اتفاقی با گوگل بی احساس روبرو شدند یا نه ؛ حتی پیوند های روزانه ی یک وب ساده یا حتی وبگردی های خودشان احساسشان را در هم شکست که عشق کس دیگری است همین مایه ی تنفر تو ... !
چند نفر تنفرشان به عشق مبدل شد و آن چادر مچاله شده ای که نگاهش هم گوشزد می کند از روی جبر روی سرت جا خوش کرده و هر بار چند فحش آبدار نثارش می شود را مایه ی عشق بازی خویش قرار دادند ؟! 
نه اصلا چند نفر را بی نماز کردم ؟ چند نفر را بی حجاب کردم ؟ 
محجبه کردن و دین دار کردن پیش کش ؛ چند نفر را نوشته های من به فکر وا داشت ... چند نفر را دینشان را حفظ کرد ، چند نفر را ...
چقدر عشق هدیه کرد ؟ چقدر ... 
اصلا کمی فکر کرده ام به نوشته هایم ... ؟!
به این کلماتی که مکتوب می شوند ؟‌! 
به ... 
شاید کسی اینجا نیاز داشته باشد به ..

گاهی آدم ها در اخرین لحظه نیاز به تلنگر دارند 
شاید وبلاگ من اخرین تلنگرش بشود 

آخرین ...
آخرین ...
آخرین ...





کلمات کلیدی :

اتک اتک

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 94/1/28 11:16 عصر

با نام خدا 

 


سکانس یک؛ هفته‌ی پیش:

 

می‌گه: انقد حرف نزن می‌خوام اتک بزنم.

می‌گم: چی بزنی؟

- اتک

- چی؟

- اتک اتک

- آهان! خب بزن. حرف زدن من چه ربطی به اتک زدن تو داره. (از شما چه پنهان، خیال می‌کنم منظورش از اتک، حشره‌کش است.)

نگاه عاقل اندر سفیهی بهم می‌کند. اشاره‌ای می‌کند به گوشی‌اش و با حرکت سر من را به بیرون از اتاق هدایت می‌کند؛ شرمسار و در حالی که غش غش می‌خندم. دنیا چه عوض شده است خواهر! :)

 

سکانس دو؛ ام‌شب:

 

می‌گه: وای باید نقشه‌مو بکشم. دیر شده. تا یه ساعت دیگه وار شروع می‌شه.

می‌گم: چی شروع می‌شه؟ فوتبال کی؟ بارسلون؟

- فوتبال نه، وار

- وار؟ سریال جدیده؟

نگاه عاقل اندر سفیه هفته‌ی پیش تکرار می‌شود. به گوشی‌اش اشاره می‌کند و من هم‌چنان غش غش می‌خندم و به این فکر می‌کنم که دنیا چه‌قدر عوض شده است خواهر! :)

 

ــــــــــ
+ نمیدونم چرا این نوشته ی شیوار بانو از وب وضعیتی در حال تغییر اینقدر به دلم نشست :) دقیقا منم همین حسو دارم : |  

 




کلمات کلیدی :

نکند تو نباشی ... ؟!

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 94/1/27 12:25 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

زنگ تلفن به صدا در آمد و

این شور زار ِ دل ِ مادر بود که همینکه گوشی تلفن را برداشت شور تر می زد .

تلفن را گذاشت و اندکی بعد

چشم خانه با تمام ِ تمیزی اش ، دوباره برق می زد ..

تمام زمین ها را با همان کمرش جارو کشید و حتی اجازه نداد کمی کمک کنیم !

طی کشیدیم

تمام خانه را گردگیری کردیم

و بعد ، خودش ایستاد به پای گاز

ــــ  بچه ها ، چی درست کنم که خیلی دوست داشته باشه ؟!

همه اش دل نگران بود ؛ شور شد ، بد شد ، آبش کم شد .. !

حمید را فرستاد که شیرینی و میوه بخرد و همه اش دلش آرام نمی گرفت ، دیر کرد ...  ؛

نشسته بودم و یک به یک شیرینی ها را داخل پیش دستی می چیدم ..

آب ِ میوه ها داشت خشک می شد ، بعد از شیرینی ها نوبت آرام و مرتب نشستن آن ها در کنار هم بود ...

همه اش در دلش عذرخواهی می کرد ؛ ببخشید ... !

ببخشید که غذا بد شد ، ببخشید که خانه ...

