سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
.

هو الرحمن الرحیم

 

و حالا و امروز و در این ساعت و ثانیه بنشسته ایم به نوشتن ... نوشتن از شیرینی هایی که در دل تلخ ترین لحظات نهفته اند و ازشان غافلیم ... نشستیم به نوشتن از امید های میان ترس ... نوشتن از سفیدی در دل تاریکی ... با همین چشم های ورم کرده ی سرخ و کبود ... با همین دست هایی که از صبح که لرزیدند , تا همین حال هم دارند می لرزند ... با همین سردرد ... نشسته ایم ...

مادر ها تو دار ترین موجودات عالمند ... حواسمان باید خیلی جمع باشد چون مادر ها تا آخرین نفس می ایستند , به یکباره می افتند ... درست مثل مادر من ... درست مثل همان زمانی که گمان می کردم استوار قدم برمیدارد اما صدایی شنیدم درست شبیه افتادن آسمانی بر زمین !

گویی ملائک عقب کشیده بودند ز وحشت ... مادرم بر زمین بود و میلرزید ... من هم ترسیده بودم ... می لرزیدم .. توان جیغ کشیدن نبود ... به هر زحمتی برادر و خواهرم را خبر کردم ... تا خواهرم برسد من از ترس , داشتم فرار می کردم ! :| فلذا خانواده به این نتیجه رسیدند که ابدا سراغ رشته های پزشکی و پیرا پزشکی نرفته که هیچ ؛ رشته ی مدارک پزشکی را هم با اکراه انتخاب کنم ! :|

در این مدت زمانی که حدود یک کیلومتری از ترس دویده بودم و گمانم یک سیصد چهارصد برگی دستمال کاغذی اشکی کرده بودیم ؛ خواهرمان در آشوب و غوغا تا برسد و آمده می گوید : به اورژانس زنگ زدی ؟!

خب ما هم که ترسیده بودیم زنگ بزنیم !!! یک خاک بر سرت شنیدیم و به ادامه ی گریه مان نشستیم ! مادرم حرف نمی زد

تکان نمی خورد ...  فقط می لرزید ...

من هم فقط گریه می کردم و گریه :|

به محض رسیدن خواهرم خانه انگار بمبی درش منفجر شده که خودش تا آمد چادرش را پرت کرد و رفت سروقت مادر و شوهرش هم کیفش را و من هم گریه و گریه و دور ایستاده بودم نگاه می کردم ! :|

چند دقیقه بعد که به خودم آمده بودم کم مانده بود خود مادرم شخصا آب قند دستم بدهد :| !

تا نیروی اورژانس بسیار شریف تهران برسد یک یک ساعتی گذشته بود و همینطور بدن مادر ما داشت کبود می شد و خواهر و برادرم مثل پروانه دور مادر و من وحشت کرده در حال گریه :| چشمتان روز بد نبیند که اورژانس رسید و آمده بودند سر وقت مادر و همانجا بود که بنده لقب اسطوره ی علم و دانش را از دستان ملک دانش به شخصه دریافت کردم :| خب حالم بد بود ! مادرم داشت از دست می رفت ! چه می کردم :| وصیت هم کرده بود , امضا هم کرده بود خب من چه کار می کردم آخر !

آمدند از مادرم دائم سوال  می کنند که هوشیار بماند و من قاطی کرده ی ترسیده هم دائم دارم جوابشان را می دهم و آن هم دائم می خواهند بزنند با دیوار یکیم کنند و سکوت پیشه می کنند با یک لبخند ملیح :| دست آخر درگیر شدیم با همان چشم های گریان که آقا ! مادرم نمی تواند جواب بدهد , اصرارش نکنید !!

اورژانس : :|

من : x-x

از اتاق بیرونمان کردند نامرد ها :|

و نیز چون بنده تنها شاهد پریشب بودم که حضور داشتم , دوباره مرا بردند که سوال جواب کنند من هم با اخم ! جواب می دادم تازه دلخور هم بودم :| و اندر حکایت پریشب !

پریشب یکهو مادر وصیت کردند , طلاهاشان را دسته بندی کردند و دادند دستمان که این مال تو و این هم مال خواهرت و این ها هم ...

همه را با یک تکه تبرکی سبز رنگ که از مشهد آمده بود بسته بودند ...

این را که دیدم داشتم سکته می کردم فلذا مجددا اشکمان سرازیر شد و تا کی گریه می کردیم و زنگ زده بودیم به برادرمان که بیا مامان داره میمیره :| :/

برادرمان آمد و ما تا مدت ها در بغلش می گریستیم :|

برادر آمدند و زنگ زدیم پزشک هم آمد خانه و القصه !

پزشک نبود که :|

ایشان آمدند و تهش گفتند :

_ خب دیگه قول داد غذا بخوره :|

حالا مادر من فقط افتاده یک گوشه و بی حرکت و لمس لمس :|

خب پزشک محترم مکرم ! زحمت شد ! آمدی و سیصد و خورده ای تومان گرفتی که یک قول بگیری بروی :| خب زحمت شد به جان خودم !  :/

_ خب دیگه ؛ قول داد ؛ خداحافظ :|

من : :|

برادرم : :|

مادرم : :|

همه مان در شوک بودیم

یک کارتشان را هم دادند که اگر قولی چیزی خواستیم بگیریم ؛ در زحمت نیوفتیم آخر ایشان قبول زحمت کرده بودند در قول گرفتن ها  :|

حالا روی کارت نزدیک پنج شش خطی انواع تخصص آمده بود !

