سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
مسابقه ابلاغ غدیر
سنگ را بدانجا که از آن آمده باز باید گرداند ، که شر را جز با شر نتوان راند . [نهج البلاغه]

خشکم زد ...

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 93/6/27 11:34 عصر

 

چند سری ِ شهدا دارن ردم میکنن
آهای آدما ! اومدم گله
اومدم شکایت
اومدم که داد بکشم 
فریاد کنم 
وسط ِ همینجا گله کنم
از همون شهدایی که دلتنگ نمیگیرن ! 
دلشکسته ها رو بدتر می شکونن .... !
یه نظری دادن ، یادم اومد شهدا منو رد کردن !
آی آدما ! چند سری خواستم برم پیششون
به خدا دلتنگم
نمی کشم 
نمی تونم
نشد !
یکبار ماشین خراب شد
دفعه ی بعد هم تو خیابون دو بار حالم بهم خورد
دفعه ی بعد کار شهرستان پیش اومد
بعدش اومدن غافلگیرمون کنن بلیط دادن بهمون برید فلان جا تفریح ! پروازمون کیه ؟! دو ساعت دیگه !!!
بعدش ...
آخرین بارم که حال مادر خودم بد شد ...
آهاااای 
آدما
اومدم گله
از شهدا !

راستی ...
سلام علیکم ... !

اومدم گله
خیلیا هنوز نرسیده تهران دوباره آقا امام رضا میطلبه
از اونجا هم قم
به یک ماه نرسیده کلی خزیدار پیدا می کنن
یه عده هم که هر روز پیش شهدان
من ِ بیچاره هم که دلم چند وقتیه زخم خورده و خونیه 
یه شهدا
منو نمیخوان ...
اومدم گله
شهدا !
کجایید ؟!

9 دقیقه قبل ....
چند لحظه پیش داشتم زمین و زمان رو بهم میدوختم
تند و تند تایپ می کردم بدون ِ اینکه بدونم ؛ چه می کنم ؟!
بدون بسم الله 
بدون ِ نام او ... 
بدون ِ یاعلی 
بدون ِ سلام ... 
خسته
شاکی 
ناراحت
...
با یک دل ِ شکسته ی زخم خورده
چند لحظه پیش داشتم زمین و به آسمون میدوختم 
که شهدا نامردن ... !
هه ! مردان ِ مرد و نامردی ... !
اونایی که خودشون انتهای دردند ....
اونوقت من ِ .... !
چند لحظه پیش داشتم ....
خدا بهم تلنگر زد 
خشکم زد
با دیدنش ...
شوکه شدم ... 

 


که
که آهای !
این چند لحظه پیش 
چند لحظه پیشتو برای من رو نکن !
حواسم هست
یه دفعه ای 
یه رخداد اومد ..
لا تقنطوا من رحمت او ... 
نا امید مشو از رحتم 
بنده ام ... 
شاید برای اولین بار متن رو نخونده تا نیمه رها کردم
به رخداد خدا ایمان دارم
پس 
باقی ِ متن با شما ... :

 
بسم الله الرحمن الرحیم
انگار خدا با این آیه هر روز صدها دین و فرقه رو به چالش می کشه
انگار که تنها نشونه خودش رو "مهربانی" معرفی می کنه

به نام خداوند بخشنده مهربان
خدایی که هنگام خلقت صد یا هزار رتبه و مقام برای مهربانی خلق کرد 
اما
در این دنیا فقط یک رتبه از مهربانی رو قرار داد
اون مهربانی شد؛ مهربانی مادر به فرزندش
و خدایی دارم که خودش رو نسبت به بنده اش مهربان تر از مادر عنوان کرد
خدایی که به خاطر محبت به پرنده ای بنده گناهکارش رو از قعر جهنم نجات داد

کجا هستند آدم هایی که مُهر خدا روی پیشانی دارن و مِهری به دل ندارن
چطور می تونیم خودمون رو خدایی بدونیم؟!
چگونه بی شرمانه هر لحظه به زبان میگیم "بسم الله الرحمن الرحیم" اما از زبان تجاوز نمی کنه؟!