ببخشید ؛

آخر خبر نداده بودی که ... ؛ سر زده داری می آیی !

همه مان را حاضر کرد و بهترین لباس را برایمان انتخاب کرد ؛

حالا هم که دور خودش شلوغ ِ شلوغ شده بود ...

لباس مخمل زرشکی ؛ مانتوی نخی ِ سبز ، آن پیرهن ِ‌بلند سرمه ای که دکمه های نگینی داشت ، روسری مشکی ِ طرح ترنج ، شال ِ سبزی که گل های رز سرش جان ِ دوباره گرفته بودند ، آن روسری ِسفید ...

کفش ِ پاشنه دار ِ مشکی ، کفش تخت ِ چرم ِ سرمه ای رنگ ...

تک به تک همه را می پوشید ، یک دور کامل ِ کمد لباس را زیر و رو کرد و باز می گفت نه !

دنبال ِ بهترین لباسش می گشت

دست آخر یکی را انتخاب کرد

و این بار ؛

گمانم

برای بار هفتم بود که خودش را در آئینه می دید ،

__ لباسم خوبه ؟

ــــ صورتم چطوره ؟! خیلی پیر شده ... ؟

 

می دانید ؟

آخر میهمان ِ سر زده داریم ؛

پیکر جدید آورده اند ... !

 

 _____________________________

+دلنوشت ... 25 . 1 . 1394

+تصویر : آقای سجاد ابدی 




کلمات کلیدی :

نخ ِ رابط !

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 94/1/25 1:3 صبح

هو الرحمن الرحیم

 


دل ِ ما شما را که شناخت
گوشه اش گیر کرد به شما
حالا نخ کش شده ...
یک سرش به شما وصل است 
و
سر دیگرش به ما ... !

 


ـــ


+ چه خوب واسطه ای شد ، میان ما و شما ... !
+ دلنوشت

 





کلمات کلیدی :

خادم ِ راه دور ِ حرم ...

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 94/1/25 12:27 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

آقا جان ؛

ما

گرچه دور از شما 

اما

خادمی ِ حرمتان را می کنیم ... 

صحن را جارو می زنیم

در آشپزخانه ی رضوی غذا طبخ می کنیم

گل هایتان را آب می دهیم

دانه میریزیم به پای نامه رسانان ِ حرم 

کفش های کفش داری را مرتب می کنیم

لباس ِ خُدام را وصله می زنیم ، دکمه هایش را کوک می زنیم

...

خلاصه بگویم آقای ِ مهربانی ها ...

خادمیتان را می کنیم

غذا می پزیم به نیت ِ شما و هدیه می کنیمش به خانواده ... 

شمعدانی های لب ِ پنجره را آب می دهیم برای آقای رئوف ... 

دانه میریزیم به پای مسافران ِ مشهدتان

کفش های جاکفشی ِ نقلی ِ چوبی ِ دم ِ در را جفت می کنیم 

و

لباس ِ اهل ِ منزل را با نخ و سوزن دستی می کشیم 

و همه ی این ها بخاطر شماست ...

برای شماست ...

اصلا ثوابش

هدیه به شماست .. 

این ها اگر خادمی نیست 

کنیزی نیست 

پس ... ؟!

ــــــــــــــ

+ خانوم های خونه می تونن هر روز به نیت یکی از ائمه اطهار ( علیهم السلام ) کاراشونو بکنن ، ثوابشو هدیه کنن یا اصلا ...

خادمی کنن ؛ کنیزی کنن 

از راه ِ دور ... 

آقایون هم همینطور ... 

+ دلنوشت




کلمات کلیدی :

ذبح قلب

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 94/1/24 12:11 صبح

پلان یک

 

بیشتر از دست و پاها چشم هایمان خسته شده بودند،هنوز از نورالشهدا دور نشده بودیم که پرسیدی :

رودخانه ها  از آب ها خسته می شوند؟ گفتم نمی دانم اما چشم های من و تو خسته اند، ضبط را روشن کردی و روضه وداع حاج محمود آمد،طاقت نیاوردم و خاموشش کردم.با همان یک مصرع تا خانه گریه کردیم و چشم هایمان دوباره خسته تر از قبل شدند.رسیدیم خانه.تا اذان مغرب حرف نزدیم.آماده شدم بروم مسجد.در را باز کردم و پرسیدی: کجا میخوای بری؟.....تا آخر اذان باهم دوباره گریه کردیم،نماز جماعت دو نفره خواندیم....