دکتر ایکس

متخصص پوست :| اطفال :| ترک اعتیاد !!! :| کنترل قند :| ادامه اش را خنده اجازه نداد بخوانیم :|

پریشبش هم خواهر نابغه مان مادرمان را که دائما استفراغ خونی داشتند و مجاری گوارشی شان عفونت کرده بود برداشته بود متخصص گوش و حلق و بینی نمی دانم چرا :| نوابغ  , جمعیم دیگر !!!

حالا دکتر رفته و من هم که نه بلدم سوپ بپزم و نه هیچ غذای دیگری جز ناگت :|

برادرانمان آمدند که سوپ درست کنند و مرا هم تحت آموزش بگیرند  :

_ ساجده ! مثلا ظرفا رو چیدی تو ماشین ظرفشویی ؟! تو نمیدونی باید این پلاستیک قرصو جداکنی بعد بندازی تو جاش :|

_ نه دیگه ! این پلاستیکا حرارتیه :| خودش میره .. !

_ :|

حالا با هزار بدبختی که سوپ را گذاشتیم و تا سحر پایش ایستادیم آمده بودیم خیر سرمان برای خودم قهوه بگذاریم که برادر کوچکم فریاد آتش سر داد و من هم گفتم حتما خواب دیده :| نگو واقعا آتش بود !!!

_ ساجده چی فکر کردی با خودت که لیوانت که توش فلزی  و دورش پلاستیکه رو گذاشتی تو فر !!

خب من چه میدانستم آتش می گیرد :|

هیچی دیگر الان خانه هنوز بوی سوختنی می دهد ؛ هم از پریشب و هم از دیشب که تولد بچه خواهرمان بود خیر سرمان آمدیم کار خیر کنیم که مادرمان اذیت نشود و جشن را انداختیم خانه ی خودمان که با فشفشه یک فرش را به آتش کشیدیم :|  

 

هیچی دیگر !

از فکر پریشب که در آمدیم و تهش هم آمدیم برگه ی اورژانس را امضا کردیم , انگشت هم خواستند بزنیم و زدیم :| نمی دانم چرا خندیدند :|

خب حواسم پرت بود , انگشتم را نزدم داخت استمپ شایدم هم استامپ :| !

و این ذهن آشفته ای که سعی می کن هی سفیدی بکشد بیرون از این سیاهی ها !

حالا هم نشستند به عکس العمل خوب من در مواجهه با مواقع اضطرار می خندند :| 

 

 #س_شیرین_فرد 





      

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

ایمان دارم

اعتقاد دارم

که " ظهور " کرده ای ...

دعا برای ظهور بیهوده است مادامی که تو هستی ...

باید دعا کنیم برای خودمان

برای چشم هامان

برای ...

ظهور کرده ای آقا جان ... 

اما نه اینجا

که در دل های مردمی که ایمان دارم 

به پایشان هنوز , فرشتگانی در سجده اند 

آن هنگام که در معبری ؛

اذان می دهند

و

تعمیرکاری ,

میرود پشت مغازه ,

یک پارتیشن می کشد ,

آرام بساط یک عاشقانه را برپا می کند ...

سجاده پهن می کند ...

بوسه می زند بر پیشانی خاک 

و

صدایش می پیچد در آسمان ... 

 

ایمان دارم 

ظهور تو

جای پای گل نمی خواهد

که به پای تو گل خواهد رویید ...

تو ظهور کرده ای

میان همین دست های روغنی ...

میان این دل ...

میان این ...

چشم می خواهد دیدنت ...

چشمی که نداریم

چشمی که نخواستیم داشته باشیم ...

تو آمده ای

میان همین نان هایی که برکتند

برکت های حلال ... 

آمده ای که وقتی یک قلم از سفارش غذایت را روی پیش خوان رستوران جا می گذاری ,

مرد پشت صندوق حاضر است با موتوری , آید و تا آن سر شهر دنبالت کند که آن غذا را به تو تحویل دهد در صورتی که می توانست بگذارد بماند و به کس دیگری بفروشد و سودش را بکند .. 

 

 

 

این ها فقط چیز هایی بود که امروز دیده ام ...

و یقین حاصل کردم

بیشتر

و خیلی بیشتر

که اینجایی ... 

 

می دانی آقا جان ؟!

آمدنت را که نمی توان پنهان کرد

آخر 

خودت می شود رخ نشان ندهی اما 

کائنات که دست خودشان نیست

همه سر به سجده دارند

تا عطر قدم هایت می پیچد ...

 

 

__

اللهم عجل لولیک الفرج 

چهارده صلوات برای تعجیل در فرج و حفظ و پیروزی شیعه و اسلام لطف می کنید ؟

#س_شیرین_فرد





      

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

 

آسمان به زمین آمد

که ستونش تو باشی

که بهشت

آمد بر سرت

سایه افکند 

که نکند آفتاب این دنیا ,

بسوزاند آخرتت را ... 

که خورشید ,

دانه دانه مروارید می انداخت

به ذکر " لاحول و لاقوه الابالله "

که سنجاق شده اند

تمام خوبی ها

به بال ِ ملائک ِ بر سرت

که این چنین

وقار 

می بارد

ز هر قدم ..

