سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
.
خداوند، اصرارکنندگان و پیگیران در دعا رادوست دارد . [رسول خدا صلی الله علیه و آله]

روضه ی نانوشته

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 95/4/4 1:8 صبح

هو الرحمن الرحیم

 

و گفتند و پرسیدند زائران بی تاب که کربلا را این شب ها , چه شوری می دود ... ؟!

من می گویم برایتان ... 

 

حسین ( علیه السلام )  بی قرار

حسن ( علیه السلام ) بی تاب ...

زینب ( سلام الله علیها ) , جان ِ بابا ... دردانه ی پدر , ذکر آیه الکرسی دارد بر لب .. 

دل خاک ها می تپد از بی قراری زهرا ( سلام الله علیها ) ...

حیف , جیف که راز نهانی است , جایی که این چادر کبود بر دستان خاک آرمیده ...

حیف ...

گرنه , خون می جوشید ...

اشک ... 

...

گویی واقعه ای در حال رخ دادن است ... 

گویی جان کبوتر ها , بی قرار شده ...

گویی مسجد , می گوید نیا ... 

روزی التماس می کرد که بر خاک و سنگ و چوب او , قدمی آید و تبرک شود ... 

حال بر خاک می فکند خود را که نیاید ... 

که نیاید ...

که نیاید ...

آسمان دست می اندازد ؛

شانه هایش را می گیرد ...

مبادا بر سر این مردم نا اهل ویران شوی ... 

گویی ....

دیگر ماه فروغ ندارد 

دل آسمان تاب ندارد

نگه ها خواب ندارد ...

این شب ها 

همه جمعند ... 

همه ... 

دست بر سینه ایستاده اند ...

امن یجیب می خوانند ... 

اما امام ( علیه السلام ) محکم قدم بر می دارد ...

راست و استوار ...

گمانم آرام ِ جانی پنهان در آن سینه دارد 

دیدار نزدیک است ...

زهرا ( سلام الله علیها ) جان ...

آرام باش ...

گمنام زمین و شهره ی آسمان ...

بانو ی نور ها ...

بانو ی رنگ ها ...

مرا می پذیری در کنار گام های سنگینت ... ؟!

و گل می میرد

در کنار لطافتش ...

لاله , سرخ می روید ...

بید , مجنون می شود , زنجیر بدست می گیرد , زنجیر می کوبد در عزای نیامده  ...

ماه کامل نیست 

اما گرگ زوزه  ی غم می کشد

گویی کائنات آه غم سر داده ,  اشک می ریزند

گویی ... 

کاش نشود فردا ... 

کاش ... 

بوسه بر گونه ی زینب ( سلام الله علیها ) ...

ارث ما دختر هاست آن بوسه ی آخر ... 

گونه های سرخ ...

به رنگ خون ... 

ستاره ها سویی ندارند ... 

آب ها خروشان ...

و می جوشد دل ...

عزیز من ...

کربلا هیچ خبری نیست

چون شوره زاری بر دل ...

و چه عجیب است !

که کل ارض کربلا ...

_______

+ دلنوشت ( استفاده با ذکر نام گل نرگس فقط )

خیلی دعامون کنید . خیلی ... نیتم کردیم :) 

گر پسندیدید صلواتی برای ظهور و صلواتی برای اموات و صلواتی برای تمام پدر و مادر ها و صلواتی برای حاجت حقیر لطف کنید 

 




کلمات کلیدی :

و کسی صدای او را نمی شوند ...

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 95/4/2 4:59 عصر

 

*هو الرحمن*

 

 

کلاغ روی سیم ؛

قار قار می کند .

ماشین ها می روند و می آیند ،

یکی صدای ضبطش را بلند کرده ،

دیگری بوق می زند ،

بچه ی همسایه جیغ می کشد ؛

باد ، برگ درختان را به هم می نازد ... 

گنجشک ها می خوانند ،

پسر جوان همسایه در بالکن ، سوت می کشد ،

کامیون بار شن و ماسه اش را خالی می کند ،

آب ، شر شر می چکد از سقف خانه ی قدیمی سر خیابان .

صدای خنده های بچه های حیاط مدرسه ی روبرو می آید ...

کفش های سوتی کودک نوپا ی خندان ، صدا می دهند و نسیم خنک صبح ، ورق می زند ، کاغذ های پهن شده ی جوان های کنکوری ِ نشسته در پارک را ...

صدای آژیر می آید ...

زیر لب حمدی می خواند که نکند بال گنجشکی شکسته باشد ... 

و آرام  ، روی نیمکت های سبز رنگ پارک ، سمعکش به سمفونی زندگی گوش می دهد ؛

پیر مرد تنها ی این نزدیکی !

