سفارش تبلیغ
صبا
هرچیز راهی دارد و راه بهشت، دانش است . [پیامبر خدا صلی الله علیه و آله]

عاشقی سخت است :| در عین اینکه خر نیز هست!

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 96/8/27 5:29 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

از آنجایی که گویند انسان ، مرد سختی هاست که " ولقد خلقنا الانسان فی کبد " که اگر کبدی هم هست " لا یکلف الله نفسا الا وسعها "یی کنارش آمده و مطمئنا تو می توانی از پسش بر آیی ؛ دوستان ما بر آن شدند که خود را در سخت ترین شرایط آزموده و ثابت کنند که مرد همین روز های سختند و با تمام دخترانگی هاشان نه تنها خم به ابرو نمی آورند که سخت می جنگند و می جنگند و می جنگند و دیگران را هم چه داوطلبانه و چه به زور می جنگانند :| ...

از آنجایی که همنشین خوب نیز ، به از هم نشین بد است و یار خوب عطرش را در جان و نهاد آدمی جاودان می کند ، از این سخت جانی دوستان هم چیزی به ما رسیده و شاید از سخت جانی ما نیز هم ... 

فلذا شنیده بودیم زندگی این روز ها سخت است لکن اصلا گمان نمی کردم برهه ی خطیر عاشقی در زندگی نیز هم ، دستخوش این سختی ها شده باشد خلاصه ی کلام اینکه با وجود پیشرفت عظیم تکنولوژی و انقلاب عصر ارتباطات ، عاشقی معقوله ای شده است بسی سخت که یک جنگنده ! سنگی را ته چاهی می اندازد که ما بیست نفر نتوانستیم دست به دست هم دهیم به مهر تا درش بیاوریم !

فلذا از همین تریبون خواهشمندیم در عشق در نگاه اول حواستان را بسیار جمع کنید و همان گوشه موشه های نگاه اول و یک نظر حلالتان ، به محل زندگی طرف نیز هم بنگرید تا حرام نشده و ما را نیز هم از تهران آواره ی کوچه پس کوچه های چهارصد کیلومتر آن طرف تر در لب مرز های اردبیل و کشور دوست و دشمن همسایه ننمایید :|

نگاه اول خود ، متشکل از نگاه اول فرد و نگاه اول دوستان فرد که باید عشق و عاشقی های فرد را جمع کنند و بار دلتنگی ها را به دوش بکشند و صدای طرف را برایش ضبط کنند و شب تا صبح بی خوابی بکشند و در کلاس از شدت خواب تشنج کرده بمیرند نیز هست :| فلذا تا می توانید سعی کنید این مسئله را در نظر داشته باشید که بیشتر از شما دوستتان باید عاشق طرف شود و پیگیر او باشد ، به عنوان مزاحم تلفنی معرفی شود و به کلانتری فرستاده شود تا شما در نگاه های بعدی هنگام گرو گذاشتن سند بتوانید عشقتان را ببینید ! :|

اصلا چه معنی دارد که آنقدر مست و شیفته و شیدا شوید که فراموش کنید بگویید مدرسه ای طرف دارد دخترانه است و شما به بهانه ی ثبت نام پسرتان زنگ بزنید تا صدای یار را ضبط کنید برای عاشق شیفته و شیدا و بعد چنانی آبرویتان برود که عاشق شیفته و شیدا را با تلفن یکی کنید !

القصه ... !

الان هم تا این آقا فرصت دارد برویم تا حکم ماموریت همسرمان نیامده شرایط ثبت نام دخترمان در وسط سال را بپرسیم :|

باشد که رستگار شویم :|

ـــ

#س_شیرین_فرد




کلمات کلیدی :

ضعیفترین قشر جامعه

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 96/8/1 10:20 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

و جامعه شناسان و متخصصان علوم اجتماعی بسیاری بر آن شدند تا جامعه را به اقشار مختلف تقسیم بندی کرده و از دیدگاه ها و معیار های مختلف آن ها را  سنجیده ، از ضعیف تا قوی ، پشت هم ردیف کنند . 

لکن این مقاله ها و نوشته هایی که ما امروز در روزنامه ها و نشریات معتبر علمی و ... می بینیم چندان هم قابل استناد نبوده و حتی به واقعیت اندکی نزدیک نیستند ...

واقعیتی که همه مان می دانیم و به آن ایمان داریم ... انسان در طول بازه های مختلف زمانی در گروه ها و طیف های مختلفی از جامعه قرار می گیرند و این طبقه بندی دائما در حال تغییر است لکن مشکل اینجاست که اغلب انسان ها برهه ی زمانی که در آن هستند را بدترین بازه می دانند و اصلا نگاهی به گذشته هم حتی ندارند ، حال که پیش کش !