که کائنات دست به سینه ایستاده اند

که گویی مادری خمیده قد ( سلام الله علیها ) 

می آید ز آسمان

می نشیند کناری

بوی خاک می پیچد ,

بوی خون ... 

و تو آرام و محکم

قدم بر می داری ...

زیبایی ات دل نشین

لبخندت از جنس زمین نبود اما !

می دانی ...

آنان که دستشان به آسمان نمی رسد

عادت دارند

آسمانیان را به باد تمسخر گیرند ..

اما تو ؛

تو ..

به راستی چه خوب نامی بر تو نهادند

که درست گفته اند , نام کودک , با خودش می آید

که بنا بود

چنین روزی 

تو بشوی 

" سُکَینِه " ی هزار ها دلی که می تپد به عشق

می تپد به شور ...

می تپد با هر نفست ...

که نبض هاشان گام های با وقار توست ...

اصلا می دانی " سُکَینِه " چیست ؟!

مگر می شود ندانی ...

" مایه ی آرامش " ی نداند که سکنا و آرام بخش دل های بی قرار است ؟!

میخ شد , ماه ِ صورتت

بر میان قاب ِ چادر ...

چه به تو می آمد ...

چه نگینی شده ای

که می درخشی

بر تمام کاروان ...

که گویی این کاروان , نگاهی به همراه دارد

نگاهی ز بالای نیزه ها ... 

نیزه هایی که جای آقا مان ( علیه السلام ) بر سرشان بود ...

می دانی ؟!

می دانی ؟!

می دانی که من ِ ساجده

من ِ ساجده ی شیرین فرد دارم نامه ای به سفیر آسمانی می نویسم که حتی نامش هم گویاست ...

"خدا بنده لو " ...

و تو با جان فریاد زدی

" الهی "

که ایمان دارم

که یقین دارم

که ابر ها شنیدند ز آسمان

که او هم فریاد ِ " عبدی " سر می داد ... 

چه عاشقانه ای به پا بود ... 

مبادا بلرزی

مبادا ز استواری ات کم شود ...

تو بالندگی ما هستی

افتخار ما هستی

تو نمایش ِ دست مولا علی بن ابیطالب ( علیهما السلام ) بر سرمانی  ...

پشت نامت ؛

فرشتگان " علیه السلام " می آورند

که تو شوری ...

که تو ...

که زین پس در " هو هو " ی تسبیح کائنات

دل آرامی , خفته

که آرام است 

به نام تو ...

که امروز , شیطان بر سرش می زد

که وای بر من ..

که تو مستحق سجده هستی ...

که امروز 

خدا می بالد بر خودش

که خدا فریاد " فتبارک الله " سر می دهد

که بام ها را " الله اکبر " پر می کند 

که گویی

بهشت به زانو در می آید

که می خواند بلبل 

که شیطان

ندا می دهد به آسمان

که گر " حوا  " در ابتدا آفریده می شد

به حتم

به حتم تا کنون بر سجده می ماند ...

که آسمان فکه می درخشد 

که ستارگانی دنباله دار می آیند که ساقدوش شوند ... 

که تو 

که تو علت العلل تمام نظم هایی ...

که بی نظمی ِ منظمی بنا کردی در وادی عشق

که در عشق

هرکه عاشق تر باشد ....

اصلا مرا چه به از عشق گفتن در محضر ِ عاشقان عاشق .. 

خواهرم

چه دعایی می توان کرد

برایت

زمانی که دست های صاحب الزمان ( عج )

به آسمان است

برای این عاشقانه ...

نگین ِ درخشان ِ ایران ... 

___

 

برای خواهر گران قدرم #سکینه_خدابنده_لو , زنی که مردانه ایستاده !

و مطمئن باش

آرزویم

دیدن توست

نه از قاب شیشه ای

که از نزدیک

در میانه ی سربازان یار غائب ( عج  )

#س_شیرین_فرد

 

اگر دلتان خواست و حرف دلتان بود , هل اتایی بخوانید به نیت دل شکسته مان ... 

نیت هم کردیم ... 





      

بسم الله الرحمن الرحیم

 

- بیا اینجا ؛ این ها رو دستت کن ... !

مادرم می دانست ؛

مادرم خوب می دانست من النگوی پهن دوست ندارم و عاشق النگو های نازکی هستم که جِرِنگ و جِرِنگ به هم می خورند و صدای دل نوازی , طنین انداز می کنند ؛ او خوب می دانست النگوی پهن چند ده گرمی ام را چرا مدت هاست به دست نکرده ام ... او خوب می دانست ...

بیست النگوی نازکش را از جعبه ای مخمل باف و قرمز بیرون آورد و آرام آرام به دستانم کرد ... 

 

 

شب بود ؛

چشم هایم را بسته بودم

اما 

نمی دانم چه شد که چشم هایم را باز کردم ...

شاید می خواستم ببینم چقدر از تسبیح مانده تا این دور ذکر هم ختم شود ...

لبم به ذکر بود 

اما

چشمانم میخ شده بودند بر النگو ها ....

دست هایم چقدر شبیه ِ دست های مادرم شده بود ...

دست هایم عطر دست های مادرم را می داد ...

عطر نعنا های خشک شده ...

عطر ِ شیرین بهارنارنج ...