 

 

ـــــــــ

+ دلنوشت ( استفاده با ذکر نام گل نرگس فقط )

+ عکس از گل نرگس 

+ گر پسندیدید صلواتی برای ظهور و صلواتی برای تمام مادران و پدران این سرزمین و صلواتی برای حاجت حقیر عنایت می کنید ؟!

نقد کنید ما را

نویسنده تر می شویم !




کلمات کلیدی :

عید شیرین ...

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 95/4/1 4:12 عصر

هو الرحمن الرحیم  ...

 

 

از همان بچگی

مشخص بود 

با معرفت است ...

و مادری ...

اولین مدافع حرم !

مادر که بی ضریح ماند ؛

ضریح خود ، خاک کرد  ... 

برادر ز او الگو گرفت ...

چادر مادر که خونی شد ؛

کفن خود ، خون کرد ... 

فرزندان زهرا ( سلام الله علیها )

همیشه مادری بودند ...

گمنام !

غصه نخور ...

قصد ندارم روضه بخوانم

گرچه سرنوشت بچه شیعه ها 

با روضه گره خورده 

اما 

بدان

موعودمان که بیاید ؛

همه با هم ، ضریح می سازیم ... 

 

عیدتون مبارک :)

عیدی ِ ما دو رکعت نماز بود ...

خیلی دعامون کنید

خیلی  ...

دست کمش نگیرید

شاید گرهی به دستتون باز شد :)

نیتم کردیم :) 

 

ـــــــــــــــــــ

+ دلنوشت

: )

عیدی نمی دین ؟ :| !

 




کلمات کلیدی :

چه طلبیدنی ... :)

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 95/3/31 11:23 عصر

هو الرحمن الرحیم

 

 

 

چند وقتی بود بی تابی های شبانه امان بریده بود و تلفن حرم نیز افاقه نکرد که در نیمه شب پیامی آمد مبنی بر شماره ی حرم ... حالمان عجیب دگرگون شد و در آن حال روحانی شماره را گرفتیم و گریه های بلند بلند بی اختیار... تلفن را پس از بوق های پیاپی یکی برداشت ؛ نگو ! آقا ! عزیز من ! شماره ی خانه ی مردم را دادی ، درد و دل کنیم :| بر آن شدیم که هر طور شده خودمان را بطلبانیم به امام معصوم ، آقای رئوف ِ مهربانمان ( علیه السلام ) که غیر حضوری اش گمانم اعتبار ندارد :| 

اولش بنا بود از خرداد ماه برویم و بعد ، نشد ... نتوانستیم ، جور نشد ... آقا گفت ؛ دعوتش با من است ... و دعوت نشدیم ...

بعدش جا رزرو کردیم و حساب کردیم آن هم از دهم تا نوزدهم ؛ که بگوییم آقا جا هم هست ! حساب هم شده ! پس هم نمی شود داد ! می مانَد این عمل انجام شده !!!

و آمدیم که عمل را انجام شده تر کنیم و بلیط را هم اوکی کردیم که دیگر قابلیت جابجایی یا استرداد نداشت ؛ فقط نمی دانم چرا وقت وارد کردن تاریخ ها رفت را زدیم چهارم ، برگشت را زدیم دهم :/ 

حالا ما هم که نیست زدیم در خط مثبت نگری گفتیم به به ! آقا شب قدر طلبیدند :/ همینطور مثبت داشتیم می نگریستیم که متوجه شدیم اینش که چیزی نبود !! آمدیم این دست گل به آب داده شده را جمع کنیم که متوجه شدیم یک بلیط کمتر گرفتیم و علاوه بر آن ؛ هنگام جمع کردن اقیانوس به آب داده شده توسط تلفن شریف پشتیبانی ، شماره ی پرواز رفت را با برگشت جا به جا دادیم :| ! یعنی وقتی ما می رفتیم ، یکیمان می آمد 0-0 آن هم از جایی که نرفته بود !  خب آقا جان ، قربان رحمت و رافتت بشوم ... در لیست دعوت یکیمان از قلم افتاد که هیچ ! نیامده برش گرداندی که عزیز :/

خلاااااصه ؛ اولش که هرچه مشهدی دور و اطراف بود شناسایی شدند و تلفن دست گرفته تا جا را درست کنیم که نشد که نشد :| فلذا گفتیم بلیط را درست کنیم که  خود را برای یک اعدام بدون درد و سریع آماده نموده بودیم و زنگ زدیم به پدر شریف و از آن طرف هم قضیه را برای مادر گرام گفتیم و یکی از دوستان :| همه با دهان باز و چشمان گرد فقط نگاه می کردند :| توجه می کردند فقط :| ! گفتیم نکند سکته کرده باشند و ای وای !! نگو شوک وارده ، شدید بوده :| همه بسیج شده بودند یک بلیط ِکم مانده را بگیرند که لااقل تعداد کامل شود ، همه شان را یک طرف دلمان بگذاریم و بعد با کاسه ی چه کنم راه بیوفتیم ! :/