حداقل نود درصد انسان هایی که ما اطرافمان در پیاده رو ، پشت چراغ قرمز ، داخل مغازه یا صف طویل نانوایی می بینیم ، زمانی در این گروه جای گرفته اند و زمانی را در آن سپری کرده و خارج شدند ... 

اما حیف که نسیان از ویژگی های بارز ذات آدمی است که گاه انصاف او ، ناخودآگاه تحت تاثیر این نسیان ترک برمی دارد !

 

آسیب پذیر ترین قشر جامعه کودکان نیستند ؛ ضعیف ترین قشر جامعه سالمندان نیستند و حتی مظلوم ترین قشر جامعه نیز ، زنان نیستند ! 

به جرات می توان گفت نه کودکان ، نه زنان ، نه سالمندان ، نه دختران زیر هجده سال ، نه دانشجویان ، نه وابستگان به انواع مخدر های صنعتی و غیر صنعتی ، نه مورد خشونت خانگی قرارگرفتگان ، نه مطلقه ها ، نه زنان سرپرست خانوار ، نه بیماران لاعلاج و صعب العلاج و نه حتی زنان باردار و هیچ یک گروه های دیگر جامعه نه آسیب پذیر ترینند ، نه مظلوم ترین ، نه شکننده ترین ، نه نیازمند بیشترین حمایت و نه هیچ و هیچ و هیچ ... 

در واقع قشری که مد نظر ماست را خودمان مجبور کرده ایم تا زیر بار این خشونت نه چندان خانگی که عمومی سرش را به زور بالا بگیرد و تن در دهد به ظلمی که مجبورش می کنند خودش بر لحظات تکرار ناشدنی هجده سالگی خودش روا دارد و دردی که ما بیشتر تشدیدش می کنیم تا درمان ... ! در واقع این قشر را خودمان معتاد کرده ایم به گاج و قلم چی ِ صنعتی و جزوه و برگه و نکته های سنتی ... این قشر را خودمان دچار درد اضطراب لاعلاج و کابوس ها و ده دقیقه راحت نخوابیدن های صعب العلاج کرده ایم ... در واقع دست این گروه خودمان باری را داده ایم که هر جا می رود باید با خودش بکشد و جای توپ و چیز هایی که باید در اوج جوانی اش دست بگیرد ، به دستش داده ایم تا نتواند لمسشان کند و روز های هجده سالگی اش را به ساختن خاطرات شیرین نوجوانی و جوانی بگذاراند ... خودمان پیرشان کردیم ، فراریشان کردیم ، زردشان کردیم ، خودمان جامعه را رو به سوی پیری سوق دادیم و تهش یک استفهام انکاری مسخره مطرح کردیم ! چرا ؟! 

 

به جرات می توان گفت تمام " کنکوری ها و سال چهارمی ها " نه تنها ضعیف ترین و آسیب پذیر ترین قشر جامعه بلکه در یک کلام " بدبخت ترین و بیچاره ترین " قشر جامعه نیز هستند !

اندر حکایت یک سال چهارمی همین بس که جای منگنه کردن راه حل به تست شماره ی ششصد و بیست و چهار ، وقتی به خودش می آید که جلوییش با بغل دستیش برگشته اند و هاج و واج برگه ی راه حل ِ منگنه شده به انگشت اشاره ی غرق خونش را نگاه می کنند ... 

در روزگاران سیاهشان همین بس که هر روز مجبورند ده هزار صفحه جزوه و کتاب و تست و کوفت و درد و زهر مار را روی کولشان بگذارند و در لیگ دسته یک بچه های " سنگین وزن ِ چهارمی " شرکت کنند و تهش هم واحد باربری و ترابری و تدارکات یک دانشگاه سراسری قبول شوند تا ادامه ی این مسیر پر افتخار را در دانشگاه طی بکشند ! و به مدرک صد آفرین بر دوازده سال همدردی با یک حیوان شریف که نان بازویش را می خورد و کمک حال دست های بی رمق ِ بار های سنگین است ، نائل آیند ... ! :|

 

صبح به صبح ساعت شش و پنج دقیقه که می آیند تا سوار سرویس بشوند ، برای اینکه هر چهارتایشان  و کوله بار علمشان جا بشود مجبورند علم ها را در صندوق عقب تنها بگذارند و در وصف چوب خدا بر این تنها گذاشتن علم همین بس که دو هفته سرمان کبود و متورم بود بخاطر شدت ضربه ی وارده به سر و صورت ، هنگام اصابت ناگهانی در صندوق عقب با سر و صورت شریفمان ! 