عطر شکوفه های گیلاس ...

عطر تابستان ...

عطر خورشید .. 

عطر ِ گرما

عطر ِ عشق ... 

گویی لحظه ای این دست های مادرم بودند که درست آمده بودند و نشسته بودند جای دست های بوی ِ کیبورد گرفته ی من ...

آن تسبیح آبی ...

این النگو ها ...

همه شان ؛

همه شان

همه شان

مادرم بود ...

دست راستم گرم بود ...

بر خلاف دستی که النگو نداشت , گرمایی عجیب داشت ...

گرمایی مثل گرمای نفس های مادرم ... 

چه شد ؟!

حساب ذکر ها در رفت ...

که جای " الله , الله " ام را

 " مادرم , مادرم  " گرفت ..

که او کم از نفس های خدا نداشت

که او ..

که فکر او ذکر است

که بردن ِ نام او دهان ِِ پاک می خواهد و دست کشیدن بر دستانش , وضو ...

حواست باشد

اگر جایی نوشته بود ؛ مادر

بی وضو نروی سمتش ... 

او آیتی است ز آیات حق ...

ز آیات الهی ... 

که مطمئن باش

گر کائنات ذکر می گویند

ز صبح تا شام 

گر درخت می گوید ...

گر گل می گوید ...

گر در می گوید ... 

گر تمام هستی , تسبیح می کنند

مطمئن باش

جایی میان ِ " هو هو " یشان

" مادر " ی خفته است ... 

 

دست هایم شبیه ِ دست های مادرم شده بود

عطر زنانگی گرفته بود ...

دست هایم , دست های مادرم بود و دست های مادرم , دست های مادرش ...

بین مادر ها این یک راز است ...

درست مثل مادرم ...

شاید مثل همان وقتی که برای مادرش , خانه ای خرید و بعد مرگ او نتوانست ببیند , تاب آورد , آرام گیرد جایگاه هبوط ملائک را که آمده بودند تا به صعودی دعوت کنند سوره ای سبز را  ...

معراج مادرش طلا شد ...

مثل ِ مادرم

مثل مادرش

طلا شد بر دستش و حالا دست های او بود که بر دست های من جِرِنگ و جِرِنگ صدا می کرد ...

 

هر صدایی این صدا نیست ..

این جِرِنگ و جِرِنگ فرق دارد ...

این جِرِنگ و جِرِنگ , رازی است میان ِ مادر ها ...

با تمام جِرِنگ و جِرِنگ  های عالم فرق می کند ...

با تمامشان ... 

و من بی تاب

و من بی خواب

و من مضطر ...

که مادرم بر دستانم طلا شد 

خدایا

نکند وقت عروج است ...

به خدا تاب ندارم

که هبوط می کنم 

تا میان آغوش لحد ...

که می روم به خواب

که می روم به خوابی نچندان آرام ...

خدایا

رسالت این رسولت تمام نشده

من قومی نبودم که به این سادگی ها هدایت شوم ...

الهی

رسالتش تمام نشده

الهی

نکند من کاری کردم

مکن نازل این عذاب الیم را بر ما ...

مگر رحمن ترین نیستی ؟!

مگر رحیم ترین نیستی ؟!

مگر دین ما اصلا با همین رحمن و رحیم بودن ِ تو آغاز نمی شود ؟!

این عروج را مکن مایه ی عذاب ...

مادرم , علی ندارد

مادرم وصی ندارد

مادرم جانشینی ندارد

هیچ مادری جانشین ندارد ...

مادر , مادر است

یگانه ... 

مادرم ندارد کسی که شادی کردن او , با شادی مادرم برابری کند ... 

که من مرید ولایت او شوم ..

من انکار می کنم گر کسی را بخواهد انتخاب کند

من مرید او هستم

من غیر او نمی پذیرم

من غدیر بر مادرم نمی دانم ...

من ولایت او بر سر دارم ...

سایه اش

سایه اش

سایه اش , خنکای سایه ی سدره المنتهی است ...

و من

فطرسی

چشم به آسمان دوخته ... !

اصلا می دانی چیست ؟!

مگر بهانه ی تمام خلقت

یک 

مادر ( سلام الله علیها )

نبود ؟!

 

 

__

+ برای مادرم , برای تمام مادر ها که راز این جرنگ و جرنگ را می دانند ...

برای مادرم نوشتم

و خواستم نام او زنم

بر این پست

تا همه بدانند

مخاطب خاصش کیست !

+ سلامتی و طول عمر و شادی روح تمام مادر ها چهارده صلوات ختم کنیم ؟!

+ و دختری که دل بی تاب می کند در هجر مادری ... استادمون  , غمگینن ... دعاشون کنید ... 

+ گمان نکنم بردن نام نویسنده , بهای زیادی باشد در قبال عمر و احساس او ...  استفاده فقط و فقط با ذکر نام نویسنده #س_شیرین_فرد

+ عکس : گل نرگس 





      

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

گاهی هم

عده ای

پزشکند

بی درس طب !

 

 

روز پزشک مبارک

 





      

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

 

اینکه می گویند

هنگام درس و بحث و طلب علم ,

بال فرشتگان , فرش راه توست ,

بی دلیل نیست !

آخر می دانی ؟! مادری در زمین بود ( سلام الله علیها )

که تمام عاشقانه ها

را

مادری کرد ... 