 نگو در این گیر و دار خواهرمان هم مهمان دارد و آخر خواهر عزیز من ، کمک مرا می خواهی چکار :| ؟! گفت چای دم کنیم ، کردیم ، حالا آمدیم چای بریزیم و با دقت تماااااااام چای ریختیم و ظرف آب جوش در دستمان بود که کنار بدنمان گرفتیم و روی زانو خم شده بودیم که رنگ چای را چک کنیم و ناگهان صدای جیغی تا فلک الافلاک به پا خواست ! :| نگو آخر خواهر من ! عزیز من ! فدای تو شوم ! بغل دست من جای نشستن در جهت برداشتن اثاث از کابینت است آخه :| عوضش توانایی قابل تقدیر خواهرمان در دو را به دو چشم مبارک شاهد بودیم ! :/ 

 

حالا از آن طرف مادر در تلاش خرید بلیط در همان پرواز و پدر و دوستان هم همانطور که هیچ جای خالی نیست که نیست که نیست و به هیچ وجه من الوجوه امکان نداشت که یکیمان با پرواز دیگری برود :| ! ناگهان پیامک آمد که یک بلیط در همان پرواز مد نظر در جهت رفت و برگشت جور شده و از آن طرف فریاد الله اکبر پیروزی به پا خواست که مادرمان هم یک بلیط خریده :| 

حالا شما بگویید ؛ 

خودم را از پشت بام به پایین پرت کنم سنگین ترم یا اینکه اعتراف کنم :| ؟!

 

آقا جان !

همان از دور سلام D: 

 

ــــــــــــــ

+ دلنوشت (‌ استفاده با ذکر نام گل نرگس فقط ) 

+ این متن که طنز بود اما خدای من خیلی ازت ممنونیم ... خیلی ... هم بابت آقا امام حسن (‌علیه السلام ) که عیدیمونو اینجوری با شادی و خنده دادن و هم از آقای رئووف ... آقا جان ، سلام از راه دورشم توفیق می خواد ... خیلی ممنونتیم :) 

 

صلواتی عنایت می کنید ؟ جهت تبریک به انبیا و اولیا و شهدا و صدیقین و معصومین و علما و والدین بزرگوارشون ؟ :) 




کلمات کلیدی :

آن ها برادر کشی کردند و ما ...

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 95/3/30 12:13 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

- هلش دادم , سرش خورد به دیوار ... فکر نمی کردم اینجوری بشه !

- اومده بود اثاثمو بریزه تو خیابون , چاقو کشیدم ... پشیمونم ... نباید اینطور می شد ..

- سکوت ...

- ترسوندمش ... افتاد روی پله ها ... دیگه بلند نشد ... 

- تو حیاط داشتیم شوخی می کردیم ,  زنگ تفریح بود , آخرین زنگ تفریحش ...

- گریه ... 

و ... 

 

قتل و قاتل و مقتول , دیه و اعدام , اولیای دم ... اینا فقط مخصوص اتفاقات بالا و نظیرش نیست . هر روز هزاران بار داریم این ها رو تجربه می کنیم ,  میبینیم ... یکی نفسشو می کشه , یکی دوستشو , یکی هوا و حوسشو و یکی ... قصدم این نیست که الان عرفانی بنویسم و عرفانی حرف بزنم اما می خوام از ظالمانه ترین این قتل ها بگم , از بین تموم این هایی که داره هر روز تو کل جهان اتفاق میوفته , خون یکیش قرمز تره ... یکیش از همه دردناک تره و برای ما سنگ شده ها طبیعی تر ... میگن اون دوره ای که زنده به گور کردن بود , یه پدری سفری رفت و خانمش باردار بود . سپرده بود که اگه دختر بود بچه , زنده به گورش کنن ...  چند مدت بعد که برگشت , پرسید بچه چی بود و گفت زنده به گور کردیم , آرووم گرفت اما کمی  بعد دختری اومد .. بهش بابا می گفت , جریانو پرسید .. مادر دلش نیومده بود که بچه اش رو خاک کنه ... بچه رو گرفت ... برد تو بیابون ... دختر فکر می کرد بازی می کنن .. خودشم کمک می کرد تا خاک برداشته شه , وقتی به اندازه ی کافی چاله گود شد باباش اونو خوابوند توش و خاک ریخت ... کم کم نفسش بند میومد .. هی میگفت بابا ! نفس نمی تونم بکشم ... ازش کمک می خواست ... دست آخر دستش تو دست بابا بود که جون داد ... دل همه می لرزه با شنیدن این داستان حتی اگر برای بار چندمش باشه که می شنوه اما متاسفانه این بار مادرانی هستند که بچه در شکم داره از شیره ی جانشون میمکه و ...