قل یا عبادی الذین اسرفوا علی انفسهم لاتقنطوا من رحمه الله ان الله یغفر ذنوب جمیعا انه هو الغفور الرحیم ... (زمر-53)


الهی نه من آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم 
نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی
در اگر باز نگردد نروم باز به جایی
پشت دیوار نشنیم چو گدا بر سر راهی 
کس به غیر از تو نخواهم 

ـــ
+ ببخشید اگر ادبیاتش مناسب نیست و شاید یه مقداری اشکال داره شاید به دلیل حال ِ آشفته ی الان ِ عاشقی است .... !
+ چه خیری توشه که ما پس زده شیم نمیدونم !
+ گله پابرجاست ! همچنان ... !
+گله از قلم شکسته ی خشک شده هم باشد برای بعد ... !
+ الحمدلله هم بسم الله داره فراگیر میشه هم یاعلی :) 

التماس دعا
یاعلی مدد




کلمات کلیدی :

انت فی قلبی ...

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 93/6/27 10:22 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

رو به قبله می نشینم , خسته با حالی عجیب

از ته دل مینویسم انت فی قلبی «ح س ی ن»

 

 

التماس دعا ...

نزدیک محرمه 

خیلی محتاجیم

 

یاعلی .....




کلمات کلیدی :

عیادت ... ؛ شما نمیاید ؟!

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 93/6/21 8:55 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام علیکم ...

متن زیر برداشت شده از سایت رهبری می باشد : 

" صبح روز دوشنبه خبر عملجراحی حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در رسانه‌ها منتشر شد. از ساعات اولیه‌ی انتشار این خبر، نظرات و پیام‌‌های محبت‌آمیزی از سوی مردم می‌رسید و بسیاری نیز مایل بودند که به دیدار و عیادت معظم‌له بروند. طبعاً ملاقات حضوری، به دلیل محدودیت‌های گوناگون امکانپذیر نیست؛ اما اینجا می‌تواند صفحه‌ای باشد برای عیادت شما از طریق فضای مجازی.

اگر شما به عیادت می‌رفتید چه می‌گفتید؟ " 

ما هم میخوایم بریم به عیادت ... !

توی این استقبال های مجازی از رهبری ،‌ یه سری مکان ها خیلی مظلوم واقع شده بودند در صورتی که مطالبشون خیلی ... 

این پست قراره آدرسش بره رو سایت رهبری زیر ِ اگر به عیادت می رفتم چه می گفتم ...

منتهی یه همت و کمک میخواد ؛ بنده تا جایی که مشاهده کردم تصویر برداری کردم و در این پست قرار دادم ؛ شما هم اگر مطالبی غیر از این ها رو دیدید و تصویر برداری کردید چه در پارسی چه در فضاهای دیگه  آدرس آپلودش رو در نظرات همینجا مرقوم کنید تا اضافه بشن و در نهایت بریم به یه عیادت دسته جمعی ...

پایه اید ؟!

بسم الله ....

 

 

 

 




کلمات کلیدی :

به طعم ِ یک فتو پست ...

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 93/6/17 5:2 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

کمی در هم ! : ) 

 

 

 

 

 

 

 

+ جهت مشاهده ی اندازه اصلی تصاویر روی آن ها کلیک کنید . 




کلمات کلیدی :

می گویند دختر ها سخت بابایی اند ... !

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 93/6/17 4:20 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

می گویند دختر ها سخت بابایی هستند ... !

جانشان به جان ِ پدر بسته است 

که تاب ِ سرما خوردگی ساده اش را ندارند

چه رسد که ... 

همه می دانند نفس نفس های دختر با تپش های قلب بابا میزند 

بابای مهربانم ... !

امروز تپش های قلبم یکی در میان میزند 

که نکند ... 

گرچه فرمودی عملی ساده است اما بابا جان ؛ یک خراش ِ ساده هم دل ِ دختر را هزار پاره می کند ... 

سالم بمان ... 

سرحال 

مثل همیشه که در میان ِ این قتگاه تو که تنها ترین سرداری نباید تنها بگذاری زینب ها را ، زهرا ها را .....

گرچه زینبی نبودیم 

زهرایی زندگی نکردیم

....

اما بابا جان 

به خدا این بار کوفیان بدون دعوت ... 