که در ِشهر ِعلم ( علیه السلام )

برایش 

غزل غزل , 

شعر می سرود ...

تمام بند بند کتاب وجود ِ عشق را برای او می لرزاند .. 

و صدای خنده های شیرین ِ شهر علم ( ص )

می پیچید

در تمام آسمان ...

ملائک دف می زدند

کف می زدند ...

بال هاشان بر خاک ِ زمینی که خاکی ِ بوتراب ِ شهر علم بود ( ص )  , تبرک می کردند ..
می دانی ؟!
از آن روزی که حرمت شکستند ...
ملائک
ادب می کنند ... 
بال پرواز , پهن می کنند بر زمین ... 

____
#س_شیرین_فرد
+ عاشق نوای گل نرگس هستم ....
علی شاهه , شاه ِ علی فاطمه است ... ( علیهما السلام )





      

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

اولش فکر کردم بعد از این مدت طولانی قلم دست نگرفتن , شروع کنم امروز با این اعصاب داغون یه تومار نوشتن از اهمیت خیلی چیزا و از این جور چیزایی که هممون موقع حرف یه پا واعظیم برا خودمون اما وقت عمل ... ؟!

بعدش دیدم نه ! نمیشه اینجوری ؛

تموم حرفم رو جمع کنم تو یه چند جمله اونم در قالب یه راه حل برای اون هایی که می خوان انتقام بگیرن از کسی که در حقشون خون کرده ! اگر همچین فردی رو در اطرافتون دارید که حکم قاتل پدر که هیچ , قاتل کل خانواده و خاندان رو داره و می خواید عذابی بالاتر از هشتصد ضربه شلاق و بعدش هم بلافاصله خفگی در اتاق گاز و بعدشم هفتاد و هشت بار اعدام و سه بار غرق شدگی و تیکه تیکه شدن جسد و بعد هم آتیش زدن جنازش و خاکسترشو بر باد دادن , باشه این رو با تمام وجود از خدا بخواید که کارش به سیستم اداری بیوفته !

کشور های دیگه رو تا حالا در بطن سیستم اداریش نبودم بتونم بگم اما همین که سیستم اداری ایران رو اون هم تازه چشمه ایش رو در چندین بار مشاهده کردم برای هفت میلیارد پشتم بسه ! انسان عمیقا احساس می کنه باید به غار نشینی پناه ببره ...

از اونجاییم که آواز دهل از دور خوشه , نظری در خصوص سیستم اداری آمریکا و آفریقا و کشور های این وری و اون وری ندارم !

این چشمه هایی که ما دیدیم بس جوشان و درخشان بودند که ما رو آب با خودش برد !

میدونم عمل نمی کنیم و عمل که هیچ ! خیلی ها حتی زحمت کامل خوندن رو هم به خودشون نمی دن و علاوه بر این اونایی که باید هم نمی خوننش اما لااقل برای جلوگیری از سکته ی قلبی و مغزی , ناقص و کامل با هم که شده باید بنویسم لااقل کمی آرووم بگیرم بتونم برم در ادامه ی بطن سیستم اداری بلکه این کار ما هم حل بشه ... !

از چشمه ی اول شروع می کنم که یهو شوک وارد نشه ! حالا تا شروع کنم شما فرض کنید پنج روزه که تلفن ندارید و از همون ساعت های اول بی تلفنی که تماس می گرفتید با مخابرات همه اش می گفتند که هفتاد و دو ساعت به دلیل عملیات کابل برگردان قطع می باشد در صورت عدم رفع خرابی در طی مدت مقرر لطفا اطلاع دهید :| ! و این رو هم تواما فرض کنید که اینجا یک آپارتمان و تنها واحدی که انگاری خطشو گرفتن با وسواس جدا کردن که برش گردونن , خط این واحد بخت برگشته بوده و این رو هم در گوشه ی ذهنتون داشته باشید که از همون ثانیه های اول تا همین الان که صد و بیست ساعت ناقابل که اصلا ارزشی نداره ( ! ) گذشته , قرار بوده در هفتاد و دو ساعت آینده ( ! ) این نقص بر طرف بشه و از اون جایی که طبق قانون سوم نیوتن زمانی که یه چیزی خراب بشه , مرگ و زندگیت گیر همون میوفته فلذا در این مدت فکر کنم رییس جمهور آمریکا هم شخصا تماس گرفته بود و چون تلفن قطع شده بود , از دعوت من برای شام و مذاکره ،  منصرف شده بودند ! :|

امروز ؛ عزم رو جزم کردم و وقتی رسیدم خونه بلافاصله شروع کردم به گوشی موبایل دست گرفتن و شماره ی مرکز مخابرات رو گرفتن از صد و هجده که انگار خود اپراتور کارش به سیستم اداری افتاده بود فلذا داشتن از عصبانیت و حرص , من رو تیکه تیکه می  کردن که به قصد شام بزنن سر نیزه و میل کنن !!! به جان خودم فقط شماره مرکز مخابرات خواستم , نه فحش دادم , نه تهدید کردم , نه زدم طرفو ! آخه اینقدر ضعف اعصاب ! واسه ی خودشون خوب نبود  خب ! قطعا تا همین حالا که من نشستم و از ترس سکته , دارم تایپ می کنم که آرووم بشم , ایشون سکته ی سی و هفتم رو هم رد کردن !