خودشون رو می کشند ... و این یعنی خودکشی .. بچه در درونت میگه مادر , فریاد میزنه مامان ! بی تابی میکنه تا بیاد و ببیندت ... اونقدر با قلبت مانوس شده که میاد بیرون روی سینت آرووم میگیره ... تو آغوش خودته و خودت می کشیش ؟! خودت رضایت میدی بچت بمیره ... ؟! میگی نمی خواستمش ... خدا نمی دونسته که هدیه اش کرده ؟! میدونی روزانه چقدر مادر هستند که در حسرت یک لالایی شب ها رو با اشک سحر می کنند ... فکر می کنی مدرنی ؟! یا نه ... فکر می کنی اون خدایی که روزی خودتو از زمین و هوا فرستاده , نمی تونه روزی هفتاد و پنج صدم بچه رو بده ؟!  

چشمام درد گرفته ... اونقدر شوکه شدم که ... تویی که قسم خوردی چرا ؟! هممون از قسما ی پزشکی شنیدیم اما گمونم قسم یه عده ای که حاضرند برای گرفتن مجوز سقط بیمارشون که هیچ مشکلی نداره با سوزن قلب بچه رو از تپش بندازند , کمی فرق داشته ... 

این هیچ فرقی با قتل عادی نداره ... انگار که با اسلحه یه آدم عادی رو کشتی ... میدونی دیه داره ؟! میدونی اونی که تو شکمته بعد از اینکه روح درش دمیده شه و بکشیش بهت غسل مس میت واجب میشه ؟!

میدونی .. نسل ما یه فرق بزرگ با هابیل و قابیل داره اونم اینکه اونا برادرکشی داشتند و حالا مایی که خدا میخواد از مهربونیش بگه میگه از مادر به فرزند مهربان تر  ...

شاید تلنگر باشه , شایدم ... 

اما ...

اینم بدون که اگر جنین در بدنت برای خودت ضرر داشته باشه بازم نگهداریش خودکشیه ...

و خدا شدیدترین عذابا رو داره برای اونایی که خودشونو مورد عذاب قرار میدن ...

شاید اگر سرم درد نمی کرد تا صبح تند تند تایپ می کردم اما ...

شایدم خدا خواسته با این سردرد به من بفهمونه که زیاد پرحرفی نکن ... 

شب بخیر ...

_____

+ دلنوشت ( استفاده با ذکر نام گل نرگس )

خیلی دعا کنید و گر تلنگری بود صلواتی برای ظهور و صلواتی برای تمامی ملتمسین دعا و صلواتی به نیت والدین حقیر و صلواتی به نیت اموات و دست آخر صلواتی به نیت حقیر بفرستید ... 




کلمات کلیدی :

دآآآآش

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 95/3/28 12:14 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

و پس از یک روز پر پیچ و تاب و دیروزی که دعوت شدیم به یکی از هتل های تهران برای افطار و شام و  باورمان نمی شد که پنجاه شصت تا همسن مادر مادربزرگ من که شاید سرجمع ده تاشان با نوه ! تشریف آورده بودند ! به عنوان مهمان نشسته اند زورکی پای برنامه ای که میزبان تدارک دیده و حالا برنامه چیست ؟! یک سیبیل کلفت که بچه از دور ببیندش سکته ی ناقص و کامل ، قلبی و مغزی را با هم می زند ایستاده در سالن همایش هتل و چشم در چشم پنجاه شصت عزیز کهن سال که ملک الموت دنبالشان است و تحت تعقیب زده برایشان ، ایستاده و بلند فریاد می زند که من می خوانم شما هی بگویید ! مامان بابای مهربون ! هی !!! همه با هم !!! و من و خواهرم هم عجیب بر خجالت دادن میزبان قصد کردیم و بلند بلند هی می گفتیم و بلند می شدیم و دست مشت می کردیم و چقدر سوژه ی تلگرام های دیگران شدیم اما خوبیش آن بود که رنج سنی مخاطب را در نظر گیرند :| بگذریم اما امشب از دعوت ها خود را مبری کرده ،  بر آن شدیم تا افطار امشب را در پارکی انجام دهیم و راهی دل ِ این طبیعت پیر ِ دودی ِ آلزایمری شدیم !

