سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
تبلیغ تی وی
خدایا! آموزگاران را ببخشای ـ سه بار فرمود ـ و عمرشان را طولانی کن وکسب و کارشان را رونق بخش . [پیامبر خدا صلی الله علیه و آله]

در میان ِ اسید ... !

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 93/8/1 7:6 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم 

 

چادرم را  سر می کنم

روبروی آینه 

نیم نگاهی 

و

قدم هایم را 

مصمم بر میدارم

محکم

نگاه ِ روی زمین 

و

لبخندی که هدیه نمی شود , به نا محرمان ... !

قلبی که تطمئن شده است

به ذکر خودش ...

گام هایی محکم 

 وقار چکه می کند از گوشه ی چادرم

...

چادرم را می فشارم

محکم تر از قبل

زردی ِ شرف ِ شمس میان ِ سیاهی ِ سفید ِ این حریر بهشتی غوغا می کند

ترسی ندارم

محکم قدم بر میدارم

امر به معروف من همین حضور من است 

همین راه رفتن من میان کوچه های شهر است

همین خالی نکردن عرصه است

همین قدم هاست ... 

نهی می کند بی حجابان را از منکر ... !

نهی می کند چشم ِ برخی مردان را از منکر ... !

امر به معروف من این است ...

امر به معروف من همان یک تذکر است

ولو ساده و گذرا ... !

همان یک " خانم حجابتون "

همان " روسریتو سر کن " 

همان لبخند 

همان رفتار ِ خوب

تبلیغ دین ِ من همان رفتار ِ مهربان ِ من با کسانی است که حتی نمی دانند چند امام داریم ... ؟!

یا انکار می کنند وجود ِ دین را ... !

امر به معروف و نهی از منکر من این است ... !

استوار

محکم

با وقار

سختی ِ که لطافت می بارد از گوشه اش ... !

قلبم آرام میزند ... 

دستانم گرمند .. 

مثل ِ دلم

از هیچ موتوری هم نمی ترسم ... !

از هیچ اسیدی !

از هیچ مردی ... 

از هیچ نمی ترسم ... !

من خدا را دارم

از او باید ترسید ... ! 

او نگهبان من است ... 

میخواهم بگویم 

آی کسانی که چوب کرده اید حماقت برنامه ریزی شده ی بعضی ها  

در این کشور 

در زیر سایه ی اهل بیت 

در زیر سایه ی عباس

احدی حق ِ کشیدن گوشواره ندارد 

احدی حق ندارد تا ...

اینجا علمدار کس دیگری است 

یلی است برای خودش

محافظت می کند

حتی اگر 

بی حجاب باشی ...

حتی اگر از صراط ِ مستقیم کمی دور شده باشی ... 

وسیله ی هدایت به آن راه است ... 

میخواهم بگویم 

حتی اگر کوفی باشی ... !

زیر ِ بیرق او ... 

آی کسانی که اسلام را چوب کرده اید ...

بدانید 

من از تبار زینبم

من از تبار زهرایم

من از تبار حسینم 

آی گوش هایتان را باز کنید 

من شیعه ام ... !

از تبار ِ علی هستم ... 

مادرم بانوی استقامت و حیا بوده ... 

بدانید 

به گوش باشید 

دختران ِ این مرز و بوم خواهران من هستند ... 

نزدیکشان بشوید با آه ِ شیعه طرفید ...

ما سیلی که به گوش ِ دختران  در این میدان می خورد

را پاسخ میدهیم ... !

اگر سزای بی حجابی اسید است

اگر تبلیغ دین تو با اسید است

اگر هدایت مردم با اسید است 

دین ِ من اینگونه نیست ... !

به کدام دین اسلام آورده اید ؟!

ما همه با همیم

پشت هم ... 

اگر من تذکر می دهم

خواهرانه است

تو چه ؟!

زیبایی یک عمر  , نگاه ِ مهربان , قلب ِ پاک

ادای دخترانه و عشوه و ناز را پر پر میکنی ... 

که چه ؟!

قلب ِ مهربانی های یک دختر را پر از نفرت می کنی که چه ؟!

اسلام من دینی است که زیبایی را حفظ می کند .. .؟!

