سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
.
دوستی افسرده دل، کمتر می پاید . [امام علی علیه السلام]

..........

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 95/3/4 10:36 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

برای شروع مکث کردم ، نه نه ... ایستادم ! آخر مکث را وقفه ی کوتاه می گویند اما منی که یک جانم میان ِ صدای بلند ِ اخبار گیر کرده و همه اش می گویم نه ! اگر تو سوژه ی این خبر بودی ، حتما در صدر می آمدی و باز ندایی از درونم شعله می کشد و دست هایم را می سوزاند که خاموش نکنم این لعنتی را ... ! ... ایستادم ...

نمی دانم چه شد که مرا این چنین برقی در میان گرفت ! نمی دانم ... نمی دانم چه شد ... منی که شهدا نگاهم نمی کردند ، حالا چه شده این چنین حال ِ برآشفته ام را آرام شانه می کند ، یک خبر ... 

سرم درد می کند ؛ یعنی که تیر کشید وقتی شنیدم .

نه اینکه بخواهم بگویم این خبر مرا ...

نه ...

ذوق کرده ام

یک حس ِ شیرین غیر قابل وصف 

دردناک ، آشفته ، شوق دارند ، اصلا ... نمی دانم ...

من شما را نمی شناختم ، حالا هم نمی شناسم ... آدم که با یک سرچ آن هم در ویکی پدیا نمی تواند فرشته ها را بشناسد ! فقط چند باری پیش از این پوستر هاتان را دیدم ...

اینکه امروز این چنین لرزیدم ... این چنین بر آشفتم

حس ِ عجیبی است ...

خواستم اولین نفری باشم که ... 

قبلا به شما می گفتند ، شهید ...

پوستر های شهادتش را آدم ببیند ، چه حالی دارد ... 

راستی ؟!

شنیده ام که نابینا شده اید .

قبول ندارم

دلم نمی پذیرد

گرچه تنگ و تاریکند اما چشم ها در آنجا تازه بینا می شود .. .

ما منتظریم

مرد ِ تاریخ ما ... 

 

راست باشد

خدا کند ... 

یک خبری که بار ها پرسیدم ؛ موصق است ؟! شبکه ها و سایت های مختلف را زیر و رو کردم 

آی ایها الناس ... 

التماس می کنم 

التماس می کنم 

دعا کنید ... 

 

 

ــ
+ دلنوشت 




کلمات کلیدی :

خواهرانه

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 95/3/3 12:59 عصر

به نام خدایی که برترین است و آفرید و آفرین را بر وزنش سرود ... 

 

سلام علیکم

تبریک میگم اعیاد شعبانیه رو ... خیلی وقته از نامه نگاری فاصله گرفتیم و محدود شدیم به ایمیل و چت هایی که حتی حوصله نداریم ، حروف رو کامل تایپ کنیم . اما امروز تصمیم گرفتم نامه بنویسم ، فارغ از آرایه های ادبی ، فارغ از زبان ِ کلماتی که بیشتر به درد کتاب های شعر می خورند ، خودمونی ِ خودمونی ... یه چای دم کنیم و بنشینیم کنار هم دیگه و نامه رو بخونیم . یه تبریک ویژه هم می خوام بگم به ایرانی هایی که ایران رو سر افراز کردن روی فرش قرمز . این روز ها تو شبکه ها بحث های زیادی در افتاده در خصوص نحوه ی پوشش این بزرگواران . نمیدونم چطور شروع کنم چون شروع خیلی مهمه .