نشسته بودیم و گرم صحبت و ریختن آب جوش در لیوان ها تا سرد شود و ده دقیقه ای تا اذان مانده بود که افراد دیگری ، با خانواده یا با دوستان یا حتی تنها ، پیر و جوان و زن و مرد آمدند و آنقدر پارک شلوغ شد که سر چرخاندیم چند خانواده در کنار یک سفره بودیم :| چشم در چشم ! فیس تو فیس :| 

حال ، چشمتان روز بد نبیند ... ما آب جوش می ریختم و با آب گرم افطار می کردیم که در جهنم تشنه مان شد و قیر داغ ریختند در حلقمان زیاد اذیت نشویم که نگو دیگران فکر جای دیگرش هستند ، فکر دود و دم ذغال داغ جهنمند و دارند تا پیش از اذان دو هزار کالری می سوزانند و مثل پنکه می چرخیدند و شلنگ دستشان و منتظر بودند که اَ ی الله اکبر را گفتند شلنگ وصل کنند به خودشان و دود بمکند تااااا جایی که بنفش شوند و ریه ی بدبخت ، خودش بیرون بیاید و بگوید آقا جان مادرت ! من خودم خودم را می کشم تو زحمت نکش !!! بدبختی اش اینکه زن و مرد نداشت ! سر چرخاندیم دور و اطراف کم کمش دو قلیان در میان هر سه نفر بود و داشتیم از فیض دو سیب هلو و نعنا و تنباکو خانسار خفه می شدیم ! خدا رحم کرد فضا ، فضای باز بود و راه فراری برای دود بود اما متاسفانه در ترافیک هوایی دود های مکرر گیر کرده بودند :| حالا ما یک روز را قرار داشتیم شبش باید عطر تمام انواع تنباکو و ذغال را به جان خود بخریم  که به ما نیامده است... ! :| 

جای شما خالی ، دلیل تشکیل ابر کومولونیمبوس ( امیدوارم نامش همین باشد :| ) را به دو عین مبارک مشاهده کرده و با جانمان حسش کردیم ! حالا آقای محترم من نخواهم قلیان بکشم باید که را ببینم :| اینقدر دود در مغز سرمان خورد که داشتیم خشک می شدیم می افتادیم ! خلاقیت هم از ملت شریف فوران می کرد : حلقه ای ! قلبی ! گل شش پر ، ستاره :| 

آخرش متوجه نشدیم ما مشکلی داشتیم که قلیان نداشتیم یا آنها مشکل داشتند همگی با هم که دو تا دو تا همراه داشتند ! شارژی ، همراه ، جیبی ، دیواری و انواع و اقسام مختلف در سایز ها و رنگ های گوناگون ‍! حتی قلیان طرح کیتی نیز مشاهده شده است ! گویی قلیان حکم شلوار را برای ملت دارد ! نداشتنش عجیب نهی شده و زشت است و هییییع هرچند امروز داشتن و نداشتن شلوار رسما یکی شده با این لباس ها و در این جامعه !!!

شنیده بودم گلابی روی درخت می خندد اما نمی دانستم چرا ! با چشم خودم ندیده بودم باور نمی کردم یکی لباس گرمکن ورزشی و چند دور دویدن دور پارک و تهش هم قلیان! گویی می خواستند گل دقیقه نود را بچشند :/ ! خو آن ورزش چیست ؟!  این قل قل چیست ؟! آنقدر در مخمان قل زدند که اخر شب آیس پک خریده بودیم همه اش توهم قلیان کشیدن داشتیم :| والا ! 

و نکته ای جالب تر آنکه گرامیان محترم نسبت به دهنی بودن یا نبودنش بسیار حساسند و هر کس سری ِ استرلیزه ی خودش را دارد حالا یکی نیست به آن ها بگوید انسان محترم ! تو که داری خودت را می کشی ! حالا با ایدز و هپاتیت یا بدون آن چه فرقی دارد !؟! جالب تر تر آنکه گمان می کنند آن نیم بند انگشت آب ، آلودگی اش را می گیرد که ای دل غافل ! هرچه آلودگی بود زهر مار ما شد :| ! 

خلاصه اش کنم دآآآآش ! ماه عسلی های گرامی ! نگویید من نگفتم !

پله های ترقی یکی یکی طی کشیده می شود ، 

اول هر هفته یک سیگار ، بعدش کم کم دو نخ ، سه نخ ، روزی یک نخ ، دو نخ ، سه نخ ، کم کم قلیان ( خودش هشتاد نخ است به تنهایی :|‌ باور کن ! ) ، تفننی تریاک و هروئین و شیشه و کراک و ماه عسل ! سلام :| 

تهش نفهمیدیم کمپ رفته بودیم یا پارک :/ 

ـــ

+ دلنوشت آن هم وسط یک میهمان ناخوانده ی شهرستانی ساعت دوازده شبی : ))  ( استفاده با ذکر نام گل نرگس )

عکس از گل نرگس 

 

 




کلمات کلیدی :

شکایت نامه

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 95/3/25 10:40 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

و از آنجایی که روحیات خواهر لطیف ما به نقاشی و خاله بازی و چای دم کردن و گل و بلبل آب دادن ، می خورد و خدا عجیب بر این مهم واقف بود ، بچه ای عطا کرد که آرام ترین کارش ز دیوار راست بالا رفت است !