پلان دو

شب جمعه،شلمچه،دل شب،وسط جمعیت نشسته بودم و حاج حسین روایت گری می کرد.گفت: وقت وداع است.شهدا میخواهند بروند کربلا و ما هم باید بساطمان را جمع کنیم.یکدفعه روضه وداع حاج محمود پخش شد.این بار ضبط ماشین نبود تا با یک انشگت روی دکمه،ساکتش کنم.دور تا دورم آدم نشسته بود نمی شد فرار کنم.دست هایم را محکم چسباندم به گوشهایم اما صدا آنقدر زیاد بود که شنیدم.....تا آخر

پرسیده بودی رودخانه ها از آب ها خسته می شوند؟ گفته بودم نمی دانم

کاش بودی تا می پرسیدی چشم ها از گوش ها خسته می شوند؟ و من می گفتم: گوش ها چشم ها را گودی قتلگاه می کنند و همان وسط دل را قربانی

 

 

ـــــــــــــــــــ

خدا می داند با این نوشته ی برزخ کلمات چقدر چشم ها باریدند و باریدند ... 

دعایشان کنید

یاعلی .....




کلمات کلیدی :

مادر ...

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 94/1/20 7:34 عصر

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

گفته بودند 

پسر ها ، مادری هستند ... !

حالا تو

به دنبال ِ مزار مادر می گشتی 

که گم شدی 

یا دلت نیامد ؛

گفتی

مادرم مزار ندارد

من که باشم 

که  ... 

 

 

____________

+ دلنوشت

+ تصویر : جناب علی حافظی

+ میلاد سرور تمام ِ زنان ِ عالم مبارک ...

خصوصا خدمت ِ‌اون مادرایی که هنوز منتظرن

تا پسرشون

با قامت ِ رشیدشون

از در بیان تو 

و

ببوسن روی ِ ماه ِ شکسته ی مادر رو ... 

و بگن

روزت مبارک مامان !

خدمت تموم ِ‌خانومایی که

هنوز منتظرن

همسرشون با لباس ِ خاکی برگردن ... 

خدمت ِ ... 




کلمات کلیدی :

چند پرس سنگ مذاب با آتیش ِ اضافه !

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 94/1/18 2:15 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

حواسمون باشه

اون دنیا

بابت تک تک ِ حروف

کلمه به کلمه

جمله به جمله

بابت تموم ِ حرفامون

باید جواب بدیم

آقا اصن دست ِ میاد

انگشتا میان

میگن جواب ما رو بده !

واس ِ چی تو اینو زدی ؟!

واس ِ چی منتشرش کردی ؟!

واس ِ چی وقت ِ یه عده رو تلف کردی و گرفتیش ؟!

فکر کردی کم فروشی فقط اینه دو کیلو میوه ی خراب جای سالم بدی ؟! تو باارزش ترین سرمایه طرف رو گرفتی چی دادی ؟!

شک ؟!

تردید ؟!

چی دادی ؟!

حس ِ بد نسبت به آدمی که نمایندشونه ؟!

حس ِ‌خوب ِ نا بجا ؟!

چی ؟!

 

وای بر توی کم فروش

واس ِ چی فکر یه عده رو نسبت به این آدم بد کردی ؟!

نه ؛ اصلا واس چی از حق ِ مردمت کوتاه اومدی و فریاد  نزدی ؟!

نه  ؛ اصلا فریاد زدی حقم با تو بود ، چرا اینجوری آخه ؟!!! 

حواست به رهبر جامعه اسلامی بود ؟!

به اینکه تفرقه نیوفته ؟!

به اتحاد ؟!

به ایران ؟!

بابا اصلا تو حواست به خدا بود ؟!

ببینم ؛

واس ِ چی ... ؟!

آی آی آی ...

اون روزم که روز ِ حسرت ...

حواسمون به قضاوتا و حرفامون باشه 

از حق نگذریم

انصافا بار ِ سنگینی رو دوش تیم ِ مذاکره کنندس

گرفتن ِ حق ِ  این همه میلیون آدم 

 

ـــــــــــــــــــــــــ

 

+ یادمون نره انتقاد بحثش با کوبیدن کاملا جداس ! 