شماره رو گرفتیم و شاد و خوشحال و خندان , زنگ زدیم ؛ دفعه ی صد و نوزدهم بود گمونم که مجددا داشتم شماره رو می گرفتم که در کمال ناباوری برداشتن گوشیو ! من اصلا تصور همچین سرعت عمل بالایی رو نداشتم و از اونجایی که هی دور و برمون مثبت , مثبت , مثبت می کنن , سعی می کردم از اون اول صبح همش دید خوب داشته باشم ! مثلا همین کله ی سحری که ماشین دیر کرد و نیم ساعت یه بند داشتم مثل یو یو می رفتم و میومدم :| ! بعدش هم تو ماشین به اطراف نگاه می کردم و به همه لبخند می زدم که ملت یه جوری خون جلو چشماشونو گرفته بود که انگار من مقصرم شش صبحه و بیدارن ! همچین می گفتن چته نیشت بازه فکر کردم الان وسط یه مراسم ختمم که کل خاندان در جا با اره برقی تیکه تیکه شدن و به قتل رسیدن و اون وقت من با یه رژ بیست و چهار ساعته , رنگ اون دویست و شش قرمزه که آدم چشم درد می گیره بهش نگاه کنه , دو طرف لبامو انداختم پشت گوشام و سیصد و بیست تا دندونمو ریختم بیرون که هیچ , دارم قهقهه می زنم :| خداوکیلی گلادیاتور ها مهربون ترن ! از صبح مثبت ما بگذریم , داشتم از برداشتن تلفن می گفتم ! اپراتور اول خوب بودن , یه شماره دادن و من هم که خوشحال از تحولی که در سیستم اداری ایجاد شده , تند تند دارم شماره می گیرم ! همین طور در خوشحالی بودم که زمانی به خودم آمدم که نزدیک اذان ظهره و من تا الان دویست و سی و هفت تا شماره ی مختلف گرفتم و حالا هم یکی دیگه یه شماره بهم داده و القصه ! یه نیم ساعت که واسه ی ناهار و نماز نگه داشته بودم و از بعدش تا ساعت دو از شماره ی آبدارچی گرفته تا معاونت و دبیرخونه و ریاست من رو پاس دادن و پاس گرفتن ! ریاست محترم مکرم معزز که از همه داغان تر و بدتر و ویران تر :| موقع جواب دادن و یهو وسط حرفم قطع کردن اون مثلا خانوم منشی که البته بی تقصیرم بودن , بدبخت بی اعصاب :| ! داشتم فکر می کردم چقدر شعور و شخصیت یه راننده تاکسی به ظاهر پایین از بعضیا بیشتره ! حالا میخوان به خودشون بگیرن و ناراحت بشن , میخوان بخندن ! خلاصه اش کنم حداقل یه ذره از اون نجومیو که تو فیشای حقوقیتون استفاده می کنین , استفاده کنین و یه تلسکوپ بردارین بلکم با این فاصله ای که بعضیاتون از مردم دارید , بتونید مشکلاتشونو ببینید که گاهی واقعا فرا تر از یه خط تلفن و یه خونه و یه اعدام بی گناه و غیرس !

دیگه تصمیم گرفته بودم جای صدای ملایم و مهربون و سلام روزتون بخیر و خسته نباشید و قربونت برم و فدات بشم و از این انرژی الکی مثبتا , یه ذره آرووم نشینم که دیگه خیلی داشت به کارمندان محترم مکرم خوش می گذشت و خداوکیلی انصاف نبود بزارم نونشون حلال نشده از گلوشون پایین بره ! حیف نیست اینقدر هلو برو تو گلو ! لااقل چهار تا فحش و لعنت بدن به ما که وسط عیش و نوششون مزاحم شدیم ! گوشیو که برداشتن بعد از یه سلام خیلی خشک و خالی , شروع کردم به گفتن تعداد دفعاتی که این جمله رو که پنج روزه تلفن قطعه و اینا رو براشون شمردن ! باز پاسم دادن اما این بار نه تو اون اداره که جایی نبود که اونجا تماس نگرفته باشم , بلکه منو همچین شوت کردن شونصد کیلومتر اون طرف تر تو یه اداره ی دیگه که انصافا اون دو تا آقایی که جوابمو دادن فوق العاده برخوردشون خوب بود ... ان شاءالله خدا براشون بسازه که ما رو نسوزوندن !

شماره ی اداره ی اصلیو دادن و زنگ زدیم و با اینکه دبیرخونه بود اما بخاطر شدت سردرگمی که ایجاد کرده بودن , خودشون شماره رو گرفتن تا پیگیری کنن , جا داره از مسئول محترم دبیرخونه یه عذرخواهی ویژه بکنم اگر تندی و نا آرامی بوده ! البته این رو هم باید گوشزد کرد که اگر مسئولین محترم سازمان بهداشت , قصد دارن تا آمار سکته و فلج و ام اس و کلا درد و ورم و مرض رو پایین بیارن , بهتره تمامی کارمندان رو موظف به گذروندن دوره ی کمک های اولیه در کنار دوره ای که سال هاست اجباره برای کارمندان به نام چگونه حرص طرف مقابل را در آورده , او را ناقص کنیم و بی خیال و بی ادب و ... ؟! باشیم , بکنن ! این قسمتی از چشمه ی اول بود , اون هم به اختصار !