یه عده میگن بیچاره ها باید روسری سرشون کنن و یه عده هم از زیبایی لباس تعریف می کنند و یه عده هم می ایستند به فحاشی ِ اون عده ای که ناصر دین هستند و سعی می کنند حرف حقشون رو به گوش ِ دیگران برسونن . لباس ها زیبا بودند . قبول دارم ، هر آدمی بی حجاب زیباتره ! تو این شکی نیست که اگه لبای آدم قرمز تر و موهاش بلوند و پخش روی صورتش یه خط چشم داشته باشه بسیار زیبا میشه ! تو این حرفی نیست . انسان هم که از جمیل اومده ، جمال رو دوست داره اما باید بدونه این زیبایی رو در مواقع مختلف تو چه قابی بپوشونه ! لباس ها زیبا بودند ، بله . گشاد و خوب که حجم بدن پیدا نشه اما مگه تو حدود حجاب گردن رو نداریم ؟! یا دست ها ؟! یا خدا آزاد کرده اون چهار تار مویی که فر خورده رو صورت ؟! یا ... یه عده میگن دین یه چیز تقلیدی نیست و خودت باید بهش برسی و هرچی رو قبول کردی باید انجام بدی ! ما هم قبول داریم ، اسلام هم میگه . دین تقلیدی نیست اما اصولش مشخصه . اینی که خودت باید برسی مال ِ فروعه . مایی که مسلمونیم نمیتونیم انتخاب کنیم حجاب رو نمی خوایم ولی روزه رو میگیریم ، نماز رو نمی خونیم ولی ... اسلام یه بسته است که من و شما وقتی انتخابش کردیم همش باهمه ... حدود حجاب هم مشخصه . نمیگم الا و لله که حتما چادرا ! با جبهه گیری حرفامو گوش نده ، منم از جنس ِ تو ام ... زیبایی رو دوست دارم . حتی یواشکی بهت بگم که بعضی روزا یه شال رو میندازم سرم ، موهامو چتری می کنم ، آرایش می کنم و خود ِ بی حجابم رو میبینم .. حتی شده اوایل که حجاب رو انتخاب کردم مردد بشم ... هی آینه بگه این دختر ِ آرایش کرده خوشگل تره و یه چیزی تو دلم تکون بخوره و هی ... اما تهش ... میدونی ؟! بزار یه ذره بهتر بگم ! تجاوز فقط اینی نیست که تو اخبار و روزنامه ها می نویسند ، روزانه هزاران زن خواسته و ناخواسته اجازه میدند دیگران بهشون تجاوز کنند ... با نگاهشون ... نه شعاری بخون ، نه اینکه میخوام توهین کنم خدای ناکرده ، نه ... من فقط دارم بهت میگم این آتیشی که دستت داره میره سمتش ، میسوزونه ... نمیخوام بسوزی و جاش رو تنت بمونه تا ازش دوری کنی ... درد بکشی و گریه کنی و بگی ... حکایت ِ اسلام همینه ، دین مهربونی و دین برادری ِ ما میگه اگه دیدی یکی داره میره سمت آتیش نزار ! شاید با به آتش کشیدن خودش ، دیگران رو هم آتش بزنه ...  مسلمه ، آدم دوست داره زیبا باشه ، اما کی و کجاش رو هم باید بدونه . حجاب هیچ منافاتی با زیبایی و آراستگی و پاکیزگی نداره عزیز ِ دلم . چه بسا که حجاب داره میگه زیباییات رو نگه دار که دست ِ دزد ازشون کوتاه بمونه . نمیگم چون موهات اون زیره دوقرن یبار برو آب به سرت بخوره ها ! نه ! اتفاقا ما مسلمونا از ژولیدگی منع شدیم !  نمیگمم رو فرش قرمز چادر مشکی سرشون کنن و پوشیه بزنن ، نه ! آدم باید شرایط رو در نظر بگیره اینم مشخصه که اگر منم برم یه کشور دیگه نوع پوششم با اینی که تو خونه ی خودم ، ایرانه تفاوت می کنه . حتی پوشش تو خیابون رو هم باید با پوشش تو اتاق خواب تفاوت داد ! نه ؟!

نمیگمم ... نه ، نه ...

اما اون کسی که تو هنره ، اون هنرمند ، دانشمند یا هرچیزی که داره به نمایندگی از یه خانواده ی بزرگ به اسم ایران میره باید حواسش خییییییلی جمع باشه ، چون همه اونو به چشم اون خانواده میبینن ... اگه برادر ِ خود ِ آدم ، همسر ِ آدم ، خواهر آدم و ... تو خونه تریاک بکشه میتونه آدم بگه به من چه ؟! اصلا میشه بی تفاوت بود ؟! من که نمی تونم ! اون خدایی که از خودش تو ما دمیده ، دوست داره ما ها اینجوری حراج کنیم گوهری رو که جز به انسان نداده ؟! اون بی نهایتی که از بی نهایتش تو ما ها نفخ کرده ، دوست داره ما محدودش کنیم به یه سری خواسته های خودمون ... ؟! 