من او را دعوت به این حفظ زیبایی میکنم تا دست ِ نا محرمان کوتاه شود 

که راه دزد را به قیمتی ها باید بست ... !

تو چه می کنی ؟! زیبایی را از او میگیری که چه  ؟!

من زیبایی هدیه می کنم ! زکات ِ زیبایی پاک دامنی است من به اون دادن ِ زکات را می آموزم 

تا افزون شود به زیبایی اش ... 

قدم هایم را تند تر می کنم

در خیابان های این شهر 

بدان

دین من دین مهربانی هاست

دین مرد های آسمانی است

دین زنانگی کردن است ... 

دین ِ ... 

آهای 

آهای منتظران ِ فریاد زدن ِ ناحق و جا نشین کردن ِ آن به جای حق !

آهای

وقت ِ در خون غلطیدن ِ علی کجا بودید ؟!

وقت ِ بریدن ِ سر ِ حسین کجا بودید ؟!

بار ها عاشورا تکرار شد

ما به چشم دیدیم که کل این ارض کربلاست ... 

و کلش در نگهبانی و نگاه ِ سالار ِ کربلا ... 

در سایه ی سردار ِ کربلا 

وقت ِ جان دادن به جرم ِ برادری کجا بودید ؟ به جرم ِ اینکه نگذاشت دستی ناپاک روی قلب چون شیشه ی دختری رد بگذارد ؟!

وقت ِ پر پر شدن این همه جوان به جرم امر به معروف و نهی از منکر کجا بودید ؟!

ما برای امر به معروف و نهی از منکر پر پر می شویم ولی پر پر نمی کنیم ... 

خودتان را با ما ندانید

آن ها را با ما ندانید 

که ما برای امر به معروف و نهی از منکر پر پر می شویم ولی پر پر نمی کنیم ... 

___

+ دلنوشت

+ خیلی حرف ها بود که میخواستم بگم ولی کلمات خیلی بی رحمند ! خیلی ... 

+ از قدم های دختران ِ این مرز و بوم لاله می روبد 

مردانه می ایستند 

در مقابل ِ چون تو ... !!!

+ ما برای امر به معروف و نهی از منکر پر پر می شویم ولی پر پر نمی کنیم بلکه کمک به حفظ ِ آن لطافت و زیبایی می کنیم ! 

 




کلمات کلیدی :

یک جانباز ، یک دوربین و چند سوال !

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 93/8/1 8:18 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 
سلام علیکم



با لطف و عنایت خداوند ، توفیق ِ گرامیداشت یاد شهدا نصیب شد و پس از آن شهدای زنده ... 


توفیق ِ خوشحال کردنشان هم شاید یک نحو گرامی داشت و قدردانی باشد از ایشان و ایثارشان 


تشکر از شما بابت پیگیری هاتون


ما همچنان محتاج رهنمود ها و دعای خیر همه هستیم .


ــ
+ مسئله ای که خیلی مطرح شد بحث ِ ترتیب پرسیدن سوالات بود و اینکه بی نظم شکل گرفته ؛ 
روند سوالات بر اساس پرسش هایی بود که از طریق این کاربری توسط شما مطرح شده بود . 

روند کاری ما اینجوری بود . به ترتیب سوالاتی که پرسیده بودند ما پرسیدیم و همین پراکندگی نوعی نظم بود برای ما 

بنا به ترتیب سوالاتی که کاربران پرسیده بودند . ما هم خواستیم ادای امانت کنیم فقط

 + ( فایل تصویری : + و +)

 




کلمات کلیدی :

افوض امری الی الله ان الله بصیر بالعباد

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 93/7/26 10:19 عصر

[نوشته ی رمز دار]  




کلمات کلیدی :

نیمه تمام

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 93/7/18 12:46 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

اشکهایی که مدام تا نزدیکی ِ چانه میخزند و یک دستمال ِ کاغذی که غمشان را به جان میخرد و گوشی ِ موبایلی که کنار ِ سرت درست لابه لای موهای آشفته ات آرام گرفته و یک فکر ِ دردناک ِ پریشان ... 

