سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
.


* گـــل نرگس *

بسم الله الرحمن الرحیم

 


کنار ِ هم و قامت بستیم ... 
 

حاج آقا که سلام داد

گم شده بودی ... 

در یک صف و دقیقا پیش ِ پیش ِ خودم

گرمای دستانت که دست ِ مرا گرفته بود هنوز روی ِ تن ِ پوست جا خوش کرده بود اما من میان ِ آن همه چشم به دنبال ِ گرمای نگاهت می گشتم ... 

نبود ...

چندین بار در های هفت و دو و شش را گشتم ... همانجایی که با هم آمدیم ، چندین بار کنار ِ ضریح ، چندین بار ...

گم شده بودی ...

آمدم ِ کنار ضریح ...

خانم جان ...

التماس می کردم ...

شکستم ... !

کمی آن طرف تر میان ِ دیده ای که نم زده بود ، روی پله نشسته بودی ...

خانم تو را برداشته بود برای خودش ، تا من بشکنم تا شکست ، خریدارم باشد

تا من ...

گمت کرده بود تا من خودم را پیدا کنم و تو خودت را ...

حال ِ هر دومان عجیب بود..

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ دلنوشت ( بردن نام جایی که از آن این مطلب و عکس را برداشته اید گمان نکنم بهای سنگینی باشد در قبال عمر و احساس ِ نویسنده )

+ تصویر : 4 . تیرماه . 1394

نایب الزیاره بودیم ... 


نوشته شده در پنج شنبه 94/4/4ساعت 7:43 عصر به قلمِ * گـــل نرگس * مهربانی ها ( ) |

 

هو الرحمن الرحیم

 


کم کم موسم  سی روز میهمانی ِ بزرگی شد که در آن ما از صبح تا شب چیزی نخورده منتظر ِ شنیدن تعارفیم که خدا می گوید بفرمایید ، چیزی میل کنید و ما با ندای " آ " ی اول ِ الله اکبر ِ اذان مغرب  حمله می بریم به سمت ِ اسباب ِ پذیرایی :|

انصافا تا به حال اینقدر از شنیدن اذان خوشحال نمی شدیم !!

بگذریم

 

خب روز ِ اول را که همه جمع هستیم دور ِ همدیگر و می گوییم و شادیم و می خندیم فلذا ما هم بر خلاف این جهت ِ آب شنا نکرده جمع شدیم خانه ی مامان ؛ مثل ِ هر ساله همه آنجا بودند و تنها جای ِ گل جمعشان خالی بود . ما که ما هم رسیدیم اطمینان حاصل شد هلال لبخندمان روئت شده ماه مبارک اعلام شد . :|  ... هر کس با خودش چیزی آورده بود ؛ آبجی مثل ِ همیشه با یک ظرف از کیک های خوشمزه اش ، ژله را هم ما آوردیم و به همین ترتیب و دیدیدم که آقایان محترم دست ِ خالی تشریف آورده اند گفتیم ئه زشت می شود فلذا خیار و گوجه و پیاز ریخته در سینک که بیایید بشویید سالاد با شماست و اینگونه شد که سرنوشت ِ سالادمان را به دست برادران محترم سپرده ، خطر مسمومیت را به جان خریدیم :|  !

هنوز چهل دقیقه و سی و دو ثانیه تا اذان مغرب مانده بود که ما به این نتیجه رسیدیم اگر دیازپامی چیزی هست دو سه تایی در شله زرد ِ این بشر ِ سه سال حل کنیم باشد که آرام نشست و نفس راحتی کشیدیم !

انصافا بعد از این " صبر ِ گل نرگس " مثل می شود و می افتد بر سر زبان ها ! تا غافل می شدیم میدیدیم رژ لب برداشته دارد روی صفحه ی تلویزیون و روی کنسول را صفا می دهد ! می گرفتیم از دستش که عزیزم ! بیا بگیر بشین اینجا خاله بره مداد رنگی بیاره نقاشی کنیم میدیدم تا ما رفته ایم مداد رنگی بیاوریم کل ِ رنگ های زندگیمان را قاطی پاتی کرده ، سیاه سفید شده است ! ظرف ماست برگشته :|     کمی آن طرف تر دست ِ یکی را می گرفت که بدویییم !! :| خلاصه کنیم حتی بچه را می بستیم به ستون میدیدم آمده این طرف تر دارد " لیوان بازی " می کند ! :| همین را بگویم که پدرمان رسما در آمد ! بس که همه صدا کرده بودند طااااااهااااا می ترسیدیم شب بعد رفتنشان زنگ درمان را بزنند بگویند ما همسایه ی کوچه پایینی هستیم خواستیم جویای احوال ِ آقا طه شویم ، مدتی است صدایشان نمی آید :| اینقدر مسخره بازی از خودمان در آوردیم و با این بچه        ، بچگی کردیم ها خودمان از خودمان خجالت می کشیدیم بقیه بمانند :| البته جبران هم کردیم وقت رفتن که مادرش گفت طه من رفتم نمیای ؟! من هم بلند بلند گفتم عزیزم نگران نشو بدون تو هیچ جا نمیرن :دی و مادرش می خواست سر ز تن ِ ما جدا کند با چشم هایش :|