 

وقتی اوج تفریح این گروه رنجور و ضعیف می شود یک بستنی دور هم خوردن آن هم در راه مدرسه تا خانه و با سرویس و با لباس های مدرسه و بار های به مقصد نرسیده که تهش هم مجبور می شوند تا سر چهار راه بدوند به دنبال قالپاق در رفته ی ماشین ، انتظار دارید سرنگون ترین بخش جامعه کدام بخش باشد ؟!

یا هنگامی که آن هم در هفته ی اول آبان به شدتی لکنت می گیرند که تا دهان در کلاس باز می کنند باقی بچه ها در آمین آنکه " لال و سکته ای از دنیا نروند " امن یجیب می خوانند ، واقعا انتظار دارید که اصلا این برهه زمانی را بشود با هر برهه ی دیگری مقایسه کرد ؟!

در واقع بحران ها برهه ای در زندگی هستند لکن برای ما چهارمی ها ، زندگی برهه ای در یک بحران عظیم است این زندگی !

مایی که آنقدر ذهنمان هنگ می کند که همین یک شنبه سر کلاس دبیر زنمان ، سه ساعت و چهل و پنج دقیقه ی بی وقفه با چادر نشستیم و عجب از باقی دوستان که یک کدام یک کلام حرف نزد که مرد کو که تو چادر به سر کرده ای ؟! و ما خودمان نیز حواسمان نبود و بس :| 

و در عوض صبح چهارشنبه آمدیم و خیلی شیک چادر و مقنعه را در آورده و مو هایمان را در دو طرف سر بافته چنان با آرامش نشسته بودیم که اگر گوشزد نمی کردند آقای فلانی آمد ، همانطور مانده بودیم و اصلا حواسمان نبود بابا ! " آقآ " ی فلانی :| !

در شدت ظلم وارده همین بس که همین پنج شنبه سه و نیم که رسیدیم منزل ، یک نفس خوابیدیم و یازده صبح جمعه از خواب زمستانیمان برخواستیم و یک نفر در تمام طول این مدت نیامد ببیند آیا این بچه سکته کرده ، مرده است ، آب و دانه نمی خواهد ؟! نفس می کشد ؟! زنده است اصلا ؟! زنده هم نبود به جهنم ، لااقل خانه بوی جنازه اش را نگیرد ! :| 

و در شرح فاجعه ی خشونت خانگی مان علاوه بر خشونت وارده در طول روز در کلاس ها و مدرسه ، همین بس که هر کسی برای خودش سیصد و پنجاه تا تست می دهد و اصلا فکر نمی کند دست آدم ، ذهن آدم یک ظرفیتی دارند و قاعدتا ما در روز یک درس نداریم و مسلما ماشین درس خوانی نیستیم و باید به کار هایی هم ولو به سادگی شانه کردن موهایمان ، وقت کنیم برسیم ...

عمق این فاجعه زمانی نمایان می شود که بخت برگشته ی کنکوری ِ سال چهارمی برای آنکه به همه ی تست هایش برسد مجبور است از روی پاسخ نامه بزند و استاد با آنکه می داند چنین اتفاقی خواهد افتاد باز هم ادامه می دهد ... 

اگر هدف سنجیدن ظرفیت ذهن ما در بخاطر سپردن شمارگان پاسخ تست ها از پشت کتاب و منتقل کردنشان به جلوی تست هاست ، در شرح توانایی ام همین بگویم که الحق و الانصاف حق استاد را به خوبی ادا کرده و با تمارین پی در پی و روزانه و مستمر به رکورد حفظ هفده شماره ی همزمان رسیده ام ... ! ان شاءالله موفقیت های بیشتر در طی روز های آتی که لیس الانسان الا ما سعی ! بسی سعی کردیم در این چند ده روز گذشته که این رکورد را توانستیم به ثبت برسانیم و پذیرای تبریک های گرم شما نیز هستیم ... :|

 

خلاصه اش کنم

خدایی که آیه نازل کرد که انسان را قطعا " فی کبد " آفریدیم 

قطعا در شرح کنکوری ها بوده و بس ... ! 

 

ــــــ

+ #س_شیرین_فرد

+ داغ کنکور نبینی جوون :| 

+ چه تئوری مزخرفیه این آزمون چهارساعته که همه ادای دلسوزا رو در میارن و می خوان آیندت رو تضمین کنن ! به خدا قسم که جبران ناپذیری آسیب های این فشار سنگین وارده همونقدر آینده رو خراب می کنه که شما دارید سعی می کنید بسازیدش ... ! بلکم بیشتر ! 




کلمات کلیدی :

نامردی .. چه راحت !

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 96/7/29 10:32 عصر

هوالرحمن الرحیم

 

 

پنج شنبه ساعت هفت ... 

دقیق بخاطر دارم ...

مراسم عقدش بود ...