+ این متن نه توافق نامه رو تایید میکنه و موافقشه ، نه رد می کنه و مخالفشه . کلا این متن نظری در مورد توافق نامه نداره ! فقط یک یاد آوریه ...

+ مطمئن باشید خود ِ شهدا از اون چیزی که بابتش جونشون رو دادن دفاع می کنن اما این به معنای تلاش نکردن ما نیست .

+ 16 . 1 . 1394

 

 

یاعلی .....




کلمات کلیدی :

این تکاپو شیرین است ... :)

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 94/1/16 8:28 صبح

 

 به نام آفریننده ی کسی که کلمه ای در وصف ِ او نیافتم !

به نام ِ خالق ِ تجلی گه ِ تمام ِ خوبی ها ؛

مادر ...

 

 

همانطور که به سمع و نظر شما رسانیده شده روز ِ مادر بیستم فروردین ماه ِ سال جاری یعنی همین پنج شش روز آتی ِ خودمان است ! و ما مانده ایم و یک تنه حکایت ِ این روز فرخنده را به دوش کشیدن ... !

نشستیم با خودمان یک دو دو تا چهار تایی کردیم و هرچه جیب مبارک و کیف پول شریف را چلانده ، عیدی ها را هم نگاهی انداخته و هرچه کردیم دیدیم ئه ! باز هم کم است فلذا ؛ بابایی ! بابا جونم ! بابا الهی فدات شم و همین سناریو ی مواقع اضطرار که دختر ها خوب بلدند ! بابای خودمی ، پیش مرگت شم و از آنجایی که دست ِ ما برای همه خوانده شده است و قصد ِ پلیدمان ( شما بخوانید خوب ) نیز همینطور بلافاصله پس از شنیدن ِ اولین باباجون ، عرض کردند بگو ببینم چی میخوای :| ‍! و ما هم شروع کردیم به لوس کردن ِ خودمان و نطق کردن که روز مادر از آنچه در آینه می بینید به شما نزدیک تر است ؛ یک خب جانانه ای گفتند و نگاهی از پایین تا بالایمان انداختند :| خب بابا روز مادر ِ دیگه ... و همانکه اطمینان حاصل شد که منظور بطور واضح و دقیق و کامل رسانده شد بصورت شطرنجی از صحنه محو شدیم تا صدایمان کردند و مقداری از همان اسکناس های واقع در جیب ِ مبارکشان به ما دادند :|

این ها را هم گذاشتیم روی همان کیف ِ پول شریف و جیب مبارک ِ چلانده شده مان و دیدیم هنوز کم است .

مسائل مادی را کنار گذاشته ، آخر مادیات چه اهمیتی دارد در زندگی .... ؟!

رفتیم و به زور و با هزار ضرب و کلک شماره ی دوست مامان را گیر آورده تماس حاصل کردیم که بیایید و شما به جای مادر بپسندید و کمکمان کنید و همراهیمان کنید ، نیست که سرمان در این موارد کلاه خور ِ خوبی دارد !

و باز هم با همان هزار ضرب و زور و کلک شماره ی فامیل ِ دور را گیر آورده سلیقه ی مامان را پرسیده و اطلاعات حاصل شده در این همه سال عمرمان را تاییدیه زدیم :| .

هماهنگی های لازمه انجام شد و باز هم رفتیم سر این چرک کف دست که بالاخره برای بدن انسان هم میکروب حکم ِ ویتامین را دارد و لازم است !

دیدیم جز یک جفت کلیه ی سالم ِ ناقابل ، جگری رنگ ِ متالیک ؛ یک جفت گوشواره ی شکسته ی طلا هم داریم و خب شکسته است ! چه به درد می خورد ... ؟! آن را هم برمی داریم و به جهنم ! می شود اینقدر هزار تومان ِ ناقابل و یک جفت گوشواره که می توانیم با آن یک سرویس ِ آبرومند خریداری کنیم واز آنجایی که عید و روز ِ مادر بهانه ای بیش نیست تا دور هم باشیم و شاد ، باقیش را قصد ِ خرید ِ یک انگشتر ِ نقره ی مردانه کردیم .... عزمی راسخ !

یاد ِ روز مرد هم که مدام می آید و می رود وقتی دو خانم تنها پاشدند رفتند بازار برای خرید ِ نقره ! نه اندازه دستشان بود که هرکجا می رفتیم به آقای فروشنده می گفتیم تست کند اندازه دستمان بیاید ... !  نه ....