حال اگر قیافه اش شبیه پدرش نبود می گفتیم قطعا لک لک ها اشتباهی آورده اند :| ! 

اوایلش خواهر ما عجیب سعی بر آرام کردن این موجود دوپای آرام ناشدنی می کرد اما با گذر زمان کم کم این امر برایش یقینی شد که این بشر ، آدم شدنی نیست که نیست که نیست ! فاصبروا صبرا جمیلا :| 

 اگر آدم شدنی بود که خود خدا دست به کار می شد و حواله اش نمی داد به این پایینی ها :| 

براستی که ما هنگام زایمان باید می گفتیم خدا صبرت دهد !!!

در ابتدا خطابش با گلی مامان و پسر عزیزم و گل گلی و عشقم شروع شد و حالا به پنج تن آل عبا رسیده :| 

اوایل دیدار با این بشر دیگران هم بر همین عقیده اند که آرام است اما بر طبق یک نظریه ی تایید شده ی رسمی علمی ، این بچه وقتی می رود جایی تا یک ربع اول خجالت می کشد و از یک ربع اول به بعد ما خجالت می کشیم :| !

برای مثال یک عروسی ساده برای دختری که پدر و مادری نداشت و خواهر ما کار هایش را می کرد و بچه را سپرده بودند به دوستانش و من هم عکاسی می کردم ، اول می گفتند نه ، بچه کاری نداره ! اما چند مدتی که گذشت و همین بچه ! جفت پا روی صندلی ها پرید و روی میز جهید خودشان داوطلب شدند و آرام آرام به خواهرمان گفتند که ببین ! کار یه قرصه ! می خوره درست میشه ! ناراحت نشیا ! اصن من خودم یه دکتر خوب میشناسم :| ! خواهر ما هم که خیلی قبلتر متوجه یک جهش ژنی شده بود که نه خود و نه همسرش و نه کلا جد و آباد دو طرف سابقه ی همچین آتش گرفتگی حادی داشتیم ! خلاصه اش کنیم که خواهر ما در پی یک تحقیق یکی دو ماهه که روانپزشک کودکی پیدا کند که حریف دو وجب و نیم بچه بشود ، خانمی را پیدا کرد و وقتی که زنگ زد وقت بگیرد : 

- سه ماه دیگه خوب ِ :| ؟!

+ بله ، خوب ِ ! منتها خانوم یه لطفی کن شما ! اون وقت رو واس خودم بزار :/ 

- یعنی اینقدر ... !! چند سالشه ؟!

+‌ بلکم فراتر از اینقدر ! چهار ریشتری داره میشه : / 

حالا خلاصه اش کنیم ، خواهر ما کم کم برایش عادی شده ! مثلا در یک روز آرام این بچه یک کتاب می گیرد دستش و آرام تر می نشیند روی صندلی و مشغول خواندن ، در همین حین این سرتق آتش پاره این را می برد ، آن را می آورد ، برنج را در حوض ماهی می ریزد ، خاک گلدان را با بیلچه بر میدارد و بر سر ملت می ریزد از تراس ، شیر را می ریزد در کاسه و ماشینش را در آن فرو می کند ، تازه اش هم ! یکهو صدا می آید که یکی دارد جان می دهد !!! خواهر ما میبیند در باز است و می جهد پایین که میبیند سرتق یک گربه را گرفته در دست و بدبخت دارد خفه می شود که مامان پیشی ببینه‌ :|

بعضی روز ها هم که طاقتش دیگر نا ندارد زنگ می زند و التماااااااس که تو رو جان هرکی دوست دارید بیاید اینو نگه دارید :| ! وگرنه خودمو پرت می کنم پایین از اینجا :/ 

و این است از معجزات الهی که تا لحظه ی آخری که خواب ، او را ببرد ؛ دارد تکان می خورد :| !

برخی وقت ها هم که دوتایی نگهش می داریم یا او با گریه داد می زند آبجی یا من با گریه جیغ می کشم !

