سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
حوزه مجازی مهندس طلبه
« أَوْ لَـمَسْتُمُ النِّسَآءَ ؛ یا زنان را لمس کردید»پرسیدم . فرمود : «مقصود، همبستر شدن است ؛ لیکن خداوند، عفیف است و عفّت را دوست دارد . لذا آن گونه که شما نام می برید، نام نبرده است» . [حلبی - از امام صادق علیه السلام درباره [مقصود] سخن خداوندـ عزّوجلّ ـ]

گفته بودی جای برگ ِ گل میان طوفان نیست ...

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 93/9/6 11:47 صبح

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

صدایی آمد 

و

بعد هم 

صدای ِ صدا کردن ِ تو ... 

 

- حاجی ... !

- چی شده ؟! 

... 

 

آرام آرام نزدیک شدم

قدم های سنگین

غم روی دلم سنگینی کرده بود 

...

 

آهسته جلو آمدم ... 

چادرم را در دست میفشردم 

گرمای دست ِ مادر روی دستم ... 

عطر ِ یاس ... 

 

 

مرا که دیدند نمی دانم چه شد

دور تو را خالی کردند ... 

همسنگری ها را می گویم ... !

 

دیدمت و نماز ِ آیات بر من واجب شد ... 

 

 

آهسته روی زمین نشستم ...

سرت را در آغوش کشیدم ... 

گمان کنم از نگاه ِ خیره ی من خواندی تک تک لحظاتمان را که در قطره اشک ِ چکیده از گوشه ی چشمم بازتاب کرده بود ...

نمی خواستم اشک هایم را ببینی ...

با دلم کلنجار می رفتم 

 

 

صدایی دیگر آمد

و

نمیدانم چه شد 

فقط می شنیدم که می گفتند :  یازهرا ... ! 

می شنیدم که خواهر ها را صدا می کردند

می شنیدم صدای هق هق مرد هایی را که مردانه ایستاده بودند در مقابل ِ ...

ولی حال

شکستند ... 

صدای شکستنشان را شنیدم  ....

صدای حرف هایشان  ... 

ولی 

ولی فقط صدای تو با بغض قرین شده بود ... !

 

- گفته بودم اینجا جای زن ها نیست ...

گفته بودم نیا

گفته بودم ...

 

 

صدای ِ گرفته ات می لرزید ... 

مرد ِ من ... 

 

 دستم را روی لبانت گذاشتم

نگین ِ حلقه ی خونینم  برقی زد ... 

 

- ولی من هم به تو گفته بودم

بی تو 

حتی به بهشت هم نمی روم ... 

 

 

سرت را که تکان دادی بغضت ترکید  :

من هم در آغوش ِ تو افتاده بودم  ...  

 

_________


+ دلنوشت  

 




کلمات کلیدی :

خیلی سخته ... خیلی جیگر میخواد ...

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 93/9/2 6:13 عصر

[نوشته ی رمز دار]  




کلمات کلیدی :

درست همین ساعت !

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 93/8/30 9:41 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم 

 

درست همین ساعت و همین جا بود

میان ِ اشک ریزان ِ آسمان 

و آتش بازی ِ دشمن

آرام آرام در کوچه باغ ِ خیال قدم میزدم 

و

تو

همان لباسی را که به رنگ ِ مورد ِ علاقه ی من بود را روی دوشم انداختی ... !

و مرا ترساندی ... !!!

درست همین ساعت 

همین جا ...

 

فکر کنم عقربه های ساعت هم خشکشان زده بود ...

زمان چقدر دیر می گذرد ! .. 

درست مثل ِ همان روز ... 

 

همین جا که پسر بچه ای آرام روی گونه های خاکی ِ زمین با دست نقش می کشد ... 

همین جا بود که تو نقش ِ بر زمین شده و گونه ی زمین سرخ شد 

وقتی عبودیت تو را دید ...

در آغوشت کشید ...

گونه ی زمین سرخ شد 

و

دنیا پیش ِ چشمان ِ من ... 

درست همین ساعت ... 

______

+ شاید پریشان نوشت ... 

+ هنوز هم همان پسر بچه پیش ِ چشمان ِ منی که گوشه ای نگه داشته ام  تا با نوشته هایم با تو خلوت کنم , دارد نقش می کشد ... ؛ دل میخواهد نقش زدن بر خاکی که نقشش تو شدی ... !

 

 

 




کلمات کلیدی :

بت پرستی ... !

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 93/8/25 9:11 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

و این نشون میده آدما هنوزم که هنوزه بت پرستن !!!

میگیم دوره ی جاهلیت سر اومده ولی آیا جاهلیت ما هم تموم شده ؟!

ما هنوز توی او عهد داریم زندگی میکنیم آگاهانه یا ناآگاهانه ... !