شب قبل از خرید عقد ، شب قبل از مراسم ... چقدر سنگ صبور تمام حرف ها و دلهره هایی شده بودم که یک دختر به سن و سال من رو وادار کرده بود تا درس رو رها کرده و حتی ترم تابستون پیش دانشگاهی رو نخوانده ، خونه نشین بشه ... دختری با هوشی خوب و درصد هایی در حد متوسط رو به بالا ... 

صبح مراسم بود ...

تلفنم زنگ خورد ...

برش داشتم ...

صدای پر از بغض و خسته و مجروحی که به زور در میومد

صدایی که باهاش یه نگرانی و غم عمیق بود

که نکنه طوریش بشه ...

گفت ؛ مراسم بهم خورده ...

چه شب هایی که تا صبح پا به پاش بیدار موندم تا حالش بهتر بشه و دست بکشه از این انتظار برای پسری که رهاش کرده بود و رفته بود ...

چه شب هایی که به صبح نرسید و چه صبح هایی که به شب نرسید ... 

تا همین چند دقیقه پیش که عکسش رو تو لباس عقد و حلقه به دست ببینم ؛ 

چقدر برای روح زخمی یه دختر هفده ساله ، غصه خوردم ...

چقدر برای وجود نازک شکسته اش ، گریه کردم ...

چقدر برای شب های تنهاییش بغض کردم ...

چقدر برای انتظار بی وقفه اش ، حرص خوردم ... 

و چقدر آرزو کردم که کاش هرگز در ونک ، کوچه ای نبود که همسایش  پسری داشته باشه .... 

کاش ... 

چقدر آرزو کردم کاش خونه ی اون ها ونک نبود ، کاش اصلا ... 

چقدر خودم رو خوردم

چقدر تو عمق آسیب هایی که دیده بودم ، عمیق تر شدم ...

چقدر خونی و کبود شدم 

چقدر خاکی شدم

چقدر مادرانه هواشو داشتم

خواهرانه کنارش بودم

و او چقدر بی رحم

که من رو با تمام این نگرانی هاو غم ها ، تنها رها کرده بود ...

و حالا در پاسخم میگه : یک ماهه ! 

چه راحت ... 

چقدر آدم ها بی رحم شدند

یا من چقدر ساده شدم ....

چقدر شب هام گذشتن 

به پای تمام حرفهایی که دلداریش می دادم

چقدر بال بال زدم تا برگرده

..

نه ؛

نمی خواستم مراسمشو ...

بگم دلم نمی خواست دروغه ، آدم دوست داره تو عقد یکی از بهترین دوستاش باشه اما ...

اما اگر نمی خواست به پای عشقی که خواهرانه پاش ریخته بودم می گفتم باشه ...

با جان و دل ... 

اما همین جمله بس بود 

تا دلم رو آرووم کنه ...

عقد کردم ... !

چقدر نامرد شدیم

جدیدا .. !

که من تمام این مدت ؛

از مرداد تا به حال

هر شب تو سجده ی نماز هام

به پاش سوختم و او در کمال نامردی 

نکرد تا حتی به پاسخ تمام حرف هایی که براش تایپ می کردم حقیقت رو بگه ... 

چقدر راحت همدیگه رو به بازی میگیریم ... 

ـــــ

+ لبخندش تو عکس ، شیرینه ... خوشبخت بشی ... 

+ دلم ازش گرفت :) خط خورد از دلم ... !

 




کلمات کلیدی :

خادمی کاروان عشق

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 96/7/27 11:41 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

 

ذوالجناح اشک می ریزد ...

ذوالجناح اشک می ریزد و به روی صحنه می دود  ... 

زیر حریر سبز ، گونه ی زینب کبری (‌سلام الله علیها ) ترگونه کرده ... 

" ما رایت الا جمیلا " یش محکم لکن لرزیده صدایی ز حجم بغض متراکم گوشه اش ، به گوش می رسد ...

چشم های خیمه خیس است و یزید ...

یزید آرام آرام اشک هایش را ز گوشه ی چشم پاک می کند ...

ردای قرمزش را بر تن کرده و می آید و درست می نشیند روی صندلی ِ گوشه ی سمت ِ چپ صحنه ...

یزید دلش نیست بخندد ... خنده اش طعم گس مرگ دارد .. طعمی تلخ ...

خنده اش از آن خنده های زورکی است ... از آن خنده هایی که آدم دلش نیست و به زور ماهیچه های ارادی ِ بی اراده اش می زند ... 

یزید در پشت پرده ی چهره ی بشاش اش ، کاسه های سرخ خیسی را پنهان کرده  که کم مانده است لبریز شوند ... 

رقیه خاتون (‌سلام الله علیها ) اما گوشه ای دست راوی را می فشارد ... 

سرد است ... 

سرد ... 

خیمه ها که آتش می گیرند ، چادرِ زنی در دست ظالمی فشرده می شود ..