نمونه اش دیروز که بچه روی میز بغل تنگ ماهی بود و دیدیم یکهو دستش را کرد داخل تنگ و دهانش شروع به جویدن کرد ! ما را می گویی ! مردیم ! خواهرم که در و دیوار را چنگ زده بود که بتواند روی پا هایش بایستد و من هم شوکه که این ماهی را که دو بار هنگام عوض کردن آبش بیرون انداختیم و این بشر پفک به او داد و آنقدر در برابر مردن مقاومت کرده بود که برنامه مان بود شلنگ گاز بکنیم در تنگش ، این بچه کشت !

یا مثلا وقتی که تلفن جدید برای اتاقم خریده بودیم و اصولا به ما نیامده بود ، گرفت و محکم فرویش کرد در تنگ ِ آب :|

خب طبیعی است اوایل مادر و پدرش خجالت می کشیدند اما حالا همه با آن ها همدردی می کنیم  و از همینجا مراتب قدرانی خود را در جهت نگهداری از همچین موجودی اعلام می داریم :| !

گفتنی است که با وجود یک لوستر و مبل شکسته و زنجیر پاره شده ی من بدبخت و مانیتور شکسته ی لب تاب و جارو برقی سوخته و تلویزیونی که تشنه اش بود به آن آب داد و ... حضرت ایوب (‌علیه السلام) طی اعلامیه ای رسما به خدا اعلام کردند که خدایا صبر ِ من چیست ؟! من صبری نداشتم !!! صبر مادر این بچه باید مثل می شد !!!

:|

ــــــــــ

+ دلنوشت (‌ استفاده با ذکر نام گل نرگس )




کلمات کلیدی :

روزه داری

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 95/3/20 1:28 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

عده ای هم هستند

که روزه شان ,

کمی تفاوت دارد ...

حتی افطار ندارند ...

اما دائم 

ربنا می خوانند ,

با صدای شلیک های پی در پی !

___

+ برای مدافعین حرم دعا کنیم ... 

+ دلنوشت ( استفاده با ذکر نام گل نرگس ) 

 




کلمات کلیدی :

یک روز خوب داشته باشیم , هستی دچار سوءتفاهم می شود !

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 95/3/19 12:28 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

 

لج کرده بودم که دیگر نمی نویسم !

هرچه واژه های زیبا و جذاب , مرا وسوسه می کردند , بی توجهی می کردم !

معلوم نبود با که لج کرده ام و برای چه !

حتی نمی خواستم آمدن این ماه عزیز را تبریک بگویم ...

برایش بنویسم ... 

عکاسی کنم ...

... 

در ذهنم جمله می چیدم و نمی نوشتم اما امشب را خدا گوشمان را عجیب پیچاند که مجبور شدیم بنویسیم :| 

روز ِ اول ماه مبارک امسال با سال های دیگر تفاوت بسیاری داشت . دیگر خیلی هامان نبودیم تا دور هم جمع شویم ... 

روز اول را دعوت شدیم ...

بلند شدیم و رفتیم و حالا یک شب ما کفش لژ دار و پیراهن و شال رنگ روشن و ... پوشیدیم و خوشگل کردیم و چادر را روی صورتمان انداختیم تا کسی نبیند , آسمان بنا کرد به باریدن و در و دیوار نیز با او شروع به همکاری کردند که دست در دست هم دهیم به مهر ! گویی یکبار ما به خودمان برسیم و بخواهیم شادی کنیم , به هستی سازگار نباشد :| 

دو خانم , ساعت دوازده شب و یکهو یک ماشین ِ اتومات بی کلاژی که به هیچ صراطی مستقیم نیست , لج کند و خاموش شود که خاموش شود و دریغ از یک استارت که لطف کند و بخورد :| 

باتری اش هم تازه عوض شده 

بنزین هم دارد :|

چه اش شده ؟! الله اعلم !

تا خواهر گرام و همسرشان که تماس گرفتیم تشریف بیاورند , نیست که ما خیلی سر در می آوریم ! گفتیم بگذار ببینیم چیزی از ماشین کم شده که اینجوری می کند یا نه :|

باتری را می شناختیم !!! همین پیشرفت خیلی خوبی بود !

سر جایش بود :/ 

بقیه اش را نمی شناختم :|

اضافی نبودند احیانا ؟! :/ 

آمدند و خب آن ها از ما قشنگ تر !

- کامپیوترش اینه ؟!

- کامپیوتر کی ؟! الان تو این شرایط تو کامپیوتر میخوای چیکار !!! :|

- نابغه ! مال ماشینو میگم

- مگه کامپیوتر داره ؟!

خب یک دختر محصل چه می فهمد ماشین چیست !!!

اسم ماشین ها را هم در حد ماشین سفید و اون ماشین مشکیه و مثل ماشین مامانم بلد است :|

خدا به دادمان رسید که زن و شوهری جوان داشتند به منزل می رفتند که ما را دیدند و فهمیدیم که کامپیوترش کدام است !!!