مخالف دوست داشتن و شناختن و طرفدار بودن نیستم

ولی نه در حدی که برامون بشه یه بتی که شروع کنیم به پرستشش !

که ایام و ساعات و اوقات زندگیمون همش تحت تاثیرش باشه !

البته بگم ؛ اصولا آدما تا وقتی زنده هستند ...!

تازه وقتی میمیرن و تو آغوش خاک جا خوش میکنن و نیاز به هدیه هایی از جنس ِ دیگه و نه دنیایی دارن ؛ دنیا بهشون یه سری هدیه ها میده !

مثل طرفدار و دوستدار و ... 

تازه وقتی یه سری چیزا رو از دست بدیم متوجه میشیم چی بودن !

یا ... 

ایشون بارشون رو توی دنیا بستند و سفر کردند

حالا رواست ؟! علاقه دارن که مقداری بار ِ زندگی ما تلف بشه به خاطرشون ؟!

میگی چرا درس نخوندی میگه مرتضی پاااشااایی !!! 

میگی چرا فیشا رو دسته نکردی میگه دیروز برای همیشه رفت !!!

بگذریم از اینکه امروز معلوم نبود خاک سپاریه یا عروسی !!!

فکر نکنم خودشون هم راضی باشن به خاطرشون به گناه بیوفتیم ! 

تنه ی نامحرم بهمون بخوره ، چادری از سر بیوفته یا ... 

خلاصه بگم

گاهی ...

این کلام ِ ما نا تمام بمونه

بهش فکر کنید

حتی شده چند دقیقه 

ــــ

+ جامونده : فرض کنید خدای ناکرده عزیزتون رو از دست دادید

دوست دارید فیلم لحظه ی جون دادنش دست همه باشه ؟!

خواهش میکنم کافیه ...  

درست نیست !

+ خدا رحمت کنه جمیع مسلمین و مسلمات و مومنین و مومنات رو ، شادی روح همشون چهارده صلوات عنایت می کنید ؟!

+ پ . ن : اجازه ی سوء استفاده رو به خیلیا ندیم ! اینجا مملکت شیعه اس ... هممون عاشق ائمه و اهل بیت و معصومینمون هستیم

حتی اونایی که الان دیگه شاید حس کنیم پیش ِ ما نیستن !

 




کلمات کلیدی :

زمستان ها تکلیف چیست ؟!

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 93/8/21 5:19 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم


مدتیه که بیان میشه استفاده از چادر باعث پوکی استخوانه ؛ اگر علت پوکی استخوان عدم استفاده از ویتامین D   خورشید باشد برای جذب کلسیم بدن ، این مهم از طریق وجه و کفین نیز بدست می آید نیاز ندارد که کل بدن عریان شود هر روزه برای تردد !!! که اینگونه اگر چه که ویتامین زیادی به بدنش می رسد اما در معرض سرطان پوست قرار می گیرد ، اگر مسائل روحی حاصله از این قضیه و گرفتاری های اجتماعی حاصل از این قضیه را ندید بگیریم ! ( با این حساب زمستان ها تکلیف چیست ؟! در زمستان هم که پوشش ها زیاد است آیا دچار پوکی استخوان می شوند ؟! ) 

ـــــ

+ تصویر : گل نرگس ... 

 




کلمات کلیدی :

گزارش تصویری محرم 1393

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 93/8/15 3:11 عصر

بسم الله الرحمن ارحیم 

 

مثل یک جامانده دستم را بگیر ای هم قطار 

ساک های خالیم را پر کن و با خود ببر 

من دلم را خوش نمودم بر بلیط کنسلی

اربعین کنج حرم با دلبرم دارم قرار ...

 

 

+ عکاس نیستم ، اگر خوب نیستند ببخشید چون در اونها کادربندی کادر ِ دل بود ....




کلمات کلیدی :

یک خیابان صفر و یک ... !

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 93/8/14 10:42 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

مرد ِ میدانی ؟! 

چادری بودنت را در این خیابان حفظ کن  !!!

در این جهان ِ پیرامون که کار راحت تر است !

تو مرد ِ میدان ِ سخت باش ... !!

 

بگو که سر بار نیستی !!!

سرباز بودنت را اینجا ثابت کن

که کسی تو را نمیبیند ولی میتوانی دلربایی کنی !

که کسی رخ ِ چون مه ِ تو را نمیبیند ولی میتوانی نشانشان دهی ... ! 

اختیار با توست ! 

که بگویی کسی که مرا نمی شناسد ... ( ولی مگر خدا غریبه است ؟!  یا آن هایی که در خیابان از ایشان رو میگیری همه آشنا هستند ؟! ) 

یا بگویی ؛ اگر هم مرا نشناسند ، رو میگیرم !