حلوا را سپردند دست ما و خواهر ِ گرام که صافش کنید ، مدل دهید ما هم که مدلمان نمی آمد نشستیم با قاشق دورش را دالبر زده باقیش را سپردیم خدمت ِ خواهر ِ محترم ایشان لطف کردند لیست خریدی که دو روز به طول انجامیده بود تا نگاشته شود و تمام کم و کسری ها را در خودش جای دهد بصورت کاملا شیرین از وسط دو نصف کرده شروع به طرح زدن کردند :|

حلوا و شله زرد و آش و ژله و سالاد را چیدیم روی سفره از ترسمان که الان اذان را گفته پس از دقایقی چیزی از این ها جز چند ظرف شکسته نمی ماند ، همان سفره ی نصفه را به دوربینمان نشان دادیم که عکس بگیر و چای ریختیم و تا گذاشتیمش زمین مشاهده شد بچه مان شدیدا بیش از پیش فعال بوده هر چه دم دستش بوده ریخته در چای ِ مردم ! ما هم که تا اینجا با لبخند پاسخ می دادیم گرفتیم چلاندیمش چنان ماچی کردیم هااا :| سرتق :|

خانم ها در آشپزخانه سرگرم ِ غذا پختن و آقایان یکی میوه می شست ، دیگری وظیفه ی خطیر و سنگین ِ نگهبانی از سفره در برابر ِ این موجود ِ دو پای سه ساله را بر عهده داشت و آن یکی کارش را تحویل داده بود و با نفسی راحت امر بسیار مهم نظارت را پیشه می کرد . اذان دادند و از آنجایی که شاعر می فرماید :

" از شدت اخلاص من عالم شده حیران      تعریف نباشد ابدا قصد ریا نیست " 1

ما هم دویده به نماز ایستادیم اما خدا عجیب می خواست میزان تقوا ی ما را بسنجد ! رکعت اولمان که اتاق شد راهرو ! این می رفت آن یکی می آمد ، بچه می آمد چراغ را خاموش می کرد ، مهر بر می داشت و الله اکبر های هشداری هم که کارساز نبود به ناچار فرش را کنار زده روی سنگ سجده کردیم ، رکعت دوم که با بغل کردن و کمی بعد با ترس ِ پاره شدن کتب محترم همراه شد ، رکعت آخر که دیگر هیچ ! با جیغ و داد و ... انصافا تقبل الله :| !

رفتیم سر سفره ی افطار و کوتاهش کنم ... ؛

زندگی خلاصه است در این شادی ها ، در این دور هم جمع شدن ها ، در این عطر ِ شیرین ِ گلاب شله زرد ِ مامان ، در ...

در این اشتراک ِ حس ِ شیرین ِ وصف ناپذیر ...

راستی

اولین روز ماه مبارک شما چطور بود ؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ـــــــ

1 . شاعری که می فرمایند آقای سعید طلایی هستن :/

+ دلنوشت ( بردن نام جایی که از آن این متن را برداشته اید گمان نمی کنم بهای سنگینی باشد در قبال عمر و احساس نویسنده ، استفاده با ذکر صلواتی و نام گل نرگس ... ) 

البته با تاخیر منتشر شد :| باید اول ماه مبارک انتشار پیدا می کرد :/

 ماه مبارکتون ، مبارک :) 

 


نوشته شده در دوشنبه 94/4/1ساعت 12:29 عصر به قلمِ * گـــل نرگس * مهربانی ها ( ) |

بسم رب الـشهداء و صدیقیین 

 

 

تنزل الملائک

در شان ِ این شب ها بود

که فرشتگان آمدند پایین

خیلی پایین ..