به خدا حرمله ها منتظرند ... !

 

به خدا نامردمان ِ این شهر 

 

نکند تنها بگذاری ... 

 

مراقب خودتان باشید که دختر ها سخت ِ بی تابی ِ دل دارند 

و

پاسخی نمیابند که بدهند تا وقتی که سلامت ِ سلامت باشی ... 

 

دل ِ دختر هاتان بی تابی می کند

بی تابی ِ بابا ... !

 

ــــــــــ

+ سایه ات بر سرمان مستدام ای پدر مهربان...

+ حمد ِ شفا قرائت می کنید ؟ 

+ دیشب گفتیم از پدر ها و اینکه یه ذره دقت ، گرد ِ پیری رو ... 

خبر نداشتیم از امروز که ... 

 

شهریور 1393 روزی که سخت گذشت ... !

 




کلمات کلیدی :

کبوتر ...

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 93/6/15 4:38 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

آی کبوتری که نشستی روی گنبد طلا

هر کجا پر می زنی تو حرم امام رضا

من کبوتر بقیعم با تو خیلی فرق دارم

جای گنبد سرمو به روی خاکا میذارم

خونه قشنگ تو کجا و این خونه کجا؟

گنبد طلا کجا قبرای ویروونه کجا؟

اونجا هر کی می پره طایر افلاکی میشه

اینجا هر کی می پره بال و پرش خاکی میشه

اونجا خادما با زائر آقا مهربونن

اینجا زائرا رو از کنار قبرا می رونن

تو که هر شب می سوزه صد تا چراغ دور و برت

به امام رضا بگو غریب تویی یا مادرت؟؟

__

+ عیدتون مبارک ... عیدی های خاص ان شاالله ...

التماس دعا

یاعلی .....




کلمات کلیدی :

به چشم یک داستان نبینش ... !

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 93/6/9 3:49 عصر

بسم رب الـشهـداء و صدیقیین 



سمتش آمدم ... 
انگار دلم فراموش نکرده بود ...
با همان قدم های سنگین و آرام 
زنانگیم را تمام قد , به رخ ِ چون مَهَش می کشیدم ... 
به قول خودش با همان ادای دخترانه که وقار چکه می کرد , از گوشه ی چادرش ... !
گمان کنم حرف هایش نیمه ماند با خدا ... 
کسی که نظر می کند به وجه الله
دلش بی تابی سخن می کند ...
میگوید برایش 
از این همه سال ...
سالهای ... 

خندید 
ذوق کرده بود ...
حسش می کردم
با تمام وجود ... 
حسش می کردم ... 
با تمام وجود شعف را در دست های لرزانش ا حساس می کردم ... 
گرچه چند تکه استخوان بود 
ولی من می فهمیدم ... 
بگذار بگویند توهم ! 
بگذار بگوید دیوانه
بگذار بگویند مجنون
بگذار هرچه می خواهند بگویند ... 
که علم را در وادی عشق راه نیست ... 
من به این واقعه خوش بینم ... 
بگذار هر چه می خواهند بگویند 
من تو را دارم ... 

شناخت ... !
انگار دل او هم با این فراموشی کنار نیامده بود ... !
نگاهم کرد ...
رد نگاهش روی من جامانده بود ... 
حسش کردم
وقتی که آرام روی آن رد برف گرفته را 
دست کشید  ... 

آرام تمام وجودم را عاشقانه با نگاهش بوسید

و
من 
نجابت پیشه کردم ... 
چشم های دوخته به زمینم
بی قراری می کردند 
برای خیره شدن
در آن صورت ِ ماه ... 
حس می کردم ...
با قلبم

با قلبم
حس می کردم 
با قلبم ... 
من هم بغض کرده بودم ... 
ولی آن زمان که خدا گـِل ِ مرا از گـِل ِ عطر گرفته ی پای گلدان ِ گل سرخ بهشت آفرید 
محبت را در وجودم دمید 
عشق را
صداقت را
خلاصه ی تمام خوبی ها
یک بانو را ...
و
ترسید چشم بزنند 
این مهر ماندگار را ... 
چادر را آفرید ... 
و تو را برای من 
روی زمین جا گذاشت 
به تو امر کرد که وصیت کن ...
که من واجب کرده ام عمل به آن را ... 
وصیت کن این چادر را ..
وصیت کن ...
بگذار بماند ... 
و من
به عشق نگهش داشتم ... 
خاکی شد ولی از روی سر نیوفتاد 

به عشق ماند ... 