کمی اون طرف تر ؛ چشمه ی دوم !

شب باروونی , یه باروون تند و یه رعد و برقی که گمونم بیست سی  نفر رو خشک کرده بود درجا ! داشتم با خواهرم تو ماشین می رفتم یهو چشمم رفت سمت یه چیزی و بی اختیار پرسیدم اون چیه !؟!

یه کابل برق قطع شده از بالای یه مرکز خرید بزرگ تهران که قطر کابل از گردن من بیشتر بود هی داشت می خورد به دیوار و سنگ و آب و اتصالی کرده بود و هی جرقه های برزگی می زد که می ریخت رو پیاده رو و ملت هم اگه سلفی نمی گرفتن لااقل فیلم بود , من و پودر شدگی , یهویی ! :| اصولا اوایل توجیه نبودم که اینجا کجاست فلذا حس مسئولیت شدیدی داشتم و شاکیم می شدم که پیگیری نمی کنن اما الان حس مسئولیته به اون شدت هست اما اون شدت ورم کردگی ِ رگ گردن یکی دو درصد کمتر شده :| ! بلافاصله زنگ زدیم آتش نشانی :

_ به ما چه مگه ما شهرداری ایم :| ؟!

و حالا صد و سی و هفت !

_ زنگ بزن پلیس :| :/

و حالا پلیس :

_ زنگ بزن صد و بیست و پنج :|

گرچه عده ای هشدار پودر شدگی رو به ادارات در خواب ناز داده بودند اما ... ؟!

انصافا هم دلم می خواست فقط برم فرداش , کنار دوربین گزارش ویژه و همون دوربین دو متری رو از پهنا بکنم تو چشم ِ اون فردی که میگه : علت حادثه هنوز مشخص نشده !

 

چشمه ی سوم هم که گمونم به اینجا نگنجه :|

این ها چشمه هایی بودند که من شخصا درشون دخیل بودم و نه نقل قول ! الباقی که دیگران رو هوالباقی کرده بود بماند !

امیدوارم روزی باشه که بنویسیم از اصلاح شدن این " وظئیط " ( دقیقا وضعیتی به همین داغانی ! )

 

این بود انشای من :|

پایان که نداره چون این قصه سر دراز داره اما

پایان !

 

 

 

 البته این رو هم باید بگم خدمت اون هایی که منتظرند چیزی منتشر بشه و کپی کنند

استفاده با ذکر نام گل نرگس 

 





      

هوالرحمن

وقتی داشتن مینوشتن ، گفتن این #قرصو هر وقت #احساس کردم دردم داره #شروع میشه ، بخورم ...

روز اول وقتی رسیدم خونه اونقدری تعلل کردم و دل دل کردم که به در و دیوار از شدت درد ، چنگ میزدم ... نیم ساعتی بود که #درد امونم رو بریده بود ، یکیشو خوردم ... درد رو ارووم کرد اما به شدت منو زد رو رخت #خواب #زمین ... از اون به بعد بخاطر #خواب و #نفس تنگی ای که بهم میداد سعی می کردم تا مجبور نشدم نخورمش ... 

با تمام این #خودداری ها تو #دوازده روز اول ، یه ورقش رو تموم کردم ...

دردام خیلی زیاد شدن ...

خانواده هم #ژلوفن و #بروفنو تحریمم کردن ...

گاهی وقت ها از شدت درد ، #تهوع می گیرم ...

امروز روز فوق العاده ای بود

اصلا هر روزی که با خانواده بگذره

با عزیزات

با #عشقات ،

یه روز فوق فوق العادس !

امروزم مثل همه ی روزایی که خدا نور مهربونیشو میده دست خورشید که بتابونه به گرمای زمین !

اما الان

وقتی که به سمت خونه قدم میزدم

انگار یه تشت بزرگ آب تو سرم بود

با هر قدم ، این حجم عظیم آب ، میکوبید یه طرف سرم ...

یه درد شدید که انگاری یکی پاشو محکم تکیه داده به جمجمم و فشارش میده ...

کلید رو انداختم ...

چشمام سیاهی رفت ...

روسریمو شل کردم

تو حیاط ...

سرگیجه ، درد ، این چشمای سیاه ...

شاید شبش ...

خدایا 

با همه ی این حرفا که حکم درد و دلو داشت از این درد مزخرفی که امون برده ...

متچکرم ...

همین حس خوب تشکر ، یه حال خوبه

حتی وسط این درد 

الحمدلله ...

یاعلی ...

#س_شیرین_فرد

 





      

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

بی میل , کلید می اندازم ..

کیفم را روی مبل پرت می کنم , چادرم را , لباس هایم را ... 

می نشینم گوشه ,

خیره به دیوار

گرسنگی امان نمی دهم ,

بلند می شوم ...

وقتی به خانه می آیی و بوی گرم زندگی  از آن نمی آید ولو به قدر بوی نانی تازه , 

با مرگ فاصله ی چندانی نداری چه بسا که در آغوشش کشیده ای !

یک تخم مرغ بر میدارم ,

مثل دیشب , مثل دیروز ظهر ... 

چه فرقی می کند ؟!

دلت که به چیزی خوش نباشد می شود همین !

تابه را روی گاز می گذارم و خالی , زیر را روشن می کنم ...