روی زمین 

و

دست هاشان به هم گره خورد ... !

ــ

+ دلنوشت

+ ...

+ خدا می دانست بهاری در راه است ، نام ِ اینجا شد بهارستان ... 

+ مولا آمد

و

دست هاتان 

به نشان ِ ادب

به هم گره خورد ...

 

 


نوشته شده در پنج شنبه 94/3/28ساعت 1:46 عصر به قلمِ * گـــل نرگس * مهربانی ها ( ) |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

تا به حال گریه کردن مامانمو ندیده بودم 

اشک هاشو ؛ 

ناله هاشو ...

حتی وقتایی که درد می کشید ، داشت از شدت درد بیهوش می شد 

حتی اون شبی که اون تصادف هولناک و بعدشم غرق ِ خون شد 

حتی اون شبی که داداش داشت میومد و درد اومدنش مامان رو اذیت می کرد

حتی اون شبایی که پشت شیشه ی  آی سیو نگاش می کردیم و اون لبخند می زد

حتی اون وقتایی که روی تخت بیمارستان دستش آبمیوه میدادن و تختشو رو به قبله می کردن که چند رکعتی نماز بخونه و ضعف نکنه 

حتی اون شبی که من حالم بد شد و بردنم بیمارستان

حتی ...

تو تمام این حتی ها مامان دلش خون بود ولی می خندید ...

مامان درد داشت ولی می خندید

مامان ناراحت بود ولی می گفت چیزی نیست 

مامان بهوش و بیهوش بود ولی هر باری که بهوش میومد حال یکی از ما رو می پرسید 

اون شب مامان می گفت این دردش شیرینه ... گل پسرم داره میاد ... 

اون موقع مامان همش لبخند می زد که ما نگران نشیم ...

شنیده بودم از خواهرم که مامان گریه کرده پیشش بخاطر حال اون شب ِ  من...

شنیده بودم همون موقع ختم قرآن پخش کرده 

اما مامان من محکم بغل تختم چشمم به سِرُم بود و دستمو گرفته بود ... 

اون یکی دستش تسبیح و داشت می گفت خجالت نمی کشی از سی تی اسکن می ترسی ؟!

و می خندید ... 

مامان تو تمام این روز ها و شب ها ، 

مامان تو تمام این مدت

محکم کنار ِ ما ایستاده بود

و ما فراموش کرده بودیم که مامان  ... 

ما اونقدری مامان رو استوار دیده بودیم که ...

ما همیشه مامان رو در حال مردانه جنگیدن به تماشا نشسته بودیم ...

مامان زخم می خورد اما شمشیر میزد ... مامان تیکه تیکه دلش رو بخاطر ما می کند و زیر پاهاش له می کرد 

مامان ... 

اما دیشب

دیشب وقتی یکهو از اتاقم صدای ناله شنیدم

وقتی به یکباره صدای های های گریه شنیدم 

اصلا باور نمی شد ...

مامان ِ من که ... 

دیشب به هر کسی تونستم زنگ زدم ..

تو راه بودن و من به ترافیک التماس می کردم که نمی بینی حال مامان من بد ِ ... ؟!

به زینب

به علی 

به اورژانس

به  ...

ما تو تمام این مدت فراموش کرده بودیم که مامان هم دل داره

ما فراموش کرده بودیم که مامان هم نیاز به رسیدگی داره 

ما فراموش کرده بودیم که مامان به همون اندازه که ما دختریم ، دختر ِ ...

چون زره بسته و داره مردونه می جنگه دلیل نمیشه که ..

اون به همون اندازه ناز و ادا داره 

به همون اندازه زنانگی داره ...

به همون اندازه احساس داره ...

مامان رو تموم چیزایی که داشت و نیاز داشت بخاطر ما خط کشیده بود 

مامان همه چیزش رو کرده بود ما چند نفری که حتی حواسمون نیست ما داریم رو به سوی جوانی میریم و مامان داره پیر میشه

ما فراموش کرده بودیم که مامان که همه ی هستی ماست نیاز به رسیدگی داره

گل ها همشون به یه اندازه گلند ...

مامان ما هم گل بود 

گلی تو تمام این مدت چون بهش گفته بودن محکمی 

چون ما رو میدید ، آرام و بی صدا ایستاده بود

مامان ... 

 

دیشب یه تلنگر بود 

از دل ِ پر مامان ...