خونی شد ولی از روی سر نیوفتاد 
به عشق ماند ... 
یاس ِ تو این همه سال پر پر شد ...
ولی به عشق دست زهرا (سلام الله علیها )
روی سرش ماند ...
به عشق مادر 
به عشق ...
همانطور که آرام نزدیکش می شدم 
بغضم را ... 
نزدیک و نزدیک تر ...
بی هیچ حرفی سرم را روی سینه اش آرام دادم ...
آن فکر آشفته که در وجود خود شک کرده بود , حال با لالایی فلبش آرام گرفته بود ... 
لالایی تیربار میگوید قلبت ...
لالایی موشک ...
لالایی آتش 
لالایی مقتل ..
لالایی کربلا ... 
امان از این بغض ..
که چشم تاول بزند , می شود همان بغضی که میمانی ! الان است که بترکد ... !
قطره اشکی آرام چکید ...
درست روی قلبش ...
قلبی که با تپش پنجره ها می زد !
شک تمام وجود را چند باری گرفت !
بیدار هستم ؟!
خود اوست ؟!
... ؟!
بی وفا ... 
تو که قول داده بودی 
سر همان سفره ای خطبه ی محرمیتش را فرشته خواندند
...
تویی که رخ نشان دادی ؟!
بی وفا ...
نگفتی آب شدم ... 
نمی بینی ... 
دلت به رحم نیامد ...؟!
یا پیش خدا ما را فراموش کردی ...
من با تو خوشبختم ... 
تمام این سال ها در کنارم بودی ... 
قولی که به پدرم داده بودی را وفا کردی
ولی من چه ؟!
... 
ازت دلگیرم ... 
اشک هایم را نمیبینی ... 
انگار
دست عباس (علیه السلام) بود که بر سرم کشیده می شد 
که فرات جاری کنم

 پیش پایت ...

بی هبچ حرفی دستم را دور بازویش حلقه کردم ... ولش نکردم ...
حقش بود ! 
بگذار کمی هم من 
اذیتت کنم ... 
از آن اذیت های شیرینی 
که این همه سال مرا 
آزار داد ... !
تاوان این دوری 
این انتظار 
این دل ِ تنگ ...
حقش بود ... 
نمی خواستم از دستش بدهم ... 
گرچه از دست نداده 
دوباره به دستش آوردم 

سرم تکان نمی خورد ...
آن یکی دستم هم 
دور ِ مردم حلقه شد ...
حسی در آغوش مرگ ... 
تمام حرف های رسوب کرده در عمق گلویم 
با نگاه رد و بدل شد ...
نگاه من 
و
نگاه های تو 
که نمی توانستی پنهانش کنی ...
هر جا که قدم بگذاری 
عطر گلاب میگیرد ... 
قدم به چشم من نهادی 
که اشک هایم این چنین 
عطر گل محمدی (ص) دارند ... ؟!
هرچه کنی
از من نمی توانی پنهان شوی ...
عطر گلاب تو را 
می فهمم ... 

اصلا متوجه نگاه های خیس دیگران نبودم ...
روضه ی مکشوف میدیدند 
و
من میان این قتلگاه 
... 

فرشته ها به آن عاشقانه می خندیدند ..
نمی دانم امشب که به آسمان باز می کردند 
خدا که خود شاهد بوده , چه می کند با خواندن آن نامه ی عاشقانه ای که قرار بود نامه ی اعمال روزم باشد ... 
شاید باران بگیرد ...
خدا بغض کند ... 
آرام بیاید پیشم ...
دستش روی سرم ...
که نگران نباش ...
خودم برایت الا بذکر... میخوانم تا تطمئن شود آن قلب کوچکت ... 
کاش می شد 
بی قراری این قلب کوچک زخم خورده را
گله به خدا کنم ... 
ولی تو ... 
نه دلم می آید 
و
نه 

خدا ...