مشت های ظالم تنگ تر می شوند و چشم هایش بسته ...

تاب دیدن ندارد ... 

 

قاسم ( علیه السلام ) به زمین می افتد ..

و کمی آن طرف تر ، دشمن شمشیر خورده نیز به زمین التماس می کند که قاسم (‌علیه السلام ) را در آغوش نکشد .. 

به خدا التماس می کند قاسم ( علیه السلام ) نیوفتد ... 

به خدا التماس می کند ... 

به خدا التماس می کند ... 

 

علی اصغر به بالای دست برده می شود 

گروه مات و مبهوت می ماند ...

بار ها این صحنه ها تمرین شده لکن ، لکن چرا همیشه این صحنه یک بهت خاص دارد ...

یک غم عمیق شوکه کننده ...

یک دل سیر مردن ...

یک دل سیر عطر سیب ... 

یک دل سیر ... 

 

کمی وقفه می افتد ...

دل ها بی تاب می شوند ...

تیر ، اشک ریزان رها می شود و پلک هایی که دستشان را گرفته اند جلوی چِشم های چَشم تا  نبیند ، چه می شود ... 

 

 

کمی آن طرف تر از لشگر یزید وقتی به میانه ی صحنه می رسند و زمان تعویض لباس ها و صحنه است ، در همین چند ثانیه وقفه مادری فرزندش را شیر می دهد ...

علی اکبر (‌علیه السلام ) شمشیر ها را مرتب می کند و دمام به دست می گیرد ...

زنجیر ها به ترتیب چیده شده اند برای زنجیر زنی آخر ...

مهر های نمازی که پیش از اجرا ؛

درست بدون فاصله از شروع اجرا خواندیم ، آن گوشه است ...

لیوان آب جوشی که گروه ، تشنگی لب عطشانش را با آن افطار کرد و بلافاصله بروی صحنه رفت آن گوشه است ...

قرآن جیبی 

چادر های سیاه

چفیه ها 

تسبیح ها

همه چیز آن گوشه است ... 

تبلتی روی صفحه ی دیالوگ ها هنوز روشن است و میزانسن آرام دارد  به دور گوشه ای از پرده ی پشت صحنه می چرخد ... 

و کمی آن طرف تر ، عاشقی است که مسافتی را پیاده می رود و وقتی می آید با دو باکس ، آب است ... 

چه تراژدی قشنگی است

چه صحنه ی زیباییست ... 

چه مراعات نظیری 

چه تناسبی 

و چه تکراری ... 

که از عمق جان بازی می کنند ... 

 

 

که یزید دلش بر حرف هایی که می گوید نیست 

که آتش می گرید و آب ز عباس (‌علیه السلام ) با جان دفاع می کند ... 

و صحنه ی علمدار ، چه صحنه ی عجیبی بود ... 

که از پس حریر و تور های آبی ِآب ها می شد عشق را ، گرمایش را در خنکای نسیم علقمه چشید و آب را دید که گر سینه سپر کرده بر دشمن ، جان بر کف آمده و از عمق جانش ، جان می دهد ... !

 

این تنها چند لحظه بود ، از یک روز همراهی با " ده پرده از عاشورا " ی گروه هنری " حنانه " ...

کار هایی که از عمق جان بود و خادمانی که درست در میان صحنه هایشان گویی هم اکنون در بین الحرمین میان یک دوراهی شیرین به سجده در آمده اند ...

به سجده در آمده اند و دارند در اشک هایشان غرق می شوند که بمیرند و معنای زندگی را با این مرگ شیرین درک کرده و به زندگی برسند ...

با اقتدا به مولای بی سر ... 

گویی بهشت پا در زمین نهاده 

گویی به بهانه ی هبوطی ، عروجی رخ داده

که اینجا دیگر قطعه ای از زمین نبود ... 

حالش ، هوایش ، فرق داشت .. 

اینجا بود که هر نفس که فرو می رفت ممد حیات بود و هر نفسی که بر می آمد مفرح ذات ... درست همینجا بود که هر دم حسینی داشت و هر بازدم یاعلی ... !

 

 

ــــ

#س_شیرین_فرد

+‌برای همدیگه دعا کنیم 

 

صلواتی براشون عنایت کنیم ؟




کلمات کلیدی :

عشق پنهان

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 96/7/18 11:56 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

آدم ناگهان ، بطور کاملا ناخود آگاه ، بی آنکه بداند از کجا و به چه کجا کشیده شده ، خودش را درست وسط یک عشق قابل لمس گرمی می بیند که دورش حلقه زده ... 

یک جایی نشسته و بی اختیار اشک هایش تا روی گونه روان است و نمی داند که چه شده ...

درست نمی داند کجاست ...