بگذریم

فعلا روز ِ مادر است !

ساعت شش و نیم شد قرارمان که با هم برویم و در این بین هم شوهر خواهر ِ گرام برای پنجمین سال ِ متوالی پلاک طلای و ان یکادی خریداری کردند تا خواهر ِ ما بگذاردش روی همان هفده هجده پلاک ِ و ان یکاد در طرح های مختلفی که مربوط به روز ِ زن ، تولد ِ خودش ، تولد ِ همسرش ، تولد ِ هر بنی بشری بوده و او هم هدیه گرفته :| گاهی فکر می کنم چقدر ِ همسرش را در نظر زیبا می بیند که می ترسد چشم بخورد :) 

یک سال هم جای ِ و ان یکاد ، یک النگوی نازک ِ حدود پنج شش گرمی خریدند که بعد ها کاشف به عمل آمد چه کلاه بزرگی بر سرشان رفته با چقدر تفاوت تا قیمت اصلی !

 

بگذریم


همینطور حاضر و آماده نشسته بودیم و داشتیم در فکرمان می گشتیم که یک آن جرقه زد یک گوشی ِ خوب هم بدک نیست ها ! بعدا خانواده جرقه را با دست و پتو و آب و کپسول آتش نشانی و هر آنچه شد خاموش کردند که کار ِ تو نیست :| احتمالا خودشان خریدند که این چنین در پی ِ خاموشی بودند ! :/ 


رفتیم و کل ِ تهران را زیر ِ پا گذاشتیم و هرکجا که می رفتیم چیزی مد ِ نظر نشد ... انگار خداوند متعال آن سر ِ شهر روزی ِ مادر ما را کنار گذاشته بودند که نفهمیدیم چه شد که رسیدیم به آن سر ِ شهر و تا به خودمان آمدیم دستمان یک پلاک و یک انگشتر دیدیم :| 

 

و کمی آن طرف تر هم کلی جعبه و پاکت و غیره و ذلک در کیفمان جا گرفتند :/ 


 خدا خیلی رحم کرد که دوست ِ مادر همراهمان بود تا جلومان را بگیرد :/ داشتیم می رفتیم سمت ِ شیرینی فروشی و گل فروشی !! 

آمدیم خانه دیدم مادر هنوز نیامدند فلذا فرصت را غنیمت شمرده و با همان خستگی و همان لباس یک راست رفتیم سر ِ درست کردن و تزئین کردن و غیره و ذلک 


طاقت نیاورده و نرسیده به همه  نشان دادیم باز هم دلمان آرام نگرفت و رفتیم نشستیم کنار ِ مامان و چشمانش را گرفتیم و انگشتر را در دستش کردیم و قربان صدقه رفتیم و دیدیم نه نمی شود :/ نشانش دادیم :| تا کنون فقط انگشتر را خود ِ مادر دیده :|


حالا هم از ذوقمان اینجا نشسته ایم و داریم کلمه ردیف می کنیم پشت ِ هم پشت ِ هم ...

راستی

شما برای روز ِ مادر چه کردید ؟

ـــــــــــــ
+ موقع ِ پرداخت ، دستگاه ِ کارت خوان مغازه نزدیک بود دستی یک چیزی بدهد لااقل تا منزل برسم ! هی اصرار کرد ما نگرفتیم :| موجودی یک حساب دو هزار و ششصد تومان و دیگری هم هفت هزار تومان ِ ناقابل :/ !

+ عیدتون مبارک : ) 

+ ما که به همه گفتیم و نشان دادیم ولی از آنجایی که دلمان آرام نمی گرفت کمی جلوتر از روز ِ ولادت پستش کردیم : ) 

+ روز ِ مادری ، یه عده هم هستن که یه یس کادو می کنن تو دو تا صلوات و میفرستن ... پست ِ الهی ... بیاید تمام ِ مادرا رو یاد کنیم با ذکر صلواتی بر محمد و آل محمد 

+ 15 . 1 . 1394

+ دلم نیومد این ها رو نزارم : ) 

 

 




کلمات کلیدی :

اقدام ِ شگفت انگیز ِ روز ِ سیزدهم فروردین ماه !

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 94/1/15 4:14 عصر

[نوشته ی رمز دار]  




کلمات کلیدی :

   1   2      >