نگاهی که مدام به صفحه ی خاموش ِ گوشی می افتد و دستمالی که آرام آرام گونه را نوازش می کند و یک تو که منتظر ِ یک خبر از او هستی ... ! دستمال ِ مرطوب ِ اشک هایت آرام خاک ِ قاب گوشی را پاک می کند ...

 

نیمه تمام !




کلمات کلیدی :

بچگی ...

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 93/7/17 7:13 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

امشب من مانده ام و یک من ...

که خیره شده درست به این صفحه ی سفید ِ شیشه ای ...

چه زود گذشت ...

 در فکرم مروری می کنم بر لحظه لحظه اش ...

بر لب ذکر و در دل هیاهو ...

دلی گرفته ... 

چه روزی خوبی که شروعش را حدود ساعت ِ چهار ِ صبح رقم زد و ختم شد به دو ی نیمه شب ...

تایم ِ عاشقی ... 

شاید اولین روزی که در خانه نگذشت ... !

بدون ِ کسی که به او وابسته ترینی ...

چه زود گذشت شیطنت های دخترانه ... 

چه زود گذشت ... 

از ته ِ دل شاد بودن و خندیدن ...

دو بانویی که تنها مانده اند میان ِ فیش های چهارصد ِ دسته بندی نشده 

و تنها لبخند می زنند به فیش هایی که قرار است تا برای گروه بندی اشکشان را در بیاورند ... : ) !

تا ساعت ِ دو کار کردن 

و 

بعد هم پیش ِ یخچالی که تنها ترین است ...

مانده بود میان ِ سردی ِ دلش ... !

دست ِ کسی در دستش نبود که گرم شود ... !

جز دست ِ یک پنیر و کره و مربای  کپک زده ... !

چه زود گذشت 

از طبقات کتابخانه بالا رفتن 

پیدا کردن ِ تخم ِ سوسک و له کردن ِ آن در میان ِ دست 

برنجی که بوی ِ محبتش غالب شده بود بر سوختگی ... !

و سرخ کردنی که منتهی به کشف ِ نوعی کربن ِ خوراکی شد ... !

پنج ساعت خوابیدن در آغوش آن همه کتاب

فسنجانی که سنگ هایش اشک دندان را در آورده بود ...

و کاری که زودتر تمام شده بود و ما مانده بودیم تنها و بی کار ... 

صندلی ِ مدیریتی که آمد درست وسط ِ اتاق تا بچرخد دور خودش و صدای خنده های دختری که در آغوشش کشیده تا بچرخاندش میان ِ شادی ها ، در گوشش غوغا کند ... 

پسته هایی که دانه دانه به خنده ی ما خندیدند 

پاستیل و شکلات و بستنی و احتمالا ده کیلویی که در یک شب مهمان ِ‌خانه ات شده ... : ) ! 

 

دیوار ِ خط خطی شده 

 

و

مادری که ایستاده درست روبرویت که ببیند رخی را که یک شبانه روز ندیده ... 

پدری که تا از در آمد نشستی درست روی پا های پیرش ...

مثل ِ زمانی که کودک بلبل زبان ِ سه ساله ای بیش نبودی 

پدر پـِخَت می کرد و تو میخندیدی ...

مثل امشب وقتی که آمد 

و

پــِخَت کرد و دستش  غوغا کرد میان ِ مو هایت ...

این دو روز چقدر بچه شده ام ... 

کاش هیچ وقت جمعه نمی شد 

و

بعد شنبه

هیچ وقت 

که مجبور شوی تا بزرگ شوی و فاصله گیری از این کودکی ها ...

دیگر نتوانی مثل ِ دیشب از طبقات ِ چوبی آویزان شوی و جیغ بکشی ... 

شب را تا صبح حرف بزنی و فندق و پسته ی در بسته را با دندان بشکنی و بخندی و بخندی و بخندی و بخندی 

از شدت ِ خستگی ات نتوانی بخوابی و میان ِ حرف ها خواب تو را ببرد ... !

ببرد به آن سر زمین های دور 

چای بریزی و نه رنگش مهم باشد و نه طعم و نه گرما و نه سرما و نه شیرینی و نه ... 

فقط لحظه هایش مهم باشد و دلنشین ... 