این حس عجیب چیست !؟

نشستن پای یک تحقیق ساده و سرچ ها و منابع حدیث مختلف مرا درست کشانید به اینجا ...

غررالحکم ، پانصد و بیست و پنج ... 

یک عشق غیر قابل وصفی در میان یک گله از معشوق نهفته ...

یک عشقی که جنسش فرق دارد ...

یک عشقی که واضح تر است ... 

یک عشقی که ...

گله ای که جنسش یک دل آشوب است ... یک دل شکسته ... 

 

" کسی که گناه را علنی کند ، پرده در است . "

 

می بینی ؟!

می بینی چقدر مهربان و صبور و دوست داشتنی است ؟!

اصلا چطور می شود به مذهبی جز تشیع فکر کرد مادامی که مولا و راهبرش می گوید پرده ی عشق ندر ...

مادامی که او خودش را علام الغیوب خوانده و می گوید من همه چیز را می بینم ...

همه چیز را می دانم ... 

آگاهم به کرده و نا کرده ات ...

گناه و صوابت ...

خیر و صلاحت ...

فکر و نیتت ...

به همه چیز ، آگاهم .. 

منم آن عالم غیب و شهاده ... 

خبیرم ...

و اِنا نعلم ... 

هیچ جایی نیست که نگاه من نباشد که هو معکم اینما کنتم .

 

کمی آن طرف تر می آید و آرام کنج خلوتت می نشیند و در قطره قطره خون حبل الوریدت می خواند که ناراحت می شوم ... تو را در حین گناه می بینم ...

همیشه هستم و می بینم ... اما نمی خواهم این گاه و بیگاهی که کنار تو ام را در گناه باشی ... در سراب باشی ... در ..

ناراحت می شوم ... عذابم می دهی و به پاس دانه دانه اشک هایی که برایت می ریزم ، عذابت خواهم کرد ... الیم ... عظیم ... 

می گوید ناراحت می شوم ، تاوان دارد راه عشق را درست نیامدن .. می گوید نا امیدم نکن از خودت ... عصبی می شود ... ملول می شود ... 

اما از مهربانی بی دریغش می رود چند آیه  آن طرف تر طوری که خطاب در را دیوار بشنود به فرشته هایش آرام آرام می گوید که من تواب رحیمم ... 

آغوشم باز است ... منتظرم ...

دلش تنگ می شود ...

می گوید نیایی عذاب است ، آتش است ...

اما باز

می رود آن طرف تر ، آرام به رسولش می گوید که زمزمه کند ؛ اگر نیامدی هم با اینکه دیده ام اما غفار الذنوبم ...

ستارالعیوبم .. 

می گوید نیامدی اما من از تو می پوشانم کوتاهی ات را در ره یار ...

باز هم صدایم کنی الهی ، جان شقایق ها عبدی خواهند گفت ز دهان من .. 

می گوید نیامدی اشکالی نیست ، می بخشم ... فراموش می کنم ... 

گویی تازه متولد شده ای لکن ...

لکن یک جایی

خیلی دور تر

زخم دلش سر باز می کند ...

 

اگر با گناهت با من می جنگی و به دعوا می ایستی ، اگر مرا آزرده و غمگین می کنی و می روی ... اگر تنها می شوم و در عین بودنت مرا نمی بینی ، همه اش را در دل دریایم خواهم شست اما ...

اما بگذار این پرده ی عشق بین ما بماند ..

نگذار راز دلت را کسی بفهمد ...

حرمت این پرده نگاه دار که مقدس است تمام ثانیه هایش ...

تویی محرم اسرار من ..

نگذار نا محرمان راه یابند به این خلوت ... 

 

 

می بینی ؟!

چقدر عشق دارند این واژه ها ... ؟!

 

 

ــــ

#س_شیرین_فرد




کلمات کلیدی :

تحقق شیرین یک آرزو

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 96/7/11 10:2 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

همیشه آرزویم بود ...

همیشه ی خدا از آرزو های بزرگم ، پیجی بود که داشته باشمش برای تمام حرف های گفته و نا گفته ام ... برای هر آنچه رسوب کرد ، اشک شد ، درد شد ، خنده ای که میان آغوش تنهایی گریه شد ، اشک هایی که خنده شدند یا هرآنچه از خوب ها و بدها می گذشت و من همیشه یکجایی در دلم یک احساس غریب کوچکی خودنمایی می کرد ، یک حس عجیب فقدانی عمیق ... یک نداشتن مهم ... یک نداشتنی که نبودنش بخش بخش لحظه های مرا گرفته بود ... دست هایش را کشیده بود دورم ، فریاد می کشید ... فشار میداد تنم را ... گل های پیراهنم را ... درد بود و درد بود و درد ... احاطه ام کرده بود یک نبودن عظیم ... یک همدم ... یک مونس ... یک یار  ... یک گوشی بشود جان بر تمام نقش های وجودم ...