از دل خونی ِ مامان

از ..

و این متنی که نا تمام موند که این حرف ها تمامی ندارند ... 

 

 

دیشب یه تلنگری بود از واژه ای که مترادفش چیزیو پیدا نمی کنم

از کسی که توصیفش به این کلمات نمی گنجه

از ...

و شاید این متن هم

برای شما تلنگری باشه 

که ...

دست ِ مادرتونو ببوسید 

و اگر در کنارتون نیست

تحفه ای پیش کش کنید 

یاسینی و الرحمانی 

که مادر ...

 

ـــــــــــــ

+ خون دل نوشت بگیم بهتره ... 

+ مادر اگر هم فرض محال هیچ کاری نکرده باشه

ما رو نه ماه تو شکمش حمل کرده 

از خونش غذا داده و از شیره ی جونش ... 

+ از درد ها نوشتن کار ِ آسانی نیست اما گاهی  ... 

همین الان میدونم پای ِ این مانیتور خیلی دخترا هستند ، خیلی پسرا هستند که با مامان دعوا کردند ؛ قهرند و لب به غذا نمی زنن ! با مامان حرف نمی زنن ... از مامان دلگیرن و خبر ندارن دلشون به مامانشون خیلی گیر ِ ... 

همین الان بلند شید و برید از پشت بپرید رو دوش ِ مامان و ببوسیدش ...

به خدا قسم که ... 

و خیلیا هستند اشک دور ِ چشماشون حلقه کرده

خیلیا هستند ... 

هوای مامانامونو داشته باشیم

و هوای هم دیگه رو ...

یا علی .....


نوشته شده در یکشنبه 94/3/24ساعت 10:2 صبح به قلمِ * گـــل نرگس * مهربانی ها ( ) |

هو الرحمن الرحیم

 

 

حرفش را با این جمله تمام کرد ؛

" عاقبتت ختم به شهادت "

 

قصه  ی من گرچه بی پایان اما در این فصل

باید به " سر " برسد ...

مگر نشنیدید در دشت ِ بلا

قصه زمانی که به سر رسید

عاقبت ِ ما ختم به خیر شد !

 


نوشته شده در یکشنبه 94/3/24ساعت 9:24 صبح به قلمِ * گـــل نرگس * مهربانی ها ( ) |

هو الرحمن

 


وقت ِ سحر،
آسمان
بوسه ای دزدانه بر گنبد زد و رفت
اما شبنم صبح ماجرا را فاش کرد
ظهر که نوبت خورشید شد
ابرها بدون هیچ ترسی
چند ساعتی بوسه بارانت کردند
مردم هم در صحن ها فقط مبهوت این عشق بازی...
عیدتون مبارک ، ان شاءالله عیدی های مخصوص از افراد خاص تر ؛ التماس دعا 
یاعلی .....


نوشته شده در چهارشنبه 94/3/13ساعت 10:47 صبح به قلمِ * گـــل نرگس * مهربانی ها ( ) |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

و اقم الصلاة لذکری 1

و

ما اینجا

نماز به پا می داریم

برای یاد دانشگاه

و

بچه 

و

مسابقه ی فوتبال دیشب 

و

کادوی تولد پارسال 

و

ناهار امروز ظهر 

و

حرف های همکار 

و 

...

ــــــــــ

+ خلاصه ترش کنم برای هر آنچه جز چیزی که باید ... 

1 / سوره ی مبارکه طه - 14 

+ خدا غریبه بین ماها ... خیلی ... 

+ دلنوشت


نوشته شده در جمعه 94/3/8ساعت 10:5 عصر به قلمِ * گـــل نرگس * مهربانی ها ( ) |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

از آن روز

این آب که دستش می خورد بر این تن ِ شنی

ورق می زند

دفتر ِ دلش را

نکند ماجرای آن روز پیدا باشد 

نکند مادری رد شود ؛

بخواند ... ؟!

نکند ...

ـــــــ

+ دلنوشت


+ آب بعد ِ کربلا حساس شد ...  

+ به یاد صد و هفتاد و پنج شهید ِ دست بسته ی غواص ...

عشق بازیشان با آب ... 