می گویند بخارش سرطان زاست اما نه برای من که غم , تا عمق جانم پیش رفته ...

بی حوصله تخم مرغ را می زنم ...

کسی که بخارات تابه ی روی گازش برایش مهم نباشد ,

کسی که برایش مهم نباشد که هر روزش تخم مرغ است !

کسی که برایش مهم نباشد که هر روز , تخم مرغش سوخته است حتی !

کسی که برایش مهم نباشد کف تابه خراشیده شده و می گویند سرطان زاست !

کسی که برایش مهم نباشد دستش با تخم مرغ ! سوخته ...

کسی که ... 

می بینید ؟!

مرده ها آدم های عجیبی نیستند ...

مرده ها فقط گرسنه شان می شود

فقط می خوابند .. 

______

+ #س_شیرین_فرد





      

هو الرحمن الرحیم

 

دست بر سینه می گذاریم ...

اشک سرازیر می شود ...

دخیلی بسته شده ...

با خون ..

می تپی در تمام وجود ...

رگ هایی که می آیند و گره می خورند , آن هم کور ... درست به دلت , درست به دلم ...

چه بسیار حرف هایی که نانوشته خواندی و چه بسیار نامه هایی که ناخوانده دانستی ...

این همه حرف که درست انداخته شده در میان ِ این قلبی که پاره پاره است ز دل تنگی ... 

خون می آید ,

تبرک می کند 

می رود

می کشد دست

بر تمام اعضا ...

اصلا می دانی چیست ؟!

این دل ماست

که درش هستی

این دل است 

که شده ضریح ... 

این دل است 

که شبکه شبکه شد ...

این جان ماست 

این گنبد و گل دسته

همین دست هایی است 

که می آیند تا دو طرف سر

می آیند بالا

تا استجابت شوند ... 

و ستاره می بارد ز آسمان

و ماه ...

گل می بارد ز چشم ها ...

راست می گویند ؛ چشم دریچه ی قلب است ...

راست می گویند که دروغ را در وادی چشم راهی نیست !

راست می گویند ... 

فرات می گذرد ز این ضریح

هر جمعه ...

هر شب ...

دل بی قرار می کند فرات ... 

تبرک کن صورتت را

زمزمی روان شده

قدمی بر چشم نهاده شده ...

آمده ای ؟!

که این چنین 

مواج شد دلم ؟!

این چنین باران گرفت ؟!

هوای وجودت

جوانه زد

در تمام جانم ...

بهار آمد ..

بهار ... 

...

 

___

+ عیدتون , عیدمون , عیدشون مبارک :))

شب عیدی اموات رو یاد کنیم ولو با ذکر یک صلوات :)

البته زنده ها رو هم بی نصیب نذاریم از دعامون :))

+ #س_شیرین_فرد

 

 

 

 

 





      
   1   2   3   4   5   >>   >


پیامهای عمومی ارسال شده

+ بمیره اورژانس تهران با این وضعیتش بمیره مادر من داشت میمرد شما یک ساعت بعد اومدید بعد هم ... اه

+ *هوالرحمن* بچه های خوب دبیرستانی یه سری نکات در خصوص رسم نمودار های شامل قدر مطلق : http://uupload.ir/files/688e_photo_2016-08-27_01-52-17.jpg امیدوارم بدردتون بخوره دعامون کنید زیاد نیتم کردیم :)

+ ساعت یک و چهل و چهار دقیقه و من هنوز عینک به چشم با کمردرد فراوان سرپا هستم

+ آدم میره دیزنی لند هوس میکنه هرچی زودتر بچه دار شه :)

+ هوالرحمن / ملتمس دعای شما در نماز هاتون ... / یاعلی ...

+ خیلی بده ادم ترم تابستونشو از معدل بیوفته نه ؟! :|

+ میگما همیشه هم درد بد نیست ! گاهی بی خوابت میکنه و مجبوری تا مسکن اثر کنه بیای و برگ برگ عاشقانه بنویسی :)

+ *هو الرحمن* دیابت مرض مزمنی است که درمان ندارد ! فقط مراقبت می طلبد و نگاه نگاه نگاه ... ! تو که پرستاری , خوب بلدی ! __ #س_شیرین_فرد

+ *بسم الله الرحمن الرحیم* قدیمی تر ها یک چیزی می دانستند که می گفتند جوانمان کله اش بوی قرمه سبزی می دهد ! ولی این را هرگز نمی دانستند چرا ... ! اما تو که خوب می دانی وقتی دخترانگی ات در خانه , گل می کرد من بودم که کنار پنجره مست عطر ناب لیمو عمانی ِ بی امان از عشق تو , می شدم ! هیچ چیز دست پخت مادر نمی شود اما سرم سودای قرمه سبزی های تو را دارد ... __ #س_شیرین_فرد

+ *هو الرحمن الرحیم* می دانی عزیزکم ... هر چیزی معلول ِ یک علتی است ... برو برگرد ندارد ! و خدا تبصره ای زد به نام علت العللی که عشق خطابش کنند که همه , معلول یک علت باشند ... مثلا همین گرما همین تابستان همین قطره قطره عرق ها همین زحمت ها همین خستگی ها همین ... همه شان به عشق است به عشق تویی که سرشاری ز ذات دمیده شده ی الهی ... نان ِ من باید خیلی پاک باشد خیلی باید