میدونم ، شیرینه ... شیرینه دیگران به چشم زیبایی نگاهت کنن ، شیرینه که ... آره ... چون هوای نفسه ... راستی ! چه تصادفی شد ! روز آزادسازی ِ خرم شهر و نوشتن این حرفا ... شاید بناست ما هم خونین شهرمونو آزاد کنیم ! این بیت ِ مقدس رو از کلبه ی احزان در بیاریم ... باور کن خدا داره غصه می خوره ... باور کن .. 

میدونی ؟! پوشش من ، صحبت کردن من ، طرز رفتار من ، حتی نگاه من معرف ِ خودمه تو جامعه ! گل رز رو میگن رزه چون رفتارش ، گفتارش ، ناز و اداش رزه ! میشه آدم رزی باشه که تو خونه با ناز و ادا باهاش برخورد بشه و نشونه ی عشق و علاقس یا میتونه یه گیاه خودرویی باشه که ناخواسته زیر پای همه سبز میشه و لگد مال میشه ! 

اینکه بگیم پوششون به ما ربطی نداره حرف من و تو نیست ! نه ... مثل این میمونه بگیم اگه بابام با یه لباس خیلی کوچیک (!) رفت بیرون به من ربطی نداره ! نه ... آبروی توئه ... آبروی منه ، آبروی همه ی ماست . قشنگ تر بود اگر طرح ِ لباسشون یک طرح ِ مدرن ِ اسلامی ایرانی باشه ، بسیار قشنگ تر ... یه ذره گشاد ، یه ذره بلند ، یه ذره .. میدونی ؟! اصلا کار و فعالیت تو جامعه ای که نگاه جنسی به آدم نباشه راحت تره ، یه امنیت روانی حاکم میشه ! صمیمیت بر خانواده ها میاد ! نه اینکه زن ِ خانواده همش تو حول و ولا باشه شوهرم امروز چه مدلیو دیده من برم همون مدلی کنم یه وقت خیانت نکنه ! بابا خواهر ِ من ! اون الانشم ناخواسته و خواسته داره خیانت میکنه بهت ! داره با نگاهش دست میکشه رو تموم بدن ِ این خانمی که جولان میده تو خیابونا و نمیدونه با کی لج کرده ! یه دبه بنزین ریخته سرش که به خیال خودش با آتیش زدن ِ خودش ، دیگری رو بسوزونه ! 

مردی که هزار مدل رنگ و لعاب و هزار جور کار رو ندیده باشه و نشنیده باشه ، میاد از بودن با همسرش بیشترین لذت رو میبره ! 

روی صحبتم فقط با خانوما نیستا ، با خواهرای عزیزم بیشتر صحبت کردم و هنوزم حرف دارم چون خیلی ارزششون بالاتره ،‌خیلی خیلی ... آدم برای چیز ِ مهم وقت ِ زیاد میزاره ...  آقای عزیزم .. شما که میدونی کراوات نماد مسیحیت ِ و در اصل صلیب بوده که الان به این شکل در اومده چرا میزنیش ؟! 

در پایان تموم ِ این حرفا بگم ، نزاریم دشمنی که کمین کرده سوء استفاده کنه ها ... ما همه خواهر و برادریم و به وقتش پشت ِ هم روبروی دشمن می ایستیم .

یا علی ... 

 

 

برای خشنودی ِ صاحب الزمان صلوات . 

دوست داشتید ، برای حاجات جمع و بنده ی حقیر هم صلوات :| !

 




کلمات کلیدی :

مادری داغدار ...

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 95/3/2 5:40 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

میدانی ؟!

فرزندم این روز ها مریض است ، به گمانم کمی هم تب دارد ...

بی تاب شده ؛ کمی بی حوصله است ...

فقط نگاه می کند تا زمانی که سنگینی ِ پلک هایش ، بیداری ِ عسلی اش را شکست دهد ...

صورتش داغ است و دستانش سرد ِ سرد ... 

می لرزد ...

حالش وخیم است .. 

گوشه ای کز می کند ؛ نه آب و نه غذا ... 

فقط آرام آرام می بارد ... 

دیگر از آن شیرین زبانی ها و شیطنت های کودکانه خبری نیست ...

دیگر ناخن هایش را لاک نمی زند ، مو هایش را نمی بافد ، برایم لباس ِ قرمزش را نمی پوشد ... 

دیگر خبری از شب بیداری ها و قه قهه ها تا صبح نیست ... 

دیگر حتی برایم حافظ نمی خواند ... 