اختیار با توست

که برایت بوق زدند بی اعتنایی کنی و سر به زیر اندازی و مصمم و محکم قدم ِ هایی را برداری که زنانگی ِ قرین شده با حیایت را آرام به رخشان بکشد 

یا

تو هم برایشان بوق بزنی و نور بالا دهی ... !

اختیار با توست

که سوار ِ ماشینی شوی که در جاده ی گناه با پلاک ِ خواهر و برادری آهسته آهسته از جنت دور می شود

یا پیاده راحت را ادامه دهی ... !

تو میتوانی انتخاب کنی ؛ 

که بی جهت پرسه زنی و عمر هدر دهی

یا با برنامه و سر ِ وقت بیایی و بروی ... !

و روزی که گفتند چه کردی بگویی همه اش در راه تو بود !

تو میتوانی آینده ای را بسازی که ترس با قلب ِ تو همسایه ی دیوار به دیوار شود که نکند کسی بفهمد

یا آینده ای بسازی که اگر آقا آمد ، بدهی کاربریت را چک بکند ! بدون اینکه چیزی از آن کم یا چیزی به آن اضافه کرده باشی و بعد هم سرت را بالا بگیری ... !

انتخاب با توست 

که اگر میگویی برای او کار میکنی

وقتی که او میگوید نماز ، بگویی چشم ... !

رها کنی تمام ِ کار های نیمه را ... ! 

 

در این خیابان ، مرد بودن سخت است ! محجبه بودن ، زهرایی بودن ، در این خیابان ِ صفر و یک زندگی کردن سخت است !

اگر منزلی را اجاره میکنی ، کاربری میسازی

حواست باشد

هرکسی مرد ِ ماندن نیست ... !

مرد باش

و

بمان !

همین

و

یاعلی .....

__


+ متن اونطور که میخواستم نشد !

+ دلنوشت 

 




کلمات کلیدی :

قبای جنابان طلّاب

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 93/8/13 4:48 عصر

 

بسم الله الرحمن الرحیم

لباس‎های سفید شسته شده بودند. در لباسشویی را که باز کردم، خشکم زد: روی همه ی لباس‎ها لکّه‎های وحشتناک آبی تیره نقش بسته بود. 
بعد از جست‎وجو یک خودکار آبی پیدا شد که لوله ی  جوهرش خالی بود. البته که کلّ آن جوهرها روی لباس‎های سفید من خالی شده بود! 
حالا آن خودکار کجا بود؟ 
این حرف من را کسانی می‎فهمند که با قبای جنابان طلّاب سروکار داشته باشند و از سیستم جیب‎های این لباس خاص باخبر باشند. 
این خودکار به گونه‎ای فوق بشری در یکی از جیب‎های روی سینه ی قبای همسر محترم استتار شده بود! 
تجربه‌ای شد که دیگر موقع خالی کردن جیب‎ها آن‎ها را فشار هم بدهم تا از وجود اشیای مستتر هم اطّلاع حاصل کنم! 

 

ــــ

 




کلمات کلیدی :

دستانت را حلقه کرده ای ، دور ِ انگشت ِ او ... !

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 93/8/12 3:54 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

وضو میگیرد

برای ِ کاری که برای ِ رضای او  باشد

قربة الی الله ... 

 

وضو میگیرد و بعد 

حلقه اش را دست می کند 

...

انگار دستانت را حلقه کرده ای 

دور ِ انگشتش  ... 

چه برقی میزند

نگینی که نگاه ِ‌تو در آن بازتاب می شود ... 

حلقه اش را دست می کند

و

دست میگیرد

و 

سنگر مجازی 

و

بسم الله ...

حلقه اش را دست می کند

تا در هر حرفی که تایپ می کند

فراموش نکند 

تا تو او را محرمی ، به هیچ نامحرمی احتیاجی نیست ...

 

حلقه را دست می کند 

تا بداند

محرم و نامحرم

نه مجازی دارد 

و

نه حقیقی ...

 

حلقه را دست می کند ... 

ــــ
+  دلنوشت

+ اونایی  هم که حلقه دست نمیکنن فکر ِ روزی رو بکنن که قراره حلقه دست کنن ، شرم نمی کنن ؟! از خدا ... از عشق ِ ... 

+آدم حلقشو دست کنه شروع کنه به تایپ کردن که همش آقاشون جلو چشمش باشه حتی اگه الان چند روزه ازش دوره :)

حس خوبیه :)

+ محرم و نا محرم حقیقی و مجازی ندارد هر چند که اعتقادی به این دنیای مجازی نیست ! هرچه هست حقیقتا در روز ِ حساب ، حساب خواهد شد !

ما همه حقیقی هستیم !

+ تصویر : آقای حسن الماسی 

 




کلمات کلیدی :

حرف آخر ... ! اتمام ِ حجت !

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 93/8/12 2:51 عصر

[نوشته ی رمز دار]  




کلمات کلیدی :

   1   2      >

جلوگیری از کپی کردن مطالب