چند ساعتی هم که شده دور باشی از این روزمرگی ها 

از دنیای آدم بزرگ ها

از درس و کار و زندگی ای که معنای زندگی نمی دهد ...

معنای زندگی همان قرمه سبزی ای بود که بویش در لباس هایت جا انداخت ... 

معنای زندگی همان دنبال بازی در آن اتاق چند ده متری بود ... 

معنای زندگی همان کف پرت کردن ِ موقع ِ ظرف شستن بود ... 

همان آب ریخته شده روی سرت بود ... 

همان ساعت ِ چهاری بود که بلند شدی و دیدی کسی بالای سرت با چادر ِ گل ِ زرد ِ آنجا نمازی قامت بسته و تو هم قامت ببندی ...

همان نقطه بازی ِ سر ِ ظهر بود 

همان نقاشی کردن ِ اطرافیان بود ... 

همان خط خطی ها بود 

همان پاره کردن ها ... 

همان اشتباه خواندن ِ شماره ی فیش ها ...

همان حرف زدن ها ...

معنای زندگی همان ... 

 

کاش هیچ وقت جمعه نمی شد 

شنبه نمی شد 

که غصه ام گرفته

حتی از فکر به فردا و بازگشت به دنیای آدم بزرگ ها

کاش می شد همیشه بچه بود ... 

 

ــ

+ این چند وقته هر چند کوتاه انصافا بچگی کردیم :) ینی شده بودیم دو تا دختر ِ شییییطون ِ پنج ساله :| 

+ کاشکی تکرار شه ... 

+ واقعن ِ واقعن ِ واقعن دل نوشت ... دلی بود : ) 

+ کاش شنبه نمی شد : ( 

+ قصد بود همه ی این چند ساعت رو بنویسم که خیلی شیرین بود :) ولی خب نشد :) اینا بخشی ازشون بود : ) 

شاید ادامه دارد ... 

:)

 

 




کلمات کلیدی :

تعطیل شد !

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 93/7/14 5:7 عصر

[نوشته ی رمز دار]  




کلمات کلیدی :

وصیت

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 93/7/13 10:11 صبح

رمزش ، صفحه ی اول ِ صحیفه سجادیم نوشته شده ... بعد از مرگم یا زمانی که اتفاقی افتاد بخونید ... ( پست ثابت )  




کلمات کلیدی :

حس ِ ناب ِ بودنت ...

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 93/7/10 10:59 صبح

بسم الله را می گویم 

و

امضا می کنم 

کنار تمام امضاهایت را

هر کجا که اثری از نامت باشد ...

و سرشار می شوم

از حس ِ ناب ِ بودنت ... 

 

 

 




کلمات کلیدی :

میخوام مادر شَم استاد ...

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 93/7/8 3:19 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

دفاعیه تموم شد ...

الحمدلله به خیر و خوشی گذشت ... 

استاد اومد جلو : 

+ میخوای چیکار کنی ؟ میری واس دکتری دیگه ؟!

ـ نه استاد ...

جا خورد ... ! 

+ شما ؟! بابا تو که میتونی تو که ... اصلا بگو ببینم ! میخوای تو خونه بمونی چیکار کنی ؟!

ـ میخوام مادر شَم استاد ! میدونید ! میخوام قصه بگم ، تمرین ریاضی بنویسم براش ، دیکته بگم ، لالایی بگم اصلا میدونید ؟! میخوام تموم این کارایی که به خاطر درس روشون خط کشیدم رو شروع کنم ... 

 

میخوام مادر شَم 

م ا د ر ... !

 

ــــــــــــــ

گل نرگس مهر ماه 1393 ( استفاده با ذکر منبع ) 

تصویر : شهریور 1393

 




کلمات کلیدی :

گله ای که دوست دارم خونده بشه ... !

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 93/6/31 3:54 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام علیکم

 

میخواستم یه گله ای بکنم ، شاید طولانی باشه ولی دوست دارم خونده بشه 
حرف دل ِ ... 

تو پایین عکس 

 ببخشید اگر تکراری است ولی دوست دارم تا بخونید ...

حرف دل  رو ... 