 برایم قهر نمی کند و یواشکی نگاهم کند تا چند دقیقه بعد در آغوشم بخندد ... 

بوی ِ سوختنی ِ کیک هایش نمی آید ... 

چقدر سوت و کور شده این ویرانه !

دل ِ مادر هم به دل ِ فرزند متصل است و من اینجا داغ ِ داغ ، سرد ِ سرد نشسته ام و نگاهم خیره به در مانده ... 

با آمدنت نگفته بودی فرزندم را نمی خواهی اما کودکی در درونم را کشتی !

گفتن فقط با حروف نیست .. 

ـــ

+ اصولا یادمون باشه طرفمون دو نفره ! خودش و بچه اش :| به هر دو تاشون احترام بزاریم و منتاسب با خودش باهاش رفتار کنیم ! :/ 

+ دلنوشت ( استفاده با ذکر نام گل نرگس ) 




کلمات کلیدی :

خط خطی

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 95/3/2 5:16 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

لعنت به تمام دلتنگی هایی که آوار شده اند روی این سر ... 

و تو 

زیر ِ خروار ها خاک ِ خاطره گرفته ،

منتظر هلالی هستی که با صورتی بدر گونه بدرخشد در شب تارت ... 

و  آرام میان ِ قاب عکس ِ افتاده روی سینه ات لالایی زمزمه می کنی ... 

انتظاری که بدانی و ندانی اش ، سخت شیرین است !

کم کم خاک می رود در ریه هایت ... 

می تپند آب های دنیا در این جان ِ نیمه و 

کجایی ؟!

کجایی ناجی ِ من ... 

کم کم چشم هایت آه می کشند 

و

کم کم ... 

دل لرزه ی امروز ؛ یک کشته بر جای گذاشت !

 

 

ـــــــ

+ چرک نویس ( استفاده با ذکر نام گل نرگس )‌ 

عکس از گل نرگس 




کلمات کلیدی :

گل برای گل :)

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 95/3/1 6:12 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

هر از چند گاهی

برایش گل بخر ...

بخر دیگه :|

از اونجایی که هیشکی نبود برا ما گل بخره

هرچند خودمون گلیم :/ 

من برا اون گل خریدم ، اون برام :| 

خیییییلی حس قشنگی بود که هرکی این گلا رو تو دستمون می دید ( تازه یه دسته گلم تو کیف من بود :| ) بهون لبخند میزد ! یه لبخند شیییریییین

از هر جا رد می شدیم یه صدایی میومد

- روز ِ مرد ِ ؟!

- نه بابا روز مرد کجا بود :| 

- چه رنگ خاصی داره ...

- مصنوعیه به نظرت ؟!

خیلی خوب بود

نگاه کردن به گل روح و روان آدمو تازه می کنه ...

خیلی خوبه ... 

 

 

روز عید ِ برا عزیزامون گل بخریم ...

و برا اونایی هم که نیستن شاخه صلواتی ، یاسینی ... 




کلمات کلیدی :

رمز نگاری

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 95/3/1 5:52 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم 

 

یقین دارم

آنی که این زبان را اختراع کرد

و حروف الفبایش به ترتیب چید

رمزی نگاشته بود 

تا بدانیم و بخوانیم

 

الف ، ب ، پ ، ت ، ث ، ج ، چ ، ح ، خ ، د ، ذ ، ر ، ز ، ژ ، س ، ش ، ص ، ض ، ط ، ظ ، ع ، غ ، ف ، ق ، ک ، گ

و آن هنگام که رسید به چند حرف آخر ؛

ل ، م ، ن ، و ، ه ، ی

یقین دارم

تقلا می کرد تا بگوید 

لیلای من ، نیامدی و همه ی عمر یاد ِ تو آرام جانم بود ... 

حرف هایش نیمه ماند درست آن هنگامی که می خواست این سی و دو حرف را بکند سیصد و سیزده ... 

راستی ... 

چند حرف دیگر مانده  .... ؟!

 

 

ـــــــــــ

+ دلنوشت ( استفاده با ذکر نام گل نرگس )

راستی ؛ عید ِ ها ... عید ِ آقامون ، مولامون ... 

عیدتون مبارک :) 

صلواتی برای ظهور عنایت می کنید ؟! :)

پ .ن عکس : ینی یه همچین آدم ِ خلاقیم من در معقوله ی عیدی :‌ )))‌




کلمات کلیدی :

او ...