همیشه یک حسرت عمیق میان نگاه های سرسری ام در پیج های مختلف ، از گوشه و کناری یواشکی چشم می انداخت ... بعد درست دستش را دراز می کرد و همان فقدان عمیق را می آورد کنارش و هی نبودنش را به رخ می کشید ... هی و هی و هی ...

همیشه دلم می خواست مثل تمام این آدم های تنهایی که پناهی جز یک پیج غریب ندارند ، یک بهانه ای پیدا کنم تا به پاسش شاد باشم ... درد نکشم و هر شب این نبودن عظیم خودش را در مقابلم ظاهر نکند و دست هایم روی کانتکت لیستم خشک نشود ...

راستش را بخواهی این آدم ها راه حل خوبی برای تنهایی های بی پایان یک موجود اجتماعی پیدا کرده اند ... برای بی محلی ها و سین کردن های بی جواب و تیک دوم های بی ریپلای ... برای تمام دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد و مشترک مورد نظر مرد و گورت را گم کن بلاکت کرده های پنهان پشت این بوق های ممتد ...

این آدم ها دیگر نگذاشتند تنهایی شان آنقدر وخیم شود که حتی از خودشان بترسند ، خجالت بکشند ... آنقدر دردشان نیامده که حتی از کاغذ نیز شرم کنند ... از آینه پرهیز کنند و حتی دیگر میلی به جانی که مانده در مرز رفتن و ماندن نداشته باشند ...

راستش را بخواهی چند باری این کار را کردم ، گمانم با آی پی من ، جز یک آیدی عکاسی هایم ، یک ده یازده تا پیج بدون پستی که حتی اسم و رمزشان را نیز بخاطر ندارم هم وجود داشته باشد ... که هر بار یک نیروی بی رحم مرا از بودنشان بازداشت ... نیروی بی رحمی که لذت می برد از دیدن درد کشیدن های گاه و بیگاه و تنهایی های بی انتهای من ..

امشب ،

تمام قد جلویش ایستادم ...

آیدی امشب می شود آیدی حرف هایم ، درد هایی که دیگر نخواهم گذاشت تا عمق جانم پیشروی کنند ، شادی های بی مخاطب ، شادی هایی که هیچ کس نبود تا شریک جیغ هایشان شود ... ایستادم جلوی تمام این لقد ظلمنا انفسنا های تا امشب ...

ــــ

#س-شیرین-فرد




کلمات کلیدی :

کمک !

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 96/7/5 8:34 عصر

هوالرحمن

 

سوال جالبی است

سوال جالبی است تیتر وبلاگی که مرا به خواندش ترغیب کرد 

و پستی بود بس عجیب ...

و سوالی دردناک
که تمام ثانیه هایی را که جانم به لب آمد تا فراموششان کنم ، دوباره بر خاطرم زنده کرد ... 
" آخرین باری که به کسی کمک کردید ، به کی بوده ؟ " 
مادامی که ایستاده ام بر لب پرتگاهی بلند
و می بینم
خودم را
که در میان جان دادنی انبوه
دست و پا می زند ... 
هی غرق می شود 
و هی جانش به سر می آید
و هی نمی میرد
و هی نمی میرد 
و هی نمی میرد
چرا کمکش نمی کنم که بمیرد ؟!
راحت شود ... ؟!



کلمات کلیدی :

آخرین هشدار

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 96/7/5 8:28 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

مجبورم کرده اید به کاری که با تمام وجود از او نفرت دارم

پس 

هرچه پیش آید نیز ، پای خودتان است

حتی اگر بخواهم از این خفت به قیمت مرگم ، جان سالم به در ببرم ! 




کلمات کلیدی :

:|

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 96/7/3 11:10 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

همین کارا رو می کنید آدم مجبور میشه ازتون بترسه دیگه :|

امروز قرار بود ارتودنسیمو کامل کنن نه اینکه دو تا دندون عقلمو بکشن که :|

شدت این غافلگیری تا حدی بود که آخرای کشیدن دندون اول از حال رفتیم و وقتی به خودمون اومدیم که یه دست رو شونمون بود و یه آب قند تو دست خانم منشی :|

بابامونم آورده بودن تو مطب :/

- دیدی این چقدر راحت کشیده شد ؟! این یکی از اونم راحت تره :/

اینقدر گفتند و گفتند و گفتند که تهش حرف دلم رو زدم که : تلقین می کنید :|

و خب خنده هم نشان جواب مثبته دیگه :/

مخصوصا با چهار پنج تا بی حسی :/ 

ولی خدا وکیلی اینقدر دستشونو حواسم نبود و گاز گرفتم که دیگه آخریا می گفتن من دستمو نیاز دارم ، گاز نگیری ممنون می شم :| 

و خب همین یکی از دلایلیه که رشته ی دندان پزشکی رو بطور کلی کنار گذاشتم :|

خوبه من جریاناتم رو با دکترم توی یه کتاب تحت عنوان " ساجده در دندان پزشکی " :| بنویسم :/ 

 

 

 




کلمات کلیدی :

هل من ناصر

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 96/7/3 11:2 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

 

 

 

کم کم با نوای گوشیم , با صدای زنگ و پیامکش , غریبه شده بودم ...