مرد ِ من ... 
نمی دانم چه شد ! چه شد که دیوانه وار شروع به دویدن کردم ...
از که فرار می کردم ؟!
از تویی که عمری منتظرت بودم ...
یا از خودم ...
از فرط عشق ...
و حال من مانده بودم و دو پایی که دوان دوان فرار می کردند ...
از یک خود ... !
از این منی که کاش هایش کشته بود نفس را ...
کاش می شد کمی آنطرف تر جایش بگذارم ... 
این من را ... 
از خودم میترسیدم 
و 
با لکنت آیه الکرسی میخوانم
آنقدر غرق بازخوانی آن لحظه ی ناب بهشتی بودم که متوجه هق هق دیوانه وار منتهی به نفسی گرفته و جانی که داشت گرفته می شد با هر نفسی که می رفت و نمی آمد و دست تکیه کرده به دیوار و نگاه مردم و دست هایی مردانه که با قدرت بازو هایم را گرفته بودند و نگاه ترسان و نگرانشان نشدم ... 
مطمئن بودم 
نگاهم می کردی 
و 
... 
چادرم افتاد ... 
پس از این همه سال که پای عهد ماندم ...
انگار پرده ای از میان پلکم عبور کرد ...
همه جا سیاه بود 
سیاهِ سیاه .. 
حرف مردم را می شنیدم ولی حتی توان تکان دادن یک پلک نبود ... 
لمس ِ لمس ...
چادر خاکی زمین خورده ام ، مرا در آغوش کشید ... 

انگار او این عهد را فراموش نکرده بود ... 

مو هایم روی صورتم می خزیدند ...
حسشان می کردم ... 
و این حس دیوانه کننده تر که نتوانی لطافت و زیباییت را از نگاه غیر بپوشانی ... 
...
موهایم من فقط برای اوست
برای آنکه ببافد ...
هر صبح ...
شانه زند ... 
حال که نیست
بگذارید همشان را دانه به دانه بکنم ... 
.... 
ببخش ... 
ببخش ... 

که بودی 
ومن ... 
عجیب عطر کربلا و سیب سرخ میداد همان چند استخوان و یک عقیق و یک پلاک ... 
کربلایی من , رایحه ی خوشت با عطر گلاب در آمیخته بود و میان تار و پود سیاه چادرم رسوخ کرده بود ...
میخواستی دیوانه ترم کنی ... ؟!
شیدایم کنی ؟!
لعنتی ... !
شنیدن عطرش مستم کرد ... 
دیگر هیچ نمیفهمیدم ...
چه سخت است 
که حال 
من مانده ام
و
تو 
و
فکری که میان خودش مانده بود 
زیر قطره هایی که آرام تا توی خون می خزیدند 
به خیال خودشان
میخواستند این عطش عشق را آرام کنند ... 
و
ندای به هم خوردن دانه ی ختم یک دور تسبیح مادر 
برای یکدانه دخترش 
و
صدای پرستاری که ....
- صدای منو می شنوی ؟! منو میبینی

و پاسخی با یک صدای گرفته و نفس بریده 
که

نه جز او چیزی میشنوم و میبینم و نه جز او هیچ صدایی می خواهم بشنوم و ببینم  ... !

 

ــــــــــــــــــــــــــــ

+ 27 . 5  ( استفاده با ذکر منبع)
+ شما به چشم یک مشت آرایه بهش نگاه نکنید ...
به چشم یک داستان واقعی ببنیدش ...

 


تو دفترم که نگاه کردم دیدم تهش نوشته بودم : 


گاه بعضی لحظات را با وجود حس می کنی ، ولی در بودشان شک می کنی ... 
نمی خواهی باور کنی ... 
من هم
میخواهم بمیرم !
امشب درست شبیه یک رویا بود
یک خواب آرام ِ منتهی به کابوس ... 

+ هفته ی دفاع مقدس پیشاپیش مبارک ...

+ التماس دعا

یاعلی (علیه السلام) ....

 

تصویر رو آوردم آخر آخر تموم حرف ها ...

قرار نبود تصویری باشه ...

این هم ...

 




کلمات کلیدی :

چه شد ؟!