قرار شد تمام همت را بر آن گیریم تا ماشین از دنده ی پارک در بیاید و بشود لااقل هلش داد , کمرمان گرفت اینقدر سنگین بود !

تازه نوایغ روزگار حواسمان نبود و همانطوری هل می دادیم و می گفتیم چرا تکان نمی خورد :|

خلااااصه !

باتری به باتری هم که جواب نداد و متخصصان عزیز گمان کردند که مشکل از برقش است 

- برق ماشین نگردت ! حواستو جمع کن

- نظرت چیه بری بشینی تو ماشین با این وضع اطلاعاتت :|

- نیس که شما مکانیکی ؟! :/

خلاصه اش کنیم با هر زور و  زحمت رسیدم دم در خانه و از بخت بد برادر گرام در میان قصر پادشاه پنجم بودند و ساعت دوازده شب و هرچه زنگ زدیم , هیچ !

کلید هم نداریم :| 

الحمدلله بالاخره بیدار شدند و در را گشودند !

دیشبش هم آسانسور برایمان بارید که مجبور شدیم با چادر و کفش لژدار ( حالا این دو شب که ما مهمان بودیم بارید ها :| البته کمی هیجان بد هم نبود :| ) و دامن بلند دو تخته چوب یک در نود را در دست گیریم و بالا ببریم آن هم سه طبقه !

دو طبقه اش چراغ نداشت :|

آن هم تنهایی !!

باور بفرمایید هرچه در توان بود انجام شد , خب اصلا شما بگویید ! جز زمین خوردن چه کار می توانستم بکنم که نکردم ! :| 

خدا را شکر ماشین هم امشب زمانی خاموش شد که شیشه ها را  پایین  دادیم که نکند یک وقت تنها بگذاریمش از تاریکی بترسد :| 

رک و راست بگویم !

خدایا

میهمانی نخواستیم :|

اگر می خواهی اینگونه رفت و آمد کنی , نکنیم بهتر است هاااا ! :|

 

___

+ تولد امام غریبمون هم که شد عیدی دادن , زدن شیشه  ماشین خواهرمونو شکستن چک امضا شده ی محل کارشون با مبلغ بالا رو دزدیدن :| کلا ما مورد لطفیم :| همگی !

+ خدایا سوال پیش اومد گل ما رو از کجا برداشتی ؟ : ))) 

+ جدای شوخی , این ماه , ماه ِ خیلی ماهی است ! ما هم نتوانستیم مقاومت کنیم و ننویسیم , ماه ماهتون , مبارک :)

کنار تموم این حرفا

خدایا شکرت

الحمدلله 

+ دلنوشت ( دیگه بدبختیامونو با ذکر نام گل نرگس بردارید اگه می خواید بردارید :| )




کلمات کلیدی :

دل آشوب

ارسال‌کننده : * گـــل نرگس * در : 95/3/16 8:59 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

دلت که آشوب باشد 

هرچه کنی

نمی توانی پنهانش کنی ...

نمی توانی وانمود کنی ..

غذایت شور می شود ,

دسر , تلخ ... 

لاک می زنی به ناخن هایت , یک ساعت بیشتر دوام نمی آورد ... پاکش می کنی ...

لباس ناخودآگاه مشکی ..

موهایت پریشان

آشفته

پخش روی صورت رنگ پریده ... 

پرده ها از صبح , نقاب شده اند بر صورت آفتاب ...

هور هم خسته شد و رفت ...

حالا هم چراغ ها تقلا می کنند تا کمی نور ببارند و نمی شود .. 

حسن یوسف ها سر به زیر می اندازند ...

امروز گل فروشی نرفته ای !

بچه ها در حیاط نیستند ...

نرفته بودی بنشینی کنارشان و خاله بازی کنی .. 

سگ ؛ زوزه می کشد ...

پنجره مات می کند ... 

اشک می بارد ...

حال و روز جزوه هایت را دیده ای ؟!

کو آن خط خوش ؟!

کجاست آن نظم ؟!

کجاست آن عشق باریده در واژه ها ... ؟!

کجا پنهان است تک بیت های عاشقانه ات بر سربرگ ها ... ؟!

می شکند ,

پیکسل ِ روی کیفت

بی هیچ دلیل ...

همان که فریاد می زد :

معجزه می کند , گذشت زمان !

میبینی ؟!

گویی کائنات هم دست به دست داده اند

تا تو ... 

چه بگویم ؟!

_____

+ دلنوشت ( استفاده با ذکر نام گل نرگس ) 




کلمات کلیدی :

   1   2   3   4   5   >>   >