 

فراموشش کرده بودم ...

 

کم کم گوشیم را مدت بیشتری از دسترس خارج می کردم ... مدت بیشتری سایلنت بود ... مدت بیشتری تنها در خانه می ماند تا نشود آیینه ی دق هر روزه ی من ... که دلم بتپد برای پیامی که نیست , تبریکی که نیست , زنگی که نیست و حال و احوال آشوبی که آرامی ندارد و دل نا آرامی که خواهانی ندارد ... 

 

کم کم گوشیم داشت می شد چرک نویس گاه و بیگاه شرکت های تبلیغاتی ... کم کم جواب پیامک های تبلیغاتی را می دادم , کم کم در اوج تنهایی باهاشان درد و دل می کردم ... کم کم ... 

 

کم کم داشت همه چیز عوض می شد , دیگر نام آشنایی بروی گوشیم نقش نمی بست ... کم کم ... کم کم کانتکتی نبود که بشود حرف دل با او زد ... آرام شد با او ... یا حتی ... 

 

 

 

دراز کشیده بودم ... دراز کشیده بودم و نگاهم را خیره دوخته بودم به سقف سفیدی که میان من و آبی آسمان حائل شده بود ... گوشیم طبق معمول همیشه افتاده بود به گوشه ای در تاریک ترین زوایای کشوی انتهایی ترین کتابخانه ی اتاقم ... صدای زنگ پیامکش آمد ... فراموش کرده بود دستم را بگذارم جلوی دهانش تا فریاد نکشد درد تنهاییم را و جار نزند میان انبود پیامک های تبلیغاتی ... با بی میلی خودم را به سمتش کشیدم تا بببینم این بار بعد از تور آنتالیا و دبی و خرید از فروشگاه هفتاد درصد آف شهرک غرب و گرندویتارا ی قسطی و پیش دبستان نوگلان , نوبت کیست که بر در این ویرانه بکوبد ... 

 

اما نامی که بر روی صفحه ام نقش بسته بود , به ناگاه تمام بی میلی هایم را کنار زد ... 

 

دستش را کشید روی تمام جان خاک گرفته ام , به آرامی دستانم را دراز کردم , کشیدمش به سمت راست ... 

 

باز شد ...

 

یک دعوت نامه بود , اما یک دعوت ساده نبود 

 

-  اجرا داریم , بعد اذان مغرب ...

 

و آدرسی نوشته شده بود که هرچند دور اما مدت ها در طلبش اشک ریخته بودم , دویده بودم ... مدت ها در طلب گوشه ی دنج روضه ای جان داده بودم ... گوشه ی دنجی که بشود گرمای آغوش کسی را فهمید ... گرمای دست کسی را شنید ... 

 

گوشه ای که بشود نشست و فارغ از تمام مسئولیت ها و نا آرامی ها ,  آرام گریه کرد ... آرام چشم ها را شست و جور دیگری تمام این دنیا ی کدر رنگ باخته را دید ... 

 

چند ثانیه بعد اما

 

پیامی دیگری آمد 

 

- دوربینت یادت نره 

 

گویی این یک پیام ساده نبود , گویی هل من ناصری بلند شده بود که دستی در پس اش به بلندای آسمان کشیده شده بود ... 

 

گویی این یک دعوت ساده نبود ...

 

مولا ( علیه السلام ) تماشاچی نمی خواست ...

 

یار می خواست که کاروانش را خادمی کند ...

 

و حال چه بهانه ای بهتر از این که پای پیاده تا کربلای جان بدوی ...

 

غسل زیارتش کردم

 

نیزه و شمشیرم را به دست گرفتم

 

و بسم الله ...  

 

 

 

 

 

 

 

____

 

+ این صدای هل من ناصر زیاده , گوش می خواد شنیدنش ... تو یه دعوت , سر کلاس خشک و بی روح حقوق و جزای عمومی , پشت چراغ قرمز طولانی صد ثانیه ای سر توحید یا هرجای دیگه ... سعی کن بشنوی ... 

 

#س_شیرین_فرد




کلمات کلیدی :

   1   2   3   4   5   >>   >

ابزار وبمستر