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 93/6/5 10:52 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 
سلام علیکم 


اینکه چه شد جوراب شلواری با سابقه ی چند ده ساله یکباره ساپورت نام گرفت بماند !(1) اما ؛ کم کم این جوراب شلواری ها تبدیل به شلوار های خیلی ضخیم تنگ شدند ؛ با رنگ های تیره ... کم کم رنگ های تیره روشن و روشن تر شدند و آن ضخامت کمتر و کمتر شد تا اینکه ساپورت های نازک و رنگی مد شد ! کم کم نازکتر و حال همان جذب ِ نازک هم دو رنگ شده ؛ رنگ پا و سیاه  و کم کم همان هم سیاه می شود ! گوشه و کنار مدل توری اش را هم میبینیم ، همان نازک تر می شود و تماما رنگ ِ پا ( شبیه بعضی جوراب های نازک زنانه که در حال حاضر هم متاسفانه عده ای از آن استفاده می کنند ) و کم کم همان را هم در می آورند ! به همین سادگی ... ! ( کم کم ! ابتدا مشخص شدن حجم پا و کم کم ... ! )



(1) / در ابتدا فقط مخصوص مراسم های زنانه بود و خانم ها حتی از یکدیگر هم حیا می کردند و به علت پوشیدگی ، آن را در زیر لباس به تن میکردند ! که به آرامی خودش شد یک لباس !

+ و ما هنوز خوابیم !!! 




کلمات کلیدی :

فقط تو هستی ... !

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 93/6/2 12:45 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم 

 

در تمام این خلقت

فقط تو هستی 


در این دنیای نقاشی ِ پر ز رنگ خداوند

فقط تویی 

فقط تو 


که می توانی

در بچگی هم 

جای بچگی کردن 

...

 

 

موقعی که

خاله خاله بازی هایت اوج می گیرد

بروی خرید

و

چادری سر کنی

و

کیفی دست بگیری

و

در خیابان زمین را نگاه کنی 

و

محکم قدم برداری 

و

رو بگیری ... 

و

خلاصه بگویم

تمام قد ماه شوی !!!

 

 

مادرت که از نا بینا رو بگیرد 

تو در بازی هم 

از نامحرمی که نیست

رو خواهی گرفت ... 

 

 

میتوانی بچگانه ات 

را چادرانه کنی 

چادرانه ای بر وزن عاشقانه 

و

غزل وجودت را 

خودش 

زینبی قافیه میبندد 

زهرایی 18 بهار را میچیند 

ام ابیهایت می کند ... 

...

در همان بازی هم 

که

طعنه می شنوی 

 همچنان سرت را بالا میگیری 

که من بندگی می کنم ... 

 

آن وقت خدا هم

به فرشتگانش نگاه می کند

و

می گوید 

این است بنده ی من ... 


از پنج سالگی 

وجودش

درس بندگی می دهد 

به پنجاه ساله ها ... 

 

فقط تو هستی

قدر خودت را بدان

دختر ِ بهشتی ... !

 

 

ــــــــ

+ اون موقعس که چادر سر می کنن تو بازی دوست داری از شدت علاقه بغلشون کنی و خفشون کنی : ) )

حالا چه برسه به دنیای واقعی که تو خیابونا ... : ) ) 

+  هیچ کسی این توفیق رو نداره :) خدا خیلی دوسِت داشته ها ... 

+ روزت مبارک ماه ِ تمام قد ایستاده در آب ِ متلاطم حوض ِ دنیا : ) 

+ عیدتون مبارک ... :) 

البته پیشاپیش 

+ مرد تر از خیلی مرد هاییم ! که مردانه پای اعتقاداتمان می ایستیم :) شیعه بچه ندارد ! ما همه مرد بار می آییم : ) 

+‌ دلنوشت 

 




کلمات کلیدی :

یک غم ؛ رسوب کرده در گلو ...

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 93/5/30 4:47 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

این همه سال بغض نبودنت

رسوب کرده 

در گلو ... !

هر حرفی که می خواهد بیرون بیاید 

از میان رسوب دلتنگی هایت عبور می کند

و

خلاصه می شود

در یک کلمه

تو ...

این روز ها

چیزی هم

از گلو پایین نمی رود ...

نبودنت

آب کرده

وجود را ... 

ـــ

+ دلنوشت 

 

 

 




کلمات کلیدی :