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 95/2/22 9:42 عصر

هو الرحمن

داستان او فرق میکرد . من اسمش را بلد نبودم اما چند بار صبح دیدمش روی پله ها . پله های اول مدرسه
اسمش را نمیدانستم اصلا نمیدانستم مال کدام کلاس است ، بزرگ تر است . کوچک تر است ...
گریه میکرد ... گریه کردن دخترها در مدرسه ی دخترونه عجیب نیست چیزی نیست که ادم پی اش را بگیرد ته اش معلوم میشد با دوست پسرش دعوایش شده 
اما این فرق میکرد ... من نمیشناختمش اما صدای گریه اش فرق داشت .. هق هق اش فرق داشت ...
پی اش را گرفتم از بچه ها پرسیدم ..
فقط یک جواب . فقط یک جواب بود که همه میدادند ... پدرش در جنگ موجی شده بود و حالا کسی درست نمیدانست صبح ها برای پدرش گریه می کند یا برای کتک هایی که از او میخورد یا برای اتفاق دیشب ....که پدر ، سر خودش را به دیوار می زد ....


نوشته ی ریحانه بانو از وب خاطرات چادر مشکی 




کلمات کلیدی :

یکی یکدانه !

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 95/2/20 3:34 عصر

هو الرحمن الرحیم

 

و زندگی ام

مثل انار بود ... 

منظم و سرخ ...

تا اینکه یک دانه اش گم شد !

ترسم آن دانه بهشتی باشد ... 

ـــــــــــــ

+ پسرم ، سالهاست که می شمارم ... سال ها به چهل نزدیک می شود و تو هنوز نیامدی ! 

+ دلنوشت ( استفاده با ذکر نام گل نرگس )




کلمات کلیدی :

هدیه

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 95/2/18 5:41 عصر

[نوشته ی رمز دار]  




کلمات کلیدی :

عین شین قاف

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 95/2/16 6:23 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

- دیدی ؟! دیدی چطور  کِل می کشید ؟!

 

صدای همسایه ها از پشت ِ پنجره ی آشپزخانه ای که سری به دیوارش آرام گرفته ، به گوش می رسید ... 

راست می گویند مردم عادت دارند ، چیز هایی را که نمی فهمند ، مسخره کنند ...

حال ِ او را هیچ کس نمی داند ...

هیچ کس نمی فهمد ... 

بگذار بگویند دیوانه ... 

اما دل آرام که باشی  ...

 

قدیم تر ها که می گفتند اجاق ِ او کور است و حالا که اجاق ِ او تا همیشه روشنا بخش و گرماده خانه و کاشانه و ایوان ِ نه فقط این خانه که تمام شهر ، که تمام کشور ، که تمام ِ ... شده ، می گویند و می خندند ... 

اصلا چطور دلت آمد این همه مادر را اذیت کنی ؟!

می فهمی ؟!

اصلا تو ... 

کم کم به عدل خدا دارم شک می کنم آن هنگام که تو اینطور مادر را می رنجانی و او به تو فردوس عطا می کند !

بهشت ِ زهرا ( سلام الله علیها ) بی دلیل بهشت زهرا ( س ) نشد !

قدم ِ های زهرا گونه ی مادران ِ حسین هایی چون تو بی کفن ، 

آن را بهشت کرد

به یمن ِ قدوم ِ مادرمان زهرا ( س‌ ) 

به یمن قدوم زهرا هایی ( س ) که خم به ابرو نیاوردند و نشستند گوشه ای کنار ِ گمنامان شهید ...

آخر می دانی ؟! هدیه را باز پس نمی گیرند !

اما معرفت ِ تو کجاست که نمی آیی ... 

می نشست گوشه ای آرام و دختران را با دقت می دید !

نذر کرده بود

اگر خدا پسری به او داد ؛

محمدش کند و در روز ِ مبعث ، سید رعنایش را عروسی زهرایی عطا کند ...

 

امروز ...

نذرش را ادا کرد ... 

او امروز خواند

به نام ِ پروردگارش ... !

ــــ

+ دلنوشت ( استفاده با ذکر نام گل نرگس )

+ عکس : بانو زهرا . م

+ صلواتی برای ظهور و صلواتی برای حاجتمون عنایت می کنید ؟ 




کلمات کلیدی :

   1   2   3   4   5   >>   >