مجدد نمی خونم تا اصلاحش کنم ، برام سخت و تلخه ... ! از این نظر اگر اشکال تایپی یا ... داشت ببخشید ... 
مدتی بود که برای دلم قلم میزدم ...
یک دفتر تمام شد ، فضای وبلاگ نویسی رو بهم معرفی کردند 
عضو شدم و کارم رو با میهن بلاگ و پارسی بلاگ آغاز کردم تا الان که رسیده به بیان و ... 
کاری به این چیزا ندارم 
وب ِ اصلیم شده بود یه سنگر
سنگر ِ برگ برگ ِ احساسم ...
سنگر به نمایش گذاشتن ِ خون دل نوشته هام ...
کم کم 
مطالبم رو وارد افسران و شبکه های اجتماعی دیگه کردم
اینجوری شد که به نام گل نرگس شناخته شدم 
نامی که خود گل نرگس تاییدش کرد که قصش سر ِ دراز داره ... !
قلم من عنایت شهدا است و اهل بیت ... 
و نگاه خدا .... 
در قبال همه ی اینا 
یه حقی بر گردن خواننده ها گذاشتم و اونم اینکه 
با منیع کپی کنید !
نه لینک میخوام نه چیزی
فقط یک نام گل نرگس کافی است ... 
دلم گرفت
حالا معنی حرف خانم چرخنده رو میفهمم که 
منم آدمم ! دلم شکست ... !
اول نوشته هامو تو اینترنت سرچ کنید ، مخصوصا دلنوشته ی رهبری ( می گویند دختر ها سخت بابایی اند ) متوجه حرفم میشید 
طاقت آوردم
این آدم شکسته طاقت آورد که بدون نام کپی شه
نگید دنبال شهرته ! نه ... !
نگید برای رضای خدا کار نمی کنه که کار برای رضای خدا لزوما مخفی نیست ... !
این حقه منه ... !
حق هر نویسنده ایه که برگ برگ احساسش به باد نره
بدون نام باشه گمنام باشه 
ولی به نام کس دیگه نخوره ... !!!!
کارم به جایی رسیده که باید ثابت کنم خودم نوشتم
دوست دارید بدونید
بنده اولین قلم زدنام در پارسی یار و وبم منتشر میشه 
اگر میخواید مطمئن شید تاریخشو منطبق کنید 
این دو جا از همه جا تاریخ انتشارش قدیمی تره ... !
بهتون ثابت می شه ... 

از کجا میدونید درد چی رو دارم ؟
زود قضاوت نکنید 
این نوشته ها قرار بود چاپ بشه
الان این سنگیه که جلوی راه من انداختید
و 
من
شاید نگذرم ... !
هنوز وقتی میبنیم دلم میشکنه
گُر می گیرم
آتیش میگیرم ... !
این دلنوشته ها عزیزن 
با ارزشند 
چوب حراج نخوره بهشون که ... !
از بازنشر خوشحال میشم 
ولی با یک صلوات و نام گل نرگس ... 
همین 
توقع زیادی نیست ...
بلد و ستاره دار نکردم چراکه تمام حرفام مهمه
من مادر کلمه به کلمه ی نوشته ها هستم 
نه من
هر نویسنده ای برای متنش
چرا بدیم نامادری بزرگ کنه بچه ای رو که مادر داره ؟!
من مادرشم ... !
نویسنده یه مادره
درد یه مادر رو درک کنید ...

خواهش می کنم منبع بزنید
هز متنی که باشه از هر کسی
بزنید منبعو ... 

نمیگم نویسندم 
من میگم فقط هرچی دل ِ گنه کارم بگه نقش کاغذ می کنم
نقش هام رو خراب نکنید ... 
همین
ممنون
یاعلی ...
خیلی حرفا موند
بغض شد 
بماند برای بعد 


ولی بدونید
وقتی نوشته میشه دلنوشت 
یعنی از روی هوا نیومده ... !

ـــــــــــ

+ حرف اخلاص رو پیش نکشید که این یک حقه ... ! حق ِ نویسنده بر گردن شما ...

+ عکسا رو هم متاسفانه کپی می کنند و آدرس وب و نام رو از تهش برمیدارن و بعضی ها هم نام خودشو میزنن ... ! جالبه 

نه ؟! 




کلمات کلیدی :

جلوگیری از کپی کردن مطالب