صلواتی عنایت می کنید ؟ 

 

+ به قول ِ خاکی نشین که می گفت 

مرید دستان

تو شدند

دستانشان به هم

گره خورد

( حلال شد کپی دست خط ها به محبّت اهل بیت؛ با ذکر صلواتی بر محمّد و آل محمّد - قطع کننده ی زنجیره نباشید )


نوشته شده در یکشنبه 94/3/3ساعت 10:8 صبح به قلمِ * گـــل نرگس * مهربانی ها ( ) |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

گفتیم ما یک امروز را تنها هستیم ، بیاییم یک حالی به خودمان دهیم مگر چه اشکالی دارد آدم تنهایی برای خود ِ خودش جشن بگیرد و شادی کند ؟!

بر آن شدیم تا غذایی مورد علاقه را برای خودمان طبخ کنیم و از آن لذت ببریم !

ریختیم داخل ِ ظرف و روغن ریختیم و زیرش را روشن کردیم و بر حسب یک استثناء باور نکردنی زیرش را کم کردیم و رفتیم بنشینیم مثل ِ بچه ی آدم نگاهی به کتاب هایمان بکنیم

غرق کتاب شدیم و چندین صفحه ای که پیش رفتیم یک آن به خودمان آمدیم بح بح ... چه بوی ِ سرخ کردنی ای میاد !

بح بح .. ؟!!!

و مثل ِ فشنگ ز جا پریده و با صحنه ی غم انگیز ِ آزمایشگاه ِ شیمی مان که در شناسنامه خورده آزمایشگاه ولی ما آشپزخانه صدایش می کنیم یا قدیمی تر ها مطبخ ، خب بگذریم ! با صحنه ی اعجاب آور و تلخ ِتبدیل ِ مواد غذایی به کربن غنی شده مواجه شدیم که گمانم یک مقدار دیگر می ماند شیرین ، الماسی شده بود برای خودش ! بلافاصله زیرش را خاموش کرده هرچند قبلش یک دستمال به آتش کشیده شد و همانطور در سینک رها شد ولی با صدا کردن ِ بلند ِ مامان داشت گریه مان در می آمد ! از آنجایی که در خانه تنها بودیم تماسی گرفتیم تا اطلاعاتی کسب کرده چه خاکی بر سرمان بریزیم که خانواده تشویقمان کردند تو که تنهایی برو زنگ بزن برات غذا بیارن یه روزم به خودت برس :) ! ذوق کرده ز جا پریدیم نیست که ما خانواده دوست و مهربان هستیم بسی ، اصلا این موارد به ذهنمان نمی رسید ! تشکر از ایده پردازان البته !

اما به اینجا رسیدیم که آمدیم تکه های کربن شده را جدا کنیم ، آخر مقداری از قسمت غنی نشده اش قابل خوردن بود ، کل  غذا را داخل ِ سینک ریخته و دقیقا با همان دو دستی  که بر سرمان کوبیدیم به سرعت سعی بر برداشتنشان کردیم و همه شان نجات یافتند فقط نمی دانم چرا ... ؟! بگذریم

تماس گرفتیم و آدرس دادیم و ئه نیامد ! که کاشف به عمل آمد یک روز را هم که می خواستیم حالی به خودمان بدهیم ، آدرس ِ خانه ی خواهرمان را داده و حال به او دادیم !

دیگر بلای دیگری نمانده بود که نازل شود که نشستیم به تایپ کردن و نوشتن اینجا ، تند تند !

 

 

ــــــــــــــــ

+ دلنوشت ( بردن ِ نام ِ جایی که از آن این متن را برداشته اید ، گمان نکنم بهای سنگینی باشد در قبال عمر و احساس ِ نویسنده ! ... استفاده با ذکر منبع ! )

خیلی التماس دعا ، عیدتون هم مبارک :)

 


نوشته شده در یکشنبه 94/2/27ساعت 2:44 عصر به قلمِ * گـــل نرگس * مهربانی ها ( ) |

بسم الله الرحمن الرحیم

 


امروز روز ِ عیده ها ... چطوره با یه تحفه ای ، دو رکعت نمازی ، یاسینی چیزی بریم در ِ خونه اهل بیت ( علیهم السلام ) عیدی بگیریم ؟ 

 

راستی 

گفته بودم عیدی میتونه یه صلوات خالصانه برای حضرت ولی عصر (عج) باشه ؟! عیدی ِ ما رو نمیدید ؟ :) 


نوشته شده در شنبه 94/2/26ساعت 10:57 صبح به قلمِ * گـــل نرگس * مهربانی ها ( ) |

   1   2   3   4   5   >>   >
Design By : Pars Skin